حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٠٧
٢١٩٢.امام صادق عليه السلام : مردى نزد پيامبر خدا آمد . ديد جامه ايشان كهنه است . پس ، دوازده درهم به ايشان تقديم كرد . [پيامبر صلى الله عليه و آله ]فرمود : «اى على! اين درهم ها را بگير و با آنها برايم لباسى بخر تا بپوشم» . على عليه السلام مى فرمايد : من به بازار رفتم و پيراهنى به دوازده درهم خريدم و خدمت پيامبر خدا آوردم . ايشان به آن نگاهى كرد و فرمود : «اى على! اگر پيراهن ديگرى باشد ، بيشتر دوست دارم . فكر مى كنى صاحبش آن را پس بگيرد؟» . گفتم : نمى دانم . فرمود : «برو ببين» . من نزد فروشنده پيراهن رفتم و گفتم : پيامبر خدا اين را نمى پسندد و پيراهن ديگرى مى خواهد . بنا بر اين ، اين را از ما پس بگير . فروشنده ، درهم ها را به من برگرداند و من ، آنها را خدمت پيامبر خدا آوردم . پيامبر صلى الله عليه و آله همراه على عليه السلام به بازار آمد تا پيراهنى بخرد . در بين راه ، كنيزكى را ديد كه كنارى نشسته است و مى گريد . پيامبر خدا به او فرمود : «چه شده است؟» . دخترك گفت : اى پيامبر خدا ! خانواده ام به من چهار درهم دادند تا برايشان چيزى بخرم ؛ امّا اين درهم ها گم شده اند و من جرئت نمى كنم پيش آنها برگردم . پيامبر خدا ، چهار درهم به او داد و فرمود : «پيش خانواده ات برگرد» . سپس پيامبر خدا به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريدارى كرد و آن را پوشيد و خداوند عز و جل را سپاس گفت و از بازار ، بيرون آمد . پس مردى را ديد كه برهنه است و مى گويد : هر مكه مرا بپوشاند ، خداوند از جامه هاى بهشت بر او بپوشاند ! پيامبر خدا ، پيراهنى را كه خريده بود ، در آورد و به آن نيازمند پوشاند . سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمِ باقى مانده پيراهن ديگرى خريد و آن را پوشيد و خدا را سپاس گفت و به سوى خانه اش بازگشت . ناگاه ديد كه همان كنيزك سر راه نشسته است و مى گريد . پيامبر خدا به او فرمود : «چرا پيش خانواده ات نمى روى؟» . گفت : اى پيامبر خدا! من دير كرده ام و مى ترسم مرا بزنند . پيامبر خدا فرمود : «جلو بيفت و راه خانه تان را به من نشان بده» . پيامبر خدا رفت تا به درِ خانه آنها رسيد و ايستاد و فرمود : «سلام بر شما ، اى اهل خانه!» ، امّا جوابى نيامد . [پيامبر صلى الله عليه و آله ] دوباره سلام داد . باز هم جواب ندادند . بار ديگر ، سلام داد . اين بار ، اهل خانه جواب دادند : سلام و رحمت و بركات خدا بر تو ، اى پيامبر خدا! [پيامبر صلى الله عليه و آله ] به آنان فرمود : «چرا بار اوّل و دوم ، جواب سلام مرا نداديد؟» . گفتند : اى پيامبر خدا! سلام شما را شنيديم ؛ ولى دوست داشتيم آن را بسيار بگويى . پيامبر خدا فرمود : «اين كنيزك ، در آمدن به خانه دير كرده است . او را اذيّت نكنيد» . گفتند : اى پيامبر خدا! او را به ميمنت قدوم شما آزاد كرديم . پيامبر خدا فرمود : «خدا را سپاس . بابركت تر از اين دوازده درهم نديده بودم . خداوند با آنها دو برهنه پوشانيد و يك انسان را آزاد كرد» .