حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٠٩
و ـ ستيز با مستكبران
٢١٩٣.امام صادق عليه السلام : مردى ثروتمند ، با لباسى فاخر ، خدمت پيامبر خدا رسيد و در محضر ايشان نشست . مرد تنگ دستى نيز ، با لباسى مندرس ، وارد شد و در كنار مرد ثروتمند نشست . مرد ثروتمند ، لباسش را از زير پايش جمع و جور كرد . پيامبر خدا فرمود : «ترسيدى كه از نادارىِ او ، چيزى به تو سرايت كند؟» . گفت : خير . فرمود : «پس ترسيدى كه از ثروتمندىِ تو ، چيزى عايد او شود؟» . گفت : خير . فرمود : «پس ترسيدى كه او لباس تو را كثيف كند؟» . گفت : خير . فرمود : «پس چه باعث شد كه تو چنين كنى؟» . گفت : اى پيامبر خدا ! من همراهى دارم كه برايم هر كارِ زشتى را زيبا جلوه مى دهد و هر كارِ خوبى را بد مى نماياند . من نيمى از دارايى ام را براى اين [مرد تنگ دست] قرار دادم . پيامبر صلى الله عليه و آله به مرد تنگ دست فرمود : «آيا مى پذيرى؟» . گفت : خير . مرد ثروتمند به او گفت : چرا نمى پذيرى؟ پاسخ داد : مى ترسم بر من همان رود كه بر تو رفته است .
ز ـ نزديك كردنِ دل ها
٢١٩٤.فتح البارى ـ به نقل از ابو سالم ، از ابو ذر ـ: پيامبر خدا به من فرمود : «جُعَيل را چگونه مى بينى؟» . گفتم : مانند ديگر مردمِ همتاى خويش است ؛ يعنى مهاجران . فرمود : «فلانى را چگونه مى بينى؟» . گفتم : بزرگى از بزرگان مردم است . فرمود : «جُعيل ، از يك دنيا همانند او ، بهتر است!» . گفتم : اين فلان ، چنين وضعى [در نظر شما] دارد و شما با او چنان [با سخاوت و احترام ]رفتار مى كنى ؟! فرمود : «او رئيس قوم خود است و من از طريق [دلجويىِ] او ، از قومش دلجويى مى كنم» .