درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٢١١ - شمس از نگاه مولوى
و همچنان در وصف آفتاب جهانتابِ عشق سخن مىراند:
|
اين جمله من بگفتم و القاب شمس دين |
از رشك كرده در غم تبريز ساترى |
|
|
آنست اصل قصد و غرض زين همه حديث |
ليكن مزاد نيست كه «من رامَ يشترى»[١] |
|
اينكه القاب شمس دين در غم تبريز از رشك ساترى مىكند؛ بدين معنى است كه پوشيده ماندن القاب و مقامات آفتاب عالمتاب در قالب الفاظى چون تبريز و شمس به سبب رشكِ رشكورزان و نالايقىِ نااهلان است كه: مزاد نيست كه من رام يشترى.
در جاى جاى سرودههاى مولانا از اين نكته پرده برداشته شده كه مقصود از «شمس» آن آفتابى است كه جهان به سرورى و نور افشانى او نيازمند است و ديدگان گمشدگانِ راه دوست، چشم به راه تابش او دارند. شمس، آن شهريارى است كه شهر قحطزده آدميت در انتظار اوست:
|
ديدهها از غبار خسته شده است |
ديده اعتبار بايستى |
|
|
همه گِل خوارهاند اين طفلان |
مشفقى دايهوار بايستى |
|
|
ره به آب حيات مىنبرند |
خِضِرى آب خوار بايستى |
|
|
دل پشيمان شده است ز آنچه گذشت |
دل امسال، پار بايستى |
|
|
اندر اين شهر قحط خورشيد است |
سايه شهريار بايستى[٢] |
|
در اين بيت كه مىگويد: «دل پشيمان شده است ...» اشاره مىكند به آنچه بر او و بر جامعه مسلمين از ناحيه غصب خلافت و محروم شدن آدميان از
[١] . كليات شمس: ١٠٦١.
[٢] . كليات شمس: ١١٢١.