درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٤٢ - عرفان
اين آگاهى، با شناختن بىواسطه آتش از طريق ديدن و احساس گرمى و نور آن، فاصله بسيار دارد.
٢. معرفت فلسفى، شورانگيز و جنبش آفرين نيست. بلكه همچون آينهاى است كه آنچه را در برابرش قرار مىگيرد، در خود منعكس كرده و نشان مىدهد؛ ولى به سوى معلوم نمىكشاند. به عبارت ديگر، علمى نيست كه عالِم را به سوى معلوم روانه كند و كار او تنها نشان دادن معلوم به عالم است.
٣. انقطاع آفرين نيست؛ يعنى نمىتواند مشغلههاى ذهنى عالِم را برطرف كرده و خاطر او را در نقطه معلوم متمركز كند و به تعبير دقيقتر غفلت زدايى نمىكند. فراوانند عالمانى كه با دلايل و براهين فراوان خدا را شناخته و به ديگران شناساندهاند؛ ولى عالَم طبيعت آنچنان آنها را به خود مشغول كرده كه كمتر به ياد خدا مىپردازند و از ذكر او غافلند.
٤. مطلوبيت ذاتى ندارد، بلكه مطلوبيتش طريقى است؛ يعنى خود معرفت، كمالآفرين و سعادتبخش نيست، بلكه وسيلهاى است براى دستيابىبه كمال و سعادتى كه نشان مىدهد و از آن حكايت مىكند.
٥. اگرچه در اين نوع معرفت علاوه بر وجود معلوم، وجود اجمالى معلولهاى آن معلوم نيز اثبات مىشود؛ اما نمىتواند راهى به معرفت تفصيلى به معلولات آن معلوم باشد.
ب) دومين معرفتى كه از آيات الهى و منابع نخستين اسلامى به دست مىآيد، معرفت حق است به وسيله خود حق و بدون نياز به دليل و برهان. خداى متعال مىفرمايد: