درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ١٧٧ - شمس از نگاه شمس
نظير همين مضمون را نيز مولانا درباره شمس مىگويد:
|
آفتاب آمد دليل آفتاب |
گر دليلت بايد از وى رو متاب |
|
|
از وى ار سايه نشانى مىدهد |
شمس هر دم نور جانى مىدهد[١] |
|
امّا دقيقاً معلوم نيست برهان خواسته شده از شمس در مقابل چه ادعايى بوده است؟ شايد او خود را تجلى حق و گفتار خود را گفتار خدا دانسته است و به همين سبب از او حجت و برهان خواستهاند. او نيز در برابر اين درخواست با اعلام دو مطلب، مدعاى خود را بى نياز از برهان معرفى كرده است: يكى آنكه حق، خود برهان خود است و با تجلّى خود را مىشناساند و ديگرى اينكه دليل براى رسيدن به حق است و آنجا كه حق با تجلّى خود را مىنماياند (آفتاب آمد دليل آفتاب).
٤. شمس در جاى جاى كلمات خويش ادّعا مىكند كه: او حجّت خدا است و فرمان از خدا مىگيرد و معارف و دستورات خدا را از طريق رسول خدا و گاه به طور مستقيم دريافت نموده و به مردم مىرساند. در نتيجه، او واسطه ميان خدا و خلق خدا است. شمس مىگويد:
«هر كس سخن را از شيخ خود گويد. ما را رسول صَلَّىاللَّهُ عَلَيهِوَآلِه در خواب خرقه داد، نه آن خرقه كه بعد از دو روز بدرد و ژنده شود و در تونها بدان استنجا كنند! بلكه خرقه صحبت؛ صحبتى كه نه در فهم گنجد، صحبتى كه آن را دى و امروز و فردا نيست»[٢].
و در جاى ديگر مىگويد:
[١] . مثنوى، دفتر اول، بيت ١١٧- ١١٦.
[٢] . مقالات ١٣٤: ١.