درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ١٦٩ - شمس از نگاه تذكرهنويسان و مولوىشناسان
نمود به قونيه باز گردد و به او خبر داد آنها كه او را آزار دادند، از كرده خود نادم و پشيمانند:
|
به خدايى كه در ازل بوده است |
حى و دانا و قادر و قيوم |
|
|
كه از آن دم كه تو سفر كردى |
از حلاوت جدا شديم چو موم |
|
|
در فراق جمال تو ما را |
جسم ويران و جان در او چون بوم |
|
|
بى حضورت سماع نيست حلال |
همچو شيطان طرب شده مرجوم |
|
|
يك غزل بى تو هيچ گفته نشد |
تا رسيدن آن مشرفه مفهوم |
|
|
پس به ذوق سماع نامه تو |
غزلى پنج و شش بشد منظوم |
|
\*\*\*\*
|
آن مريدان كه جرمها كردند |
ز آنچه كردند جمله وا خوردند |
|
|
همه گفته: كنيم از دل و جان |
جانمان را فداى آن سلطان |
|
گفتهاند: شمس پس از اين نامه به قونيه باز گشت. مولانا به وجد آمد و از سكوت و عزلت بيرون شد. شعر از سر گرفت و مدتى را با شمس سپرى نمود تا آنكه دگرباره بدخواهان زبان به بدگويى شمس باز گشودند و اين بار بيشتر از نوبت اول، آزار و اذيت او را از سر گرفتند.
سلطان ولد در مثنوى خود درباره اين مرحله چنين مىگويد:
|
غلغله اوفتاد اندر شهر |
شهر چه، بلكه در زمانه و دهر |
|
|
كاين چنين قطب و مفتى اسلام |
كوست اندر دوكون شيخ و امام |
|
|
شورها مىكند چو شيدا او |
گاه پنهان و گه هويدا او |
|
|
خلق از وى ز شرع و دين گشتند |
همگان عشق را رهين گشتند |
|