درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٢١٠ - شمس از نگاه مولوى
|
در وادىاى رسيدم كانجا نبرد بوى |
نى معجز و كرامت و نى مكر و ساحرى |
|
|
وادى ز بوى دوست مرا رهبرى شده |
كان بو نه مشك دارد نى زلف عنبرى |
|
|
آنجا، نتان دويدن اى دوست! بر قدم |
پر نيز مىبسوزد گر زانك مىپرى |
|
پس از آن از بىكرانى جهان جديدى كه با راهيابى به سوى محبوب با آن آشناشده سخن مىگويد و آن را جهانى مىداند كه كمال هر كاملى در برابر معيارهاى آن كوتاه و ناقص است:
|
اى كامل كمال كزين سو تو كاملى |
زان سو كه سوى نيست حذر كن كه قاصرى |
|
|
آن مرغ خاكىاى كه به خشكى كمال داشت |
در بحر عاجز آمد و رسوا شد از ترى |
|
در جهان بىكران، تنها عشق دوست، راهبر و كارساز است:
|
صد برّ و بحر و آن رسد آن سو كه او ز عشق |
گردد هزار بار از اين هر دو او، برى |
|
و عاشق، شگفتآورترين مخلوق هستى است كه مىتواند بر بال عشق سوار شده، همه مرزها را در نوردد:
|
اين عشق همچو آتش بر جمله قاهر است |
تو بس عجايبى كه بر آتش تو قادرى |
|
اما هيچ عاشقى عاشق نخواهد بود، مگر آنكه از پرتو نظر آفتاب عالم هستى يعنى «ولىّ خدا» بهره جويد:
|
دانم كه پرتو نظرى دارى از شهى |
چشم و چراغ غيب به شاهى و سرورى |
|
|
بر خار خشك گر نظرى افكند ز لطف |
پيدا شود ز خار، دو صد گونه عبهرى |
|
|
نى خود، اگر به محو و عدم غمزهاى كند |
ظاهر شود ز نيست دل و ديده پرورى |
|