درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ١٦٨ - شمس از نگاه تذكرهنويسان و مولوىشناسان
|
گفته با هم كه شيخ ما ز چه رو |
پشت بر ما كند ز بهر چه او؟ |
|
|
چه كس است اينكه شيخ ما را او |
برد از ما چو يك كهى را جو؟ |
|
|
كرد او را ز جمله خلق نهان |
مىنيابد كسى ز جاش نشان |
|
|
روى او را دگر نمىبينيم |
همچو اول برش نمىشينيم |
|
|
ساحر است اين مگر به سحر و فسون |
كرد بر خويش شيخ را مفتون |
|
|
ورنه خود كيست او و در وى چيست؟ |
با چنين مكر مىتواند زيست؟ |
|
|
نى ورا اصل و نى نسب پيداست |
مىندانيم هم كه او ز كجاست؟ |
|
|
فحشها پيش و پس بگفتندى |
همه شب از غمش نخفتندى |
|
سپهسالار چنين گفته است:
«مدتى درون دريا مثال حضرتشان (شمس) از خار افكار آن جماعت بر هم نمىشد و به اقاويل بىوجه ايشان التفات نمىفرمود و گستاخىهاى ايشان را بر عشق حمل مىفرمود. چون از حد تجاوز كردند، دانست كه مفضى خواهد شد به فتنه بسيار، جهت مصلحت وقت على حين الغفلة به محروسه دمشق هجرت فرمودند، بعد از هجرت ايشان، خداوندگار (مولانا) از تمامت اصحاب انقطاع و عزلت اختيار كرد»[١].
در اين مدت، مولانا از سرنوشت شمس بىخبر بود و در آتش فراق او همچنان مىسوخت تا آنگاه كه بنا به گفته تذكرهنويسان، نامهاى از سوى شمس به دست وى رسيد و او را از مكان شمس با خبر ساخت.
گفتهاند: مولانا نامهاى منظوم نوشت و به دست فرزندش سلطان ولد داد و او را به همراه مبلغى پول روانه شام ساخت. در اين نامه از شمس درخواست
[١] . رساله سپهسالار: ٦٦.