درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٢١ - مهمترين تفاوتهاى مسايل فلسفه و عرفان
حادث در مقابل قديم و ممكن در مقابل واجب، تصوراتى بيش نيست كه ساخته و پرداخته ذهن مشوّش است.
صدرالمتألهين كه پايهگذار فلسفه نوين اسلامى است، به اين تعارض و اختلاف ميان دستگاه تفكر فلسفى و دستگاه تفكر عرفانى در تحليل مقولات كلى خاتمه داد. وى، بر اساس نظريه اصالت وجود و نيز نظريه تشكيك وجود، ضمن آنكه وحدت حقيقت وجود را اثبات كرد، حقيقى بودن مفاهيم وحدت و كثرت؛ علت و معلول؛ امكان و وجوب؛ جوهر و عرض و حادث و قديم را نيز ثابت كرد. آن بزرگوار بر اساس اصل بسيار مهم «وحدت در عين كثرت» توضيح دادكه عليت و معلوليت؛ امكان و وجوب؛ جوهر و عرض و حادث و قديم حقيقتى واحدند كه در نتيجه اختلاف مراتب، احكام و صفات متفاوتى پيدا مىكنند.
٣. تفاوت در شناخت عنصر تداوم در هستى؛ از ديگر تفاوتهاى اساسى ميان فلسفه و عرفان، نحوه پاسخ هر كدام از دو علم به اين پرسش است: هستى چگونه است؟ آيا هستى ثابت است و تداوم هستى به معناى ثبات هستى در مسير زمان است؟ يا آنكه تداوم هستى به معناى پيدايش مكرر است و هستى ثابتى در دو زمان وجود ندارد؟
بنابر تفكر رايج در فلسفهاسلامى قديم، اگر علت موجودى باقى باشد، وجودش ادامه خواهد يافت و اين تداوم وجود به معناى بودن يك چيز در بيش از يك زمان است. در اين ديدگاه، اشيا وجود هميشگى دارند و مادامى كه علت آنها باقى است، آن وجود هميشگى نيز تداوم دارد.
امّا تفكرعرفانى، تداوم هستى را اينگونه نمىپذيرد و معتقد به خلق جديد يا پيدايش نو به نو است. در تفكرعرفانى، هيچ چيز نمىتواند در بيش از