صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٠٦ - تز استعمارى «دين افيون جامعه»
اديان را اين قلدرها و سرمايه دارها و سلاطين و رؤسا درست كردهاند براى اينكه مردم را خوابشان كنند، مثل افيونى كه به مردم مىدهند تخدير مىشوند، مردم را تخدير كنند، تا اينكه آنها هم مال مردم را بخورند و اينها در خواب باشند. اديان را اين طور نمايش مىدادند آخوندها را هم: اينها دربارىاند؛ اينها انگليسى هستند. خود انگليسيها اين طور القا مىكردند كه بگوييد انگليسىاند! اينها دربارى هستند؛ اين آخوندها چه هستند.
اين قصه را من مكرّر گفتهام: من و آقاى حائرى، آقاى آقا مرتضى حائرى و آقاى حائرى اخويشان- آقاى حاج آقا مهدى- در اتوبوس بوديم در نمىدانم چند سال پيش از اين، و از يك جايى مىآمديم طرف جنوب شهر و آنجاها در آن اتوبوس يك عدّهاى بودند يكيشان شروع كرد صحبت كردن گفت كه من مدتها بود كه اين هيكلها را نديده بودم- آن زمانى بود كه زمان قدرت رضا شاه، شايد آخرهاى رضا شاه، شايد حالا يادم نيست درست- گفت من مدتها بود كه اين هيكلها را نديده بودم. مقصودش ما سه نفر بود كه مُعمَّم بوديم. اينها را انگليسها درست كردهاند و در نجف و قم جمعشان كردهاند و اينها از عُمّال آنها هستند! يك شرح اين طورى. ما هم صحبتى نكرديم؛ سكوت كرديم. وضع اين طور بود و هست. حالا هم كه مىخواهند شما را [منزوى] بكنند كه يك جورى بكنند كه از زندگى روز و از احتياجات مسلمين منعزل [١] كنند، شما برويد سراغ يك كارهاى ديگر، و «آن قاطر چموش لگدزن از آن ما» [٢] مقصود آنها اين است و ممكن است كه ما يك وقتى خداى نخواسته به آنها فرصت بدهيم، به آنها بهانه بدهيم، اين بهانه اسباب اين بشود كه آنها با قلمهايشان شروع كنند بر ضد شماها نوشتن- گفتن. و مهم همان است كه اينها نمىخواهند كه اسلام در خارج تحقق پيدا بكند، از اسلام مىترسند؛ خصوصاً حالا كه به مشاهده ديدند. يك وقتى همان قضيه، قضيه علمى بود و آن مسائل را كه پيش مىآوردند و تبليغات سوئى كه مىكردند براى
[١] بركنار شده.
[٢] مصرعى است از قطعه معروف سروده شاعر مشهور قرن دهم هجرى، وحشى بافقى، در بيان داستان تقسيم ارث دو برادر است.