إرشاد القلوب ت مسترحمی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٩٤ - باب هفتم در آمال و آرزوها
گفت انس بن مالك[١] بودم روزى با جمعى حضور حضرت رسول پس آن حضرت جامهئى بزير سر گذاشت و خوابيد، مدتى نگذشت كه باد سختى وزيده و آن حضرت با شتاب بلند شد، گفتم شما را چه مىشود؟
فرمود: گمان كردم قيامت به پا شده.
گفت أصمعى شنيدم از عربى كه ميگفت: آرزوها قطع كرده گردنهاى مردم را و فريب داده آنها را مانند سراب (آبيست كه بواسطه تابش آفتاب در بيابان بنظر ميرسد و حال آنكه آب نيست) وامىگذارد كسى را كه باو اميد داشته باشد و مغرور ميكند كسى را كه باو برسد و هر كه شب و روز بر او بگذرد زود باجل خود ميرسد، چنان كه گفته است شاعرى:
|
و يمسى المرء ذا أجل قريب |
و في الدنيا له أمل طويل |
|
|
و يعجّل للرحيل و ليس يدرى |
إلى ما ذا يقرّبه الرحيل |
|
شب ميكند مرد و حال آنكه مرگش نزديك شده، و (عجبست كه) در دنيا طول أمل دارد (كه هميشه ميگويد بايد چنين و چنان كنم)، و عجله ميكند (شب و روز) براى رفتن (او) و نميداند كه بچه چيز نزديكش مينمايد رفتن او (يعنى نميداند در پايان عمر و پس از مرگ بكجا خواهد رفت، در بهشت و يا در جهنم).
[١]. انس بن مالك الانصارى خادم حضرت رسول بود و داراى ثروت زيادى بوده بدعاى آن حضرت و لكن مورد لعن و نفرين حضرت امير( ع) واقع شد بجهت كتمان شهادت نمودنش چون على( ع) طلب شهادت فرمود از او در باره غدير خم و ٨٠ پسر و دو دختر داشته- مترجم.