ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٧٢٤ - پرسشهاى يهود از ابى بكر
شده بود همچون شاخه كافور و جز آن در بدنش موئى نبود نه زياد بلند بالا بود و نه كوتاه قد چون با مردم راه ميرفت نورش آنان را فرا مىگرفت و چون قدم بر ميداشت گوئى پا از سنگ مىكند و يا از شيبى سرازير ميگردد دو كعبش كرد بود و دو قدمش نازك بود ميان باريك بود عمامهاش صحاب نام داشت و شمشير از ذو الفقار و استر سواريش دلدل و دراز گوشش رونده مانند آهو و شترش ماده شتر رام نشده و اسبش لزاز و تازيانهاش ممشوق و حضرتش از همه كس بمردم مهربانتر بود و از همه كس بمردم دلسوزتر ميان دو شانهاش مهر نبوت بود كه بر آن مهر دو سطر نوشته شده بود اما سطر اول
لا اله الا اللَّه
و سطر دوم
محمد رسول اللَّه
اين بود صفت پيغمبر اى يهودى پس آن دو يهودى گفتند شهادت ميدهيم ما كه خدائى جز خداى يكتا نيست و اينكه محمد فرستاده اوست و تو جانشين بر حق محمد هستى پس هر دو اسلام پذيرفتند و مسلمان خوبى شدند و ملازم خدمت امير المؤمنين بودند و با آن حضرت بودند تا واقعه جمل پيش آمد در ركاب آن حضرت به بصره رفتند يكى از آن دو تن در جنگ جمل كشته شد و ديگرى ماند تا در ركاب حضرت به صفين رفت و آنجا كشته شد.
٢- يكى از صادقان آل محمد مىفرمايد دو تن از يهوديان خيبر كه تورات را گشوده با خود داشتند بقصه ملاقات پيغمبر آمدند وقتى آمدند ديدند پيغمبر از دنيا رفته پس به نزد ابى بكر آمدند و گفتند ما آمده بوديم و مقصود ما ديدار پيغمبر بود تا از او سؤالى بكنيم اكنون مىبينيم كه او از دنيا رفته ابو بكر گفت سؤال شما چيست؟ گفتند ما را خبر ده از يكى و دو سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه و ده و بيست و سى و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود و صد ابو بكر گفت در اين باره چيزى نزد من