ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٥١٣ - (ده چيز است كه يكى از ديگرى سختتر است)
(ده چيز است كه يكى از ديگرى سختتر است)
٣٣- امام باقر ٧ فرمود: در آن ميان كه امير المؤمنين در رحبه بود و مردم گرداگرد او را گرفته بودند بعضى فتوى مىپرسيد و بعضى دادرسى ميخواست مردى برخاست و عرض كرد سلام بر تو اى امير المؤمنين و رحمت و بركات خدا بر تو باد امير المؤمنين با همان دو چشمان درشتاش نگاهى باو كرد و سپس فرمود:
و عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته تو كيستى؟ عرض كرد من مردى از رعيت و افراد كشور تو هستم فرمود: تو از رعيت من و افراد كشور من نيستى، كه اگر يك روز هم بمن سلام داده بودى از نظر من پنهان نميماند عرض كرد يا امير المؤمنين از حضرتت خواستار امانم امير المؤمنين فرمود: مگر از هنگامى كه باين شهر آمدهاى كار تازهاى انجام دادهاى؟ عرض كرد نه، فرمود: شايد از افرادى هستى كه با ما سر جنگ دارند عرض كرد: بلى: فرمود: آنگاه كه آتش جنگ فرو نشيند عيب ندارد عرض كرد:
من مردى هستم كه معاويه مرا بطور ناشناس به نزد شما فرستاده است تا مطلبى را كه (ابن الاصفر) پادشاه روم[١] نزد معاويه فرستاده است از شما بپرسم.
و باو گفته است كه اگر پس از محمد براى زمامدارى و جانشينى تو شايستهترى بايد بآنچه از تو مىپرسم
[١] روميان را بدين جهت بنو الاصفر گويند كه نخستين پدرشان زرد پوست بوده است.