مبانى حكومت اسلامي - جوان آراسته، حسين - الصفحة ٣٢٠
نسبيت و نسبىگرايىmsivitaleR ( فرضيهاى است كه به نسبى بودن «حقيقت»، «عدالت» و «اخلاق» حكم مىكند. اين نظريه با نفى اطلاق «حقايق» معتقد است درك انسان از ماهيت اشيا از طرفى به دستگاه ادراكى او و از سوى ديگر به شرايط زمانى و مكانى و عوامل مختلف ديگر، بستگى دارد و به همين جهت، افراد يك چيز را مختلف ادراك مىكنند حتى گاه يك انسان يك چيز را در دو حال، مختلف و به دو صورت ادراك مىكند. پس هر فكرى فقط براى ادراككننده، آن هم فقط در شرايط زمانى و مكانى خاص حقيقت است، اما براى شص ديگر يا براى همان شخص در شرايط ديگر، حقيقت چيز ديگرى است و خلاصه هر چيزى كه بر ما معلوم و مكشوف گردد كيفيت ظهور و نمايشش بستگى دارد به كيفيت عمل و يك سلسله عوامل خارجى. طرفداران نسبيت اين نظريه را به نسبىگرايى در عدالت و اخلاق نيز تسرّى دادهاند. عدالت مطلق و اخلاق و ارزشهاى پذيرفته شده مطلق، به اعتقاد آنان وجود ندارد. در حقيقت عدم درك مفهوم واقعى حق، عدالت و اخلاق سبب چنين فرضيهاى شده است. آنچه در باب حق و عدالت متغير است شكل اجرايى آنهاست نه حقيقت و ماهيتشان.[١]
[١] - جهت آگاهى بيشتر، ر. ك: مرتضى مطهرى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج ١، ص ١٥٣- ١٥٦؛ همو، اسلام ونيازهاى زمان، ج ١، ص ١٨١- ١٨٩ و ختم نبوت، ص ٥١.