درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ١٧٨ - شمس از نگاه شمس
«گفتم مرا چه جاى خوردن و خفتن؟ تا آن خدا كه مرا همچنين آفريد با من سخن نگويد بىهيچ واسطهاى و من از او چيزها نپرسم و نگويد مرا چه خفتن و خوردن؟ براى آن آمدم كه مىخورم از عميا؟ چون چنين شود و من با او بگويم و بشنوم معاينة و مشافهة، آنگه بخورم و بخسبم، بدانم كه چگونه آمدهام و كجا مىروم و مَخلص من چيست و عواقب من چيست و فارغ مىزيم»[١].
٥. شمس مىگويد از خدا دستور مىگيرد. رمزگويى و كنايهگويى او هم اين است كه از جانب خداوند اجازه صحبت كردن صريح ندارد.
او مىگويد:
«صريح گفتم: مولانا، پيش ايشان كه سخن من به فهم ايشان نمىرسد تو بگو، مرا از حق تعالى دستورى نيست كه از اين نظيرهاى پست بگويم، آن اصل را مىگويم برايشان سخت مشكل مىآيد، نظير آن اصل ديگر مىگويم، پوشش در پوشش مىرود تا به آخر، هر سخنى آن دگر را پوشيده مىكند. در حق مولانا هيچ پوشيده نمىكند؛ چون با او مبالغهها كردم، بر او عيان در عيان كى باشد؟ چون مولانا بگفت تسليم كردند و عذر خواستند، سرى درويشانه فرو آوردند»[٢].
٦. شمس در برخى موارد، به زبان عربى و آشكارتر سخن مىگويد. گويى مىخواهد مطلبى را آنچنان بگويد كه تنها مخاطبان مخصوصى آن را دريابند. در يكمورد درباره خود چنين مىگويد:
[١] . همان ١٣٧: ٢.
[٢] . همان ١٣٤: ٢.