درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٤٦ - عرفان
١. در اين نوع معرفت، ذات خداى متعال، بىواسطه بر دل عارف متجلّى مىشود؛ مانند كسى كه آتش را از نزديك ببيند و گرمى و نورش را با تمام وجود احساس كند.
٢. اين نوع معرفت چون در آن واسطهاى در بين نيست، شورانگيز و حركتآفرين است و از مقوله عشق است كه گرما و روشنايى مىبخشد. در اين نوع از معرفت، عارف بهگونهاى از فنا در معلوم خود دست مىيابد و از طريق اين فنا به معرفت حقيقى مىرسد. اين معرفت- بر خلاف معرفت پيشين- عارف را به سوى معشوق و معبود خويش مىكشاند و به سوى معروف و مطلوب خود مىرانَد و به همين جهت نشاندهنده محض نيست.
٣. اين نوع معرفت انقطاعآفرين و غفلتشكن است. آدمى را از غير خدا مىبُرد و او را از مشغلههاى عالم طبيعت منصرف مىكند. و در نتيجه، كسى كه از چنين معرفتى برخوردار است، كمتر دچار غفلت و دلمشغولى به عالم طبيعت مىشود.
٤. اين قسم از معرفت، مطلوب بالذّات بوده و به خودى خود كمال است؛ زيرا همراه با دگرگونى گوهر آدمى است. دارنده اين معرفت، در حقيقت به مطلوب و مقصود خود دستيافته و هرچه در مراتب آن بالاتر برود، بهره بيشترى از مقصود برده است.
٥. از آنجا كه اين معرفت، نوعى مكاشفه حقيقى با ذات اقدس حق تعالى و حضور در عالم قدس ربوبى است، عارف بدان به اندازه بهرهاى كه از آن مىبرد، بر حقايق عالم مخلوقات آگاه مىشود. به عبارت ديگر چنين شخصى به سرچشمه هستى رسيده است و كسى كه سر چشمه را بيابد، مىتواند بر احوال و اوضاع آنچه از اين سرچشمه نشأت گرفته است آگاهى يابد.