تعليقه بر الهيات شرح تجريد - الخفري، محمد بن احمد - الصفحة ٥٨ - إثبات كلام واجب تعالى
تعالى از جنس اصوات و حروف نيست، بلكه عبارت است از معنايى كه به ذات حقّ قائم است و نام آن معنا «كلام نفسى» است و اين كلام لفظى كه از حروف تركيب مىيابد، دلالت بر آن معنا دارد و آن كلام نفسى، مدلول اين كلام لفظى است و لذا صفت كلام به اين معنا را قديم مىدانند.
امّا معتزله قائلند كه صفت كلام در حقّ تعالى حادث است، نه قديم و اين صفت براى حضرت حقّ، صفت فعل است نه صفت ذات يعنى همانطور كه حقّ تعالى را به اعتبار اينكه خلق را در خارج ايجاد مىكند، خالق مىناميم، همانطور او را به اعتبار آنكه كلام را در خارج ايجاد مىكند، متكلّم مىناميم. پس معتزله به كلام لفظى حقّ قائلند.
خواجه به جهت ارتباطى كه ميان بحث كلام و صدق حقّ تعالى مىديد، پس از إثبات كلام حقّ تعالى، مسئله صدق حقّ را به بحث مذكور ملحق نمود. وى در توضيح مسئله صدق حقّ مىگويد: «كذب يكى از صفات قبيح است و ذات حقّ تعالى از هرگونه قبح و زشتى مبرّاست. در نتيجه، ذات او بر صدق حقّ دلالت مىكند. زيرا صدق از صفات كمالى است و چون حضرت واجب، مستجمع جميع صفات كماليه است، پس ضرورتا صادق است.»
خفرى در شرح عبارت خواجه «و عمومية قدرته ...» به دو مطلب اشاره مىكند:
١. عموميت قدرت حقّ تعالى كه دلالت بر كلام او دارد و به تعبير ديگر به آن «تكلّم حقّ» مىگويد.
٢. عموميت قدرت، دلالت بر قدرت القاى كلام از سوى حقّ دارد و به عبارت ديگر به آن «ما به التكلّم» مىگويد.
در شرع، كلام به هر دو معناى مذكور إثبات شده است.
قوشچى در شرح عبارت خواجه مىگويد: «متكلّمان در إثبات صفت تكلّم براى حقّ تعالى اتفاق نظر دارند و منشأ اختلاف تنها در حدوث و قدم كلام است. در اين