مبانى حكومت اسلامي - جوان آراسته، حسين - الصفحة ٢٩٦
را جانشين خدا، كليسا و مسيح ساخت و فردگرايى را ترويج و گرايش به دنيا را به جاى اعتقاد به بقاى روح و بهشت برگزيد. از ايدئولوژى انسانگرايى دو مكتب به وجود آمد: «ليبراليسم» كه با قيد و بندهاى نظام اجتماعى موافق نبود و بعدها ايدئولوژى مسلط در جوامع سرمايهدارى شد و «سوسياليسم» كه اصلاح وضع اقشار محروم جامعه را در نظر داشت[١] و عمدتا در بلوك شرق رواج يافت.
تئوكراسى (ycarcoehT/ ثيوقراطيّه) تئوكراسى يا ربّانىسالارى به اشكال گوناگون در تاريخ ظاهر شده است.
سخيفترين شكل آن اعتقاد به ربوبيّت حاكم است كه در جوامع ابتدايى نظير مصر و هند و چين باستان سابقه داشته و قرآن از دعوى ربوبيت فرعون ياد نموده است أنا ربّكم الأعلى.[٢] شكل ديگرى از ربّانىسالارى در جهان مسيحيت پديد آمد. رهبران كليسا با آنكه ايده الوهيت حاكمان را رد نمودند، به نوعى تفويض مستقيم حق حكومت به رهبران دينى را قائل شدند. حاكم را تنها در برابر خداوند مسئول دانسته و اطاعت مطلق از او را واجب و هرگونه مخالفت با او را غير قابل پذيرش تلقى كردند. معمولا در تعريف تئوكراسى، همين شكل از ربّانىسالارى مدّ نظير قرار مىگيرد؛ مانند:
«تئوكراسى» نوع حكومتى است كه در آنقدرت مطلق سياسى در دست مرجع عالى روحانى (نبى، خليفه و پاپ) است و در آن، اساس نظرى حكومت بر آن است كه حكومت در چنين نظامى از جانب خداست و مرجع روحانى كه فرمانرواى سياسى نيز هست، دستگاه ادارى و قضايى او «فرمانهاى خداوند» را كه از راه وحى
[١] - ر. ك: على آقا بخشى، فرهنگ علوم سياسى، ص ١٥٠.
[٢] - نازعات( ٧٩) آيه ٢٤.