درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ١٨٧ - شمس از نگاه مولوى
|
سايه خواب آرد تو را همچون سمر |
چون بر آيد شمس انشق القمر |
|
|
خود غريبى در جهان چون شمس نيست |
شمس جان، باقى است او را أمس نيست |
|
|
شمس در خارج اگرچه هست فرد |
مىتوان هم مثل او تصوير كرد |
|
|
شمس جان كو خارج آمد از اثير |
نبودش در ذهن و در خارج نظير |
|
|
در تصور ذات او را گنج كو؟ |
تا در آيد در تصور مثل او |
|
|
چون حديث روىِ شمسالدين رسيد |
شمس چارم آسمان سر در كشيد |
|
|
واجب آيد چونك آمد نام او |
شرح رمزى گفتن از انعام او |
|
|
اين نَفس جان دامنم بر تافته است |
بوى پيراهان يوسف يافته است |
|
|
از براى حقّ صحبت سالها |
باز گو حالى از آن خوشحالها |
|
|
تا زمين و آسمان خندان شود |
عقل و روح و ديده صد چندان شود |
|
|
من چه گويم يك رگم هشيار نيست |
شرح آن يارى كه او را يار نيست |
|
|
شرح اين هجران و اين خون جگر |
اين زمان بگذار تا وقت دگر |
|
|
قال: أطعمنى فإنّى جائع |
و اعتجل فالوقت سيف قاطع |
|
|
صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق! |
نيست فردا گفتن از شرط طريق |
|
|
تو مگر خود مرد صوفى نيستى |
هست را از نسيه خيزد نيستى |
|
|
گفتمش پوشيده خوشتر سرّ يار |
خود تو در ضمن حكايت گوشدار |
|
|
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران |
گفته آيد در حديث ديگران |
|
|
گفت مكشوف و برهنه و بى غلول |
باز گو دفعم مده اى بوالفضول! |
|
|
پرده بردار و برهنه گو كه من |
مىنخسبم با صنم با پيرهن |
|
|
گفتم ار عريان شود او در عيان |
نى تو مانى نى كنارت نى ميان |
|