درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ١٧٠ - شمس از نگاه تذكرهنويسان و مولوىشناسان
|
حافظان جمله شعر خوان شدهاند |
به سوى مطربان روان شدهاند |
|
|
پير و برنا سماع باره شدند |
بر براقِ ولا سواره شدند |
|
|
ورد ايشان شده است بيت و غزل |
غير اين نيستشان صلاة و عمل |
|
|
عاشقى شد طريق و مذهبشان |
غير عشق است پيششان هذيان |
|
|
كفر و اسلام نيست در رهشان |
شمس تبريز شد شهنشهشان |
|
|
كارشان مستى است و بى خويشى |
ملت عشق هست بىكيشى |
|
|
گفته منكر ز غايت انكار |
نيست بر وفق شرع و دين، اين كار |
|
|
جان دين را شمرده كفر آن دون |
عقل كل را نهاده نام، جنون[١] |
|
شمس براى نوبت دوم از ديدهها پنهان شد و اين بار ديگر خبرى از او به مولانا نرسيد. مولانا هرچه در طلبش كوشيد كمتر به نتيجه رسيد و ديگر بار در فراق شمس شوريد و آه و ناله سر داد:
|
ميان ما چو شمعى نور مىداد |
كجا شد اى عجب بى ما كجا شد؟ |
|
|
دلم چون برگ مىلرزد همه روز |
كه دلبر نيمه شب تنها كجا شد؟ |
|
|
برو در باغ پرس از باغبانان |
كه آن شاخ گل رعنا كجا شد؟ |
|
|
برو بر بام پرس از پاسبانان |
كه آن سلطان بى همتا كجا شد؟ |
|
|
چو ديوانه همى گردم به صحرا |
كه آن آهو در اين صحرا كجا شد؟ |
|
|
دو چشم من چو جيحون شد ز گريه |
كه آن گوهر در اين دريا كجا شد؟ |
|
|
ز ماه و زهره مىپرسم همه شب |
كه آن مهرو بر آن بالا كجا شد؟ |
|
[١] . ابتدا نامه: ٥٧.