ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٥٤٤ - (دوازده نفر بودند كه نشستن ابى بكر را بر مسند خلافت و پيش افتادنش را از على بن ابى طالب نپذيرفتند)
از زبان ديگرى سخن ميگوئى و دست بدامان ديگران زدهاى بخدا قسم كه قريش ميداند كه من از همه با شخصيتتر و پرادبتر و خوشنامترم و بخدا و رسولش از همه نيازمندترم ولى تو از لحاظ شخصيت از همه پست ترى و افراد فاميلت از همه كمتر و از همه بىنام و نشانتر و در پيشگاه خداى عز و جل و پيغمبرش از همه كمتر و تو هستى كه در جنگ ترسوئى و در خشك سالى بخيل و پست فطرتى و در ميان طايفه قريش هيچ وسيله افتخارى ندارى راوى گويد: خالد كه عمر را خاموش ساخت برجاى خود نشست.
سپس ابو ذر بپا خواست- خدايش رحمت كند- و پس از حمد و ستايش خدا گفت اما بعد اى گروه مهاجرين و انصار شما خوب ميدانيد و نيكان شما هم ميدانند كه رسول خدا ٦ فرمود كار خلافت پس از من تعلق بعلى دارد و سپس متعلق بحسن و حسين است و سپس در خاندان من كه از اولاد حسين باشند خواهد بود ولى شما فرمايش پيغمبر خود را دور انداختيد و فرمانى را كه بشما داده بود فراموش شده انگاشتيد و پيرو دنيا شديد و نعمتهاى باقى آخرت را كه اساساش ويرانى ندارد و نعمتاش را زوالى نيست و اهلش را حزنى بدل راه ندارد و ساكنيناش را مرگ گريبان نميگيرد از دست داديد.
آرى امتهائى كه پس از پيامبرانشان كافر شدند اين چنين بود كه تبديل و تغيير دادند و شما نيز با آنان گوش بگوش و پا بپا برابرى گرديد بهمين زودى گرانى كار و بار خود را احساس خواهيد كرد و خداوند ببندگانش هرگز ستم روا ندارد.
راوى گفت: سپس سلمان فارسى بپا خواست (خدايش رحمت كند) و گفت اى ابا بكر اگر قضاوتى براى تو پيش آيد كار خود را به پشت گرمى كه انجام خواهى داد؟ و اگر از چيزى كه نميدانى مورد