ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٧٢٠ - پرسشهاى يهود از ابى بكر
گفت من و تو در نزد خداى عز و جل چه مقامى داريم و چه جاندارى بود كه در جاندار ديگرى جا داشت و ميان آنها خويشى و پيوند نژادى نبود؟ و كدام قبرى بود كه صاحب خود را با خود ميگردانيد؟
و آفتاب از كجا سر مىزند؟ و در كجا غروب ميكند؟ و به كجا آفتاب تابيد كه پس از آن ديگر آنجا نتابيد؟ و بهشت كجا؟ و دوزخ كجا است؟ و پروردگار تو حمل ميكند يا حمل مىشود؟ و روى پروردگار تو بكدام سمت است؟ و آن دو كه حاضرند كدامند؟ و آن دو كه غايبند كدامند؟ و آن دو كه با هم دشمنند كدامند؟ و يك چيست؟ و دو چيست؟ و سه چيست؟ و چهار چيست؟ و پنج چيست؟ و شش چيست؟
و هفت چيست؟ و هشت چيست؟ و نه چيست؟ و ده چيست؟ و يازده چيست؟ و دوازده چيست؟ و بيست چيست؟ و سى چيست؟ و چهل چيست؟ و پنجاه چيست؟ و شصت چيست؟ و هفتاد چيست؟ و هشتاد چيست و نود چيست؟ و صد چيست؟
راوى گويد ابو بكر آن چنان فرو ماند كه هيچ پاسخى نميتوانست بدهد و ما ترسيديم كه مبادا مردم از دين اسلام برگردند پس من بخانه على بن ابى طالب آمدم و باو عرض كردم يا على بزرگان يهود بمدينه آمدند و پرسشهائى از ابى بكر كردند كه ابى بكر فرومانده و پاسخ نداده پس على ٧ لبخندى بروى من زد و سپس فرمود همان روزى است كه رسول خدا بمن وعده فرمود پس پيشاپيش من براه افتاد و راه رفتنش با راه رفتن پيغمبر هيچ تفاوتى نداشت آمد تا در همان جايى كه رسول خدا مىنشست بنشست سپس روى بآن دو يهودى كرد و فرمود هر دو نزديك من آئيد و سؤالاتى كه از اين پيرمرد داشتيد از من بپرسيد آن دو گفتند شما كه هستيد؟ فرمود من على ابن ابى طالب فرزند عبد المطلب و برادر پيغمبر و شوهر دخترش فاطمه و پدر حسن