الگوى شادى از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١٣ - اصل چهارم تلاش براى شادكامى ديگران
كرده بودند. ابراز علاقه آنها نسبت به من، حقيقى و بىآلايش بود. از آن جايى كه براى كمك كردن به ديگران رفتم، چندان نگرانى ندارم و اكنون دوازده سال است كه كسى مرا بچّه يتيم خطاب نمىكند».
درود بر «س. ر. بورتون» كه به خوبى، شيوه دوستيابى را مىداند و راه پيروزى بر نگرانى را مىشناسد. مرحوم دكتر «فرانك لوپ» نيز همين گونه رفتار كرد. او بيست و سه سال به خاطر ورم مفاصل، بسترى بود. از كسانى كه بارها با او طرف صحبت شدهاند، يكى به من نوشت: «من چندين دفعه با دكتر لوپ تماس گرفتهام؛ ولى هرگز در عمرم مردى نوع پرستتر از او نديدهام و كسى را نمىشناسم كه از زندگىاش چون او بهره برده باشد.
چگونه اين بيمار بسترى، توانسته است بدين درجه از زندگىاش استفاده كند؟ من از طرف شما دو حدس مىزنم: آيا با انتقاد به هدف رسيد؟ خير ...
آيا به حال خود رقّت مىآورد و توقّع داشت كه توجّه همه به او متمركز باشد و همه از او مواظبت كنند؟ خير. حدس شما درست نيست. بنا به گفته خودش، او نام و نشانىِ بيماران را به دست مىآورد و با نوشتن نامههاى اميدبخش، هم خودش و هم آنها را سرگرم و خوشحال مىكرد. در حقيقت، باشگاهى براى اشخاص مريض تشكيل داد و آنها را به مكاتبه وادار كرد. او سازمان ملّىاى به نام «انجمن اسيران بيمارى» تأسيس كرد.
همان طور كه روى تخت خوابيده بود، همه ساله يك هزار و چهارصد نامه مىنوشت و هزاران نفر بيمار را با تهيه راديو و كتاب، به عضو انجمن ياد شده درمىآورد و موجبات مسرّت آنها را فراهم مىكرد.
اختلاف عمده بين دكتر لوپ و ديگران چه بود؟ اين كه دكتر لوپ، مانند اشخاصى كه داراى هدف و مأموريتى در زندگى هستند، نورى در قلبش مىتابيد و برخلاف آنهايى كه هميشه زبان به شكايت مىگشايند كه چرا دنيا به كام آنها نيست، در او حرارت و جذبه به حدّ وفور وجود داشت.