درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٢١٩ - شمس از نگاه مولوى
|
بجوشان بجوشان شرابى زسينه |
بهارى بر آور از اين برگ ريزان |
|
|
خرابم كن اى جان كه از شهر ويران |
خرابى نجويد نه ديوان نه سلطان |
|
|
خمش باش اى تن كه تا جان بگويد |
على مير گردد چو بگذشت عثمان[١] |
|
در اين قطعه «عثمان» رمز و سمبل ويرانى و برگ ريزان است كه مقدمه بهار و آبادانى و سمبل آن «على» است. در جاى ديگر با صراحت بيشترى از تشيع و علوى بودن خود پرده برمىدارد و مىگويد:
|
اگر امشب بر من باشى و خانه نروى |
يا على شير خدا باشى يا خود علوى[٢] |
|
و صراحت او در اين بيت بيشتر است:
|
دايم ز ولايت على خواهم گفت |
چون روح قدس ناد على خواهم گفت[٣] |
|
و در جايى ديگر نيز با همين صراحت و بلكه بيشتر مىگويد:
|
در دايره وجود، موجود، على است |
اندر دو جهان مقصد و مقصود، على است |
|
|
گر خانه اعتقاد ويران نشدى |
من فاش بگفتمى كه معبود، على است[٤] |
|
از سوى ديگر به صراحت و پيوسته به دگرگونى اعتقادى خود اشاره مىكند و بر گمراهى گذشته خود اسف مىخورد و اعتقادات گذشته خود را به باد تمسخر مىگيرد و مىگويد:
[١] . همان: ٧٣٧.
[٢] . همان: ١٠٢٢.
[٣] . همان: ١٢٤٦.
[٤] . همان: ١٢٤٦.