الگوى شادى از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧١ - ج- غنيمت شمردنِ دَم
را با لذّت و شوق صبر و حوصله و عشق و پاكى از يك طلوع تا غروب آفتاب سپرى كند. معنى و حقيقت زندگى هم جز اين نيست.
آرى. اين همان چيزى است كه زندگى از ما مىطلبد. بانو شى دز، ساكن ميشيگان، پيش از اين كه دريابد چگونه تا غروب آفتاب زندگانى كند، به قدرى نااميد شده بود كه قصد خودكشى داشت. بانوى ياد شده، اين طور برايم تعريف كرد:
«در سال ١٩٣٧ م، شوهرم را از دست دادم و گرفتار نگرانى و اندوه شدم و از آن طرف، فقر و بىچيزى به من روى آورد. نامهاى به ارباب پيشين خود نوشتم و با كمك او دوباره شغل سابقم را- كه فروش كتاب در مدارس روستايى و قصبات بود- به دست آوردم. دو سال قبل، هنگامى كه شوهرم مريض شد، اتومبيل خود را فروختم و با هر زحمتى بود، از گوشه هر خرجى بريدم تا توانستم پول كمى براى كرايه يك اتومبيل كار كرده تهيه و كار كتابفروشى را دوباره آغاز كنم.
فكر مىكردم كه مسافرت در جادههاى خارج شهر، غم و اندوه مرا تسكين خواهد داد؛ ليكن تنهايى، بيش از آنچه مىپنداشتم و طاقت داشتم مرا مىآزرد و حس مىكردم كه تحمّل اين، ديگر مافوق قدرت و توان من است. مردم بعضى از نواحى، درآمد خوبى نداشتند و حتّى كرايه اتومبيل هم با آن كه خيلى ناچيز بود، عايدم نمىشد. در بهار سال ١٩٣٧ م كه در استان مپسورى مشغول كار بودم، وضع بد مدارس و بدى جادهها و تنهايى، دست به هم داده، طورى به من حملهآور شدند كه يك روز تصميم به خودكشى گرفتم. هيچ روزنه اميدى ديده نمىشد و براى ادامه حيات، بهانهاى در ميان نبود. هر روز صبح از ترك كردن بستر و پى كار و زندگى رفتن وحشت مىكردم. از همه چيز مىترسيدم و بيم آن داشتم كه نتوانم كرايه اتومبيل را