حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٧١
٢٠١٨.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : خداوند ـ تبارك و تعالى ـ از هر چيزى چهار تا برگزيد : . . . و از پيامبران ، چهار تن را براى شمشير [١] برگزيد : ابراهيم و داوود و موسى عليهم السلام و من .
٢٠١٩.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : بر موسى زياد درود بفرستيد ؛ زيرا هيچ يك از پيامبران را نديدم كه به اندازه او از امّت من حمايت كرده باشد .
٢٠٢٠.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : موسى در حالى برانگيخته شد كه گوسفندان خانواده خود را مى چرانْد . و من نيز در حالى برانگيخته شدم كه گوسفندان خانواده ام را در جياد مى چراندم .
٢٠٢١.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : پيامبران به امّت هاى خود و فراوانىِ آنها مباهات مى كنند ، مگر موسى بن عمران .
٢٠٢٢.الطبقات الكبرى: ـ به نقل از ابن عباس ـ: پيامبر خدا فرمود : «من ، عيسى و موسى و ابراهيم را ديدم . عيسى ، موهايى مجعّد داشت و سرخ روى و فراخ سينه بود . موسى ، مردى تنومند با موهاى صافِ فروهشته و به شكل مردم زُط [٢] بود» . گفتند : ابراهيم چگونه بود؟ فرمود : «به همراه خودتان بنگريد» و مراد پيامبر خدا ، خودش بود .
٢ / ٩
موسى و خضر
قرآن
و ] ياد كن [هنگامى را كه موسى به جوانِ ] همراه [خود گفت: «دست بردار نيستم تا به محلّ برخورد دو دريا برسم، هر چند سال ها] ىِ سال [سير كنم. پس چون به محلّ برخورد آن دو ] دريا [رسيدند، ماهىِ خودشان را فراموش كردند، و ماهى در دريا ، راه خود را در پيش گرفت ] و رفت ] . و هنگامى كه [ از آن جا ] گذشتند ، [ موسى ] به جوان خود گفت: «غذايمان را بياور كه راستى ما از اين سفر ، رنج بسيار ديديم» . گفت: «ديدى؟ وقتى به سوى آن صخره پناه جُستيم، من ماهى را فراموش كردم، و جز شيطان، [ كسى ] آن را از ياد من نبرد، تا به يادش باشم، و به طور عجيبى راه خود را در دريا پيش گرفت» . گفت: «اين ، همان بود كه ما مى جستيم» . پس جستجوكنان ، ردّ پاى خود را گرفتند و برگشتند ، تا بنده اى از بندگان ما را يافتند كه از جانب خود به او رحمتى عطا كرده و از نزد خود ، بدو دانشى آموخته بوديم. موسى به او گفت: «آيا تو را به شرط اين كه از بينشى كه آموخته شده اى به من ياد دهى ، پيروى كنم؟» . گفت: «تو هرگز نمى توانى همپاى من شكيبايى كنى. و چگونه مى توانى بر چيزى كه به شناخت آن احاطه ندارى ، شكيبايى كنى؟» . گفت: «ان شاء اللّه مرا شكيبا خواهى يافت و در هيچ كارى ، تو را نافرمانى نخواهم كرد». گفت: «اگر از من پيروى مى كنى، پس از چيزى سؤال مكن، تا [ خود ] از آن با تو سخن آغاز كنم». پس ره سپار گرديدند، تا وقتى كه سوار كشتى شدند . [ وى ] آن را سوراخ كرد. [ موسى ]گفت: «آيا كشتى را سوراخ كردى تا سرنشينانش را غرق كنى؟ واقعاً به كار ناروايى مبادرت ورزيدى». گفت: «آيا نگفتم كه تو هرگز نمى توانى همپاى من شكيبايى كنى؟» . [ موسى ] گفت: «به سبب آنچه فراموش كردم، مرا مؤاخذه مكن و در كارم بر من سخت مگير» . پس رفتند تا به نوجوانى برخوردند. [ بنده ما ] او را كُشت. [ موسى به او ] گفت: «آيا شخص بى گناهى را بدون اين كه كسى را به قتل رسانده باشد ، كُشتى؟! واقعاً كار ناپسندى مرتكب شدى» . گفت: «آيا به تو نگفتم كه هرگز نمى توانى همپاى من شكيبايى كنى؟» [ موسى ] گفت: «اگر از اين پس ، چيزى از تو پرسيدم، ديگر با من همراهى مكن [ و ] از جانب من ، قطعاً معذور خواهى بود». پس رفتند تا به اهل قريه اى رسيدند. از مردم آن جا خوراكى خواستند ؛ و[ لى آنها ] از ميهمان نمودن آن دو خوددارى كردند. پس در آن جا ديوارى يافتند كه مى خواست فرو ريزد، و [ بنده ما ] آن را استوار كرد. [ موسى ]گفت: «اگر مى خواستى [ مى توانستى ]براى آن مزدى بگيرى» . گفت: «اين [ بار، ديگر وقت ]جدايى ميان من و توست. به زودى ، تو را از تأويل آنچه كه نتوانستى بر آن شكيبايى كنى ، آگاه خواهم ساخت: امّا كشتى، از آنِ بينوايانى بود كه در دريا كار مى كردند . خواستم آن را معيوب كنم ؛ [ چرا كه ] پيشاپيش آنان ، پادشاهى بود كه هر كشتى [ درستى ] را به زور مى گرفت. و امّا نوجوان، پدر و مادرش [ هر دو ] مؤمن بودند . پس ترسيديم [ مبادا ] آن دو را به طغيان و كفر بِكشد. پس خواستيم كه پروردگارشان ، آن دو را به پاك تر و مهربان تر از او عوض دهد. و امّا ديوار، از آنِ دو پسر [ بچه ] يتيم در آن شهر بود و زيرِ آن، گنجى متعلّق به آن دو بود، و پدرشان [ مردى ]نيكوكار بود . پس پروردگار تو خواست آن دو [ يتيم ] به حدّ رشد برسند و گنجينه خود را ـ كه رحمتى از جانب پروردگارت بود ـ بيرون آورند. و اين [ كارها ] را من ، خودسرانه انجام ندادم. اين بود تأويل آنچه كه نتوانستى بر آن شكيبايى ورزى» .
[١] كنايه از برخورد قاطعانه با معاندان است .[٢] زُطّ : در منتهى الأرب و أقرب الموارد آمده است كه نام طايفه اى از هندوان و معرّب «جت» است.