درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٢٢٠ - شمس از نگاه مولوى
|
(...) خر را نظام دين گفتم |
پشك را عنبر ثمين گفتم |
|
|
اندر اين آخور جهان ز گزاف |
بس چمن نام هر چمين گفتم |
|
|
طوق بر گردن كپى بستم |
نام اعلى بر اسفلين گفتم |
|
|
عذر خواهيد روح را كه ز عجز |
صفت روح بهر طين گفتم |
|
|
حليه آدم و خليفه حق |
به هر ابليس و هر لعين گفتم |
|
|
زاغ را بلبل چمن خواندم |
خار را سرو و ياسمين گفتم |
|
|
ديو را جبرئيل كردم نام |
ژاژ را حجت مبين گفتم |
|
|
اى دريغا كه كان نفرين را |
از طمع، چند آفرين گفتم |
|
|
از خرى بود آن نبُد ز خرد |
كه خر ماده را تكين گفتم |
|
|
توبه كردم از اين خطا گفتن |
همه عمرم بس ار همين گفتم[١] |
|
در جاى ديگر مىسرايد:
|
عار بادا جهانيان را عار |
از دو سه ماده ابله طرار |
|
|
شكلك زاهدان ولى زدرون |
ليس فى الدار سيدى ديار |
|
|
به دو پول سياه بتوان يافت |
زين چنين خربطان دو سه خروار[٢] |
|
در اين ابيات، مقصود مولوى از دو سه ماده ابله طرار بر اهل ادب و دانش پنهان نيست.
مولانا با اشاره به تحولى كه در باور و اعتقادش رخ داده است مىگويد:
[١] . همان: ٦٢١.
[٢] . همان: ٤١١.