درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٩٧ - ١ عشق چيست؟
ديگر به وجود مىآورد، حدّ و مرز مفهوم آن واقعيت را مشخص مىكند و بدين وسيله تعريفى ارائه مىدهد كه قالب پندارى و ذهنى آن واقعيت است و به وسيله همين قالب پندارى و ذهنى، مفهوم آن واقعيت عينى را از ديگر مفاهيم جدا مىكند. لكن عشق، همچون هستى، مشابه و مانند ندارد تا بتوان با تركيب جنبه اشتراك و امتيازِ مانند و مشابهش، قالب مفهومى براى آن ساخت.
امّا مفهوم عشق همچون مفهوم هستى، يكتا، بىمانند و بىمشابه است و نه تنها مشابه ندارد، بلكه مغاير و مخالف نيز ندارد؛ يعنى نمىتوان مفهومى را يافت كه در يك جنبه با عشق همسان و شريك باشد و در جنبه ديگر با عشق مخالف و مغاير باشد. تنها چيزى كه در مقابل عشق وجود دارد، نفى آن است[١]. همانگونه كه در مقابل مفهوم هستى نيز جز نيستى، چيزى نيست.
امّا با اين همه، تعريفناپذيرى عشق به معناى نامفهوم بودن آن نيست. مفهوم عشق مفهومى روشن است كه مىتوان آن را با آثار و لوازم، مشخص كرد. اگرچه اين تشخيص، به معناى تعريف حقيقت عشق نيست؛ اما براى آشنايى ذهن با اين حقيقت كافى است. برجستهترين لوازم و آثار عشق سه چيز است:
الف) تعلق و وابستگى؛
ب) شعور و ادراك؛
پ) لذت.
[١] . نفرت همان نفى عشق است و تنها در جايى نفرت تصور مى شود كه اثرى از عشق نباشد.