دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٧
ب ـ ايمان در دل ها نقش مى بندد و اسلام بر زبان جارى مى شود
٤٥١٣.مروج الذهب ـ به نقل از ابو دعامه ـ: در بيمارى امام هادى عليه السلام ، كه بر اثر آن در اين سال از دنيا رفت ، به عيادت او رفتم . چون خواستم ايشان را ترك كنم ، به من فرمود : «اى ابو دعامه ! حقّ تو [بر ما] واجب گشت . پس آيا حديثى برايت نگويم كه تو را شادمان سازد؟». گفتم : چه قدر محتاج آنم ، اى فرزند پيامبر خدا ؟ فرمود : «پدرم محمّد بن على ، برايم نقل كرد و گفت : پدرم على بن موسى برايم نقل كرد و گفت : پدرم موسى بن جعفر برايم نقل كرد و گفت: پدرم جعفر بن محمّد برايم نقل كرد و گفت : پدرم محمّد بن على برايم نقل كرده و گفت : پدرم على بن حسين برايم نقل كرد گفت : پدرم حسين بن على برايم نقل كرد و گفت : پدرم على بن ابى طالب برايم نقل كرد و گفت : پيامبر خدا فرمود : بنويس اى على . گفتم : چه بنويسم ؟ فرمود : بنويس : به نام خداى مهرگستر مهربان . ايمان چيزى است كه در دل ها جاى گيرد و كردار آن را تأييد كند ، و اسلام چيزى است كه بر زبان جارى شود و زناشويى با آن روا گردد » . گفتم : اى پسر پيامبر خدا ! به خدا سوگند كه نمى دانم كدام يك از اين دو ، نيكوتر است : خود حديث يا سند آن؟ فرمود : «اين حديث ، در كتابى است كه به خطّ على بن ابى طالب و با املاى پيامبر خدا نوشته شده و ما آن را پسر از پدر ، به ارث مى بريم» .
٤٥١٤.الكافى ـ به نقل از حمران بن اَعيَن ـ: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمايد : «ايمان ، آن است كه در دل جاى گيرد و او را به سوى خداوند عز و جلبكشاند و به كار بستن طاعت خدا و گردن نهادن به فرمان او آن را تصديق كند ؛ ولى اسلام ، گفتار و كردار ظاهرى است ، و اين همان است كه عموم مردم[ مسلمان] از هر فرقه اى ، بر آن هستند و به واسطه آن ، خون ها حفظ و ميراث ها برقرار و ازدواج جايز مى گردد و همه مسلمانان در نماز و زكات و روزه و حجّ ، هم داستان هستند و بدان سبب ، از كفر در آمده اند و به ايمان منسوب مى شوند . اسلام، شريك ايمان نيست ؛ اما ايمان ، شريك اسلام است و اين دو ، در گفتار (شهادتين) و كردار مشترك اند باشند ، چنان كه كعبه در مسجد [الحرام] است ، ولى مسجد در كعبه نيست . همين سان ، ايمان با اسلام شريك است؛ ولى اسلام شريك ايمان نيست . خداوند عز و جل فرموده است : «باديه نشينان گفتند : ما ايمان آورديم . بگو : شما ايمان نياورديد ؛ بلكه بگوييد : ما اسلام آورديم . ايمان هنوز در دل هاى شما نفوذ نكرده است» و سخن خداوند عز و جل، راست ترين سخن است» . گفتم : پس آيا مؤمن ، در چيزى از فضايل و احكام و حدود و غير اينها ، امتيازى بر مسلمان دارد؟ فرمود : «نه ، هر دو از اين جهت يكسان اند ؛ اما مؤمن در اعمالشان و در كارهايى كه با آنها به خداوند عز و جل تقرّب مى جويند ، بر مسلمان برترى دارد» . گفتم : آيا نه اين است كه خداوند عز و جل مى فرمايد : «هر كس يك نيكى بياورد ، ده برابر آن پاداش دارد» ، در صورتى كه شما فرمودى آنان در نماز و زكات و روزه و حج ، با مؤمن يك حكم دارند؟ فرمود : آيا نه اين است كه خداوند عز و جل فرموده است : «خدا براى او چندين برابر بيشتر كند» ؟ پس مؤمنان اند كه خداوند عز و جل نيكى هايشان را چند برابر مى سازد ؛ هر نيكى را هفتاد برابر. اين است برترىِ مؤمن [بر مسلمان] ، و خدا به اندازه درستىِ ايمانش ، چندين برابر بر نيكى هايش مى افزايد . خداوند نسبت به مؤمنان ، هر نيكى اى كه بخواهد مى كند» . گفتم : بفرماييد كه اگر كسى به اسلام در آيد ، آيا نه اين است كه وارد ايمان نيز شده است؟ فرمود : «خير ؛ بلكه منسوب به ايمان گشته و از كفر برون شده است . برايت مثالى مى زنم تا بدان وسيله، برترىِ ايمان بر اسلام را دريابى : به من بگو كه اگر مردى را در ميان مسجد الحرام ببينى ، آيا گواهى مى دهى كه او را در كعبه ديده اى؟». گفتم : چنين گواهى دادنى، بر من روا نيست . فرمود : «اگر وى را در داخل كعبه ببينى ، آيا گواهى مى دهى كه او داخل مسجد الحرام گشته است؟». گفتم : بله . فرمود : «به چه دليل ؟». گفتم : زيرا او به درون كعبه نمى رسد ، مگر آن كه [نخست] وارد مسجد شود . فرمود: «درست است، آفرين». سپس فرمود: «ايمان و اسلام نيز اين گونه اند».