درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٩٠ - ٥ معرفت عرفانى و عشق
با اين ديدگاه، عرفان، در حقيقت علم تشبه به معلوم در حد فنا و انمحاء در اوست و نردبان اين تشبه، عشق است.
البته اين تشبه و تسانخ يا عشق و تجرد، از ويژگىهاى مخصوص بنى آدم است و ديگر موجودات- حتى ملك- از آن بى بهرهاند. اين عشق و تجرد، ريشه در نفخهاى دارد كه قرآن به آن اشاره فرموده است:
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي[١].
پس چون .. در او از روح خود دميدم ..
همين دم الهى است كه غوغا به پا كرده و انسان را به سوى معشوق حقيقى به حركت و جنبش در آورده است:
|
در اندرونِ من خستهدل ندانم كيست |
كه من خموشم و او در فغان ودرغوغاست[٢] |
|
اين همان روحى است كه گل سرشت آدمى را از عالم خاك بىجان به مرتبه بىمانند خلافت الهى رسانيده و قباى كَرَّمْنَا به تن آدمى پوشانيده و او را مسجود ملايك ساخته است:
|
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند |
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند |
|
|
ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت |
با من راهنشين باده مستانه زدند |
|
|
آسمان بار امانت نتوانست كشيد |
قرعه كار به نام من ديوانه زدند[٣] |
|
[١] . سوره حجر: ٢٩.
[٢] . حافظ.
[٣] . حافظ.