دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢١
٤٨١١.الكافى ـ به نقل از يعقوب بن ضحّاك ، از مردى چرمدوز از هم: زمانى كه امام صادق عليه السلام در حيره [١] بود ، مرا با جمعى از دوستانش ، در پىِ كارى فرستاد . ما پىِ آن كار رفتيم و دير وقت [٢] بازگشتيم . فرش و بستر من ، در گودىِ زمينى بود كه آن جا اتراق كرده بوديم . من خسته و كوفته آمدم و خودم را انداختم . در همين حال ، ديدم كه امام صادق عليه السلام آمد و فرمود : «ما پيش تو آمديم» . [٣] من راست نشستم و ايشان بالاى بستر من نشست و از كارى كه مرا در پىِ آن فرستاده بود ، پرسيد . من هم گزارش دادم و ايشان خدا را سپاس گفت . سپس سخن از گروهى به ميان آمد و من گفتم : قربانت گردم! ما از آنان بيزارى مى جوييم ؛ [٤] چون به چيزهايى كه ما معتقديم ، اعتقاد ندارند . امام صادق عليه السلام فرمود : «آنها ما را دوست دارند ؛ ولى چون عقيده شما را ندارند ، از ايشان بيزارى مى جوييد؟» . گفتم : آرى . فرمود : «ما هم چيزهايى داريم كه شما نداريد ، پس سزاوار است كه از شما بيزارى بجوييم؟!» . گفتم : نه ، قربانت گردم ! فرمود : «و خدا هم چيزهايى دارد كه ما نداريم ، پس به نظر تو ، خداوند ما را دور انداخته است؟!» . گفتم : نه ، به خدا . فدايت شوم ! چه كنيم؟ فرمود : «آنها را خودى بدانيد و از ايشان بيزارى نجوييد . برخى از مسلمانان ، تنها يك بهره [از ايمان ]دارند ، برخى دو بهره ، برخى سه بهره ، برخى چهار بهره ، برخى پنج بهره ، برخى شش بهره ، و برخى هفت بهره . بنا بر اين ، نبايد كسى را كه يك بهره دارد ، به آنچه در خور دارنده دو بهره است ، وا داشت ، يا كسى را كه دو بهره دارد ، به آنچه در خورِ دارنده سه بهره است ، وا داشت ، يا كسى را كه سه بهره دارد ، به آنچه در خورِ دارنده چهار بهره است ، وا داشت ، يا كسى را كه چهار بهره دارد ، به آنچه در خورِ دارنده پنج بهره است ، وا داشت ، يا كسى را كه پنج بهره دارد ، به آنچه در خورِ دارنده شش بهره است ، وا داشت ، يا كسى را كه شش بهره دارد ، به آنچه در خورِ دارنده هفت بهره است ، وا داشت . برايت مثالى بزنم : مردى [مؤمن] ، همسايه اى نصرانى داشت . او را به اسلام دعوت كرد و از محاسن آن برايش گفت ، تا آن كه مسلمان شد . سحرگاه ، نزد او رفت و در زد . تازه مسلمان گفت : كيست ؟ مرد مؤمن گفت : منم ، فلانى . گفت : چه كار دارى ؟گفت : وضو بگير و لباس هايت را بپوش و با ما به نماز [ جماعت] بيا . او وضو گرفت و لباس پوشيد و با او رفت . آن دو ، قدرى نماز خواندند ، سپس نماز صبح را به جا آوردند و ماندند ، تا هوا روشن شد . آن كه قبلاً نصرانى بود ، برخاست تا به منزلش برود . مرد مسلمان گفت : كجا مى روى؟ روز ، كوتاه است و چيزى تا ظهر نمانده . او هم نشست ، تا آن كه نماز ظهر را هم خواند . مرد مسلمان گفت : تا نماز عصر هم چيزى نمانده است . و او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواند . سپس برخاست تا به منزلش برود . مرد مسلمان گفت : اكنون آخر روز است و چيزى به پايان آن نمانده . و او را نگه داشت ، تا نماز مغرب را هم خواند ، و خواست به منزلش برود كه آن مرد گفت : تنها يك نماز ديگر باقى مانده است . مرد تازه مسلمان ، ماند تا نماز عشا را نيز خواند و آن گاه ، از هم جدا شدند . سحرگاه روز بعد ، باز به سراغ او رفت و درِ خانه اش را كوبيد . مرد گفت : كيست؟ گفت : منم ، فلانى . گفت : چه كار دارى ؟ گفت : وضو بگير و لباس هايت را بپوش و با ما بيا نماز بخوان . مرد تازه مسلمان گفت : برو براى اين دين ، شخصى بيكارتر از من بياب . منِ بيچاره زن و بچّه دارم» . امام صادق عليه السلام فرمود : «بدين ترتيب ، او را وارد همان چيزى (دينى) كرد كه از آن ، بيرونش آورده بود» . يا فرمود [٥] : «او را از اين [در] وارد كرد و از اين يكى ، بيرون راند» . [٦]
[١] شهرى در شمال جزيرة العرب ، كه در جنوب عراقِ امروز است .[٢] در بعضى نسخه ها «معتمين» آمده كه به معناى وقت نماز عشا است (حاشيه مأخذ) .[٣] به اصطلاح ، «يا اللّه » گفت تا وارد شود .[٤] در بعضى نسخه ها آمده است : «من از آنان بيزارى مى جويم» .[٥] ترديد ، از راوى است .[٦] ر . ك : الميزان في تفسير القرآن : ج ١ ص ٣٠١ (توضيحى پيرامون درجات اسلام و ايمان) .