تفسير پژوهي ابوالفتوح رازي - ایازی، سید محمد علی - الصفحة ١٥٦
كارد را در آنجا رها كرد و برفت و من سرگرم كارى بودم. پسر بزرگ ترم كوچك تر را گفت: بيا تا به تو بگويم كه پدر چگونه گوسفند را كشته است. آن گه او را دست و پا ببست و كارد را به گلوى او بماليد و او را بكشت. چون متوجه شدم و بانگ برآوردم، از ترس بگريخت به كوه و بيابان. وقتى پدرشان آمد، ماجرا را برايش تعريف نمودم. پدر به طلب فرزندش حركت كرد و بسيار گرديد و چون كودكش را يافت، شيرى او را دريده بود. پدر ساعتى بر سر نعش كودك بماند و پس از مدتى جسدش را به طرف خانه انتقال داد كه بر اثر تشنگى و غصه او هم جان باخت.
در همان روز پسر كوچكى داشتم كه ديگ غذا به روى او ريخت و او نيز بسوخت و جان داد. اكنون من بر مزار آنان نشسته ام كه تو مى بينى. گفتم: چگونه صبر مى كنى بر اين مصيبات و جزع نمى كنى؟ گفت: انديشه كرده ام كه اگر صبر و جزع دو مرد بودند كه با هم جنگ نمايد، صبر غالب تر خواهد بود....
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد:
«ان صبرتَ جَرت عليك المقادير و أنت مأجور و إن جزعت جرت عليك المقادير و أنت مأزور؛ اگر صبر كنى قضا بر تو فارغ شود و تو مزد داشته باشى و اگر جزع كنى، قضا بر تو بگذرد؛ ولى تو سودى نبرى». [١]
همچنين ابوالفتوح مى نويسد:
«انس روايت كند كه: در صحابه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله مردى بود به نام ابو طلحه، پسرى داشت بسيار نجيب و زيبا و همسرى صالحه و عاقله به نام ام سُلَيم. اين پسر بيمار و ضعيف شد. شبى از شبها ابو طلحه به مسجد رفت و به نماز ايستاد. پسر رحلت نمود. مادر برخاست و كودك را در اتاقى برد و روى آن را پوشاند و برخاست و آتش نمود و غذا را آماده كرد. وقتى پدر آمد، سراغ فرزند بيمارش را