درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٢١٤ - شمس از نگاه مولوى
|
جانم به فداى آن سليمان |
كو جانب مور مىخرامد[١] |
|
گاهى همين شمس تبريز؛ ترك رومى؛ يوسف مصر؛ صلاحالدين؛ حسامالدين و سليمان بادپا، «عربى» مىشود كه با جمالش عقل و دل مولانا را ربوده و با غمزه مستش او را مست و خراب كرده است:
|
ربود عقل و دلم را جمال آن عربى |
درون غمزه مستش هزار بوالعجبى |
|
|
هزار عقل و ادب داشتم من اى خواجه! |
كنون چو مست و خرابم، صلاى بىادبى |
|
|
پرير رفتم سرمست بر سر كويش |
به خشم گفت: چه گم كردهاى؟ چه مىطلبى؟ |
|
|
شكسته بسته بگفتم يكى دو لفظ عرب |
أتيتُ أطلبُ فى حبّكم مقام أبى[٢] |
|
و در جايى ديگر مىسرايد:
|
آن ترك كه آن سال بيغماش بديدى |
آن است كه امسال عرب وار بر آمد |
|
|
آن يار همان است اگر جامه دگر شد |
آن جامه بدل كرد و دگر بار بر آمد[٣] |
|
از آنچه گذشت معلوم شد كه نام «شمسالدين»، اسم عَلَم نيست، بلكه كنايهاى است استعارهاى از ولىّ بر حق خدا و كامل تامى كه آينه تمامنماى جمال الهى و زيباترين آفريده جهان هستى است. شمس، كنايهاى از زيباى كامل و تبريز، كنايهاى از مشرق است؛ زيرا مولانا در قونيه به سر مىبرده و تبريز نسبت به آنجا، مشرق است يا به دليل آنكه واژه «ترك» كنايه از جمال كامل است و تبريز مناسبترين واژه براى كنايهگويى از مكان ظهور و طلوع
[١] . همان: ٢٤٨.
[٢] . همان: ١٠٨١.
[٣] . همان: ٢٢٦.