ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٦٧٢ - (أمير المؤمنين
بسيارى با من باقى ماند كه همه را بآنان دادم و گفتم اين بخاطر آن ميدهم كه ذمه رسول خدا برى گردد و بخاطر آنچه كه ميدانيد و آنچه نميدانيد و بخاطر ترسى كه زنان و كودكان را فرا گرفته است سپس آمدم بخدمت رسول خدا و كار خود را گزارش دادم فرمود بخدا قسم اى على اگر بعوض اين كارى كه كردى شتران سرخ مو نصيب من ميشد من اين چنين شادمان نميشدم[١] گفتند بخدا كه نه فرمود شما را بخدا قسم ميدهم آيا شنيديد كه رسول خدا مىفرمود يا على ديشب امتم را بر من نماياندند و پرچم داران كه از مقابل من گذشتند من براى تو و شيعيان تو طلب آمرزش كردم گفتند بخدا كه شنيديم فرمود شما را بخدا قسم ميدهم آيا شنيديد رسول خدا فرمود اى ابا بكر برو و مردى را كه در فلان جا خواهى ديد گردن بزن ابو بكر
[١] بنا بنقل سيره ابن هشام از ابن اسحق جريان از اين قرار است كه رسول خدا لشكر باطراف مكة ميفرستاد و آنان را بخداى عز و جل ميخواند ولى دستور جنگ بآنان نميداد از جمله اشخاص كه فرستاد خالد بن وليد بود كه دستور فرمود از قسمت پائين تهامه برود ولى با مردم نجنگد خالد كه بميان قبيله جذيمة رسيد با آنان برخورد سختى نمود ج ٤ ص ٧٠ و بسندهاى مختلف از امام باقر ٧ روايت شده است كه فرمود: رسول خدا خالد بن وليد را پس از فتح مكه مأمور نمود كه مردم را باسلام دعوت نمايد ولى جنگ نكند و جمعى از قبائل عرب مانند سليم بن منصور و مدلج بن مرة بهمراه او بودند كه بعشيره جذيمة بن عامر بن عبد مناة بن كنانة رسيدند همين كه مردم آن سامان خالد را ديدند اسلحه بدست گرفته و آماده جنگ شدند خالد بآنان گفت اسلحه را بر زمين گذاريد كه اين مردم با شما سر جنگ ندارند همين كه اسلحه را گذاشتند خالد دستور داد تا دست همه را بستند و آنگاه همگى را از دم شمشير گذراند و هر چه توانست از آنان كشت چون اين خبر برسول خدا رسيد دستها بجانب آسمان بلند كرد و عرض كرد بار الها من از آنچه خالد كرده است بيزارم سپس رسول خدا على را طلبيد و فرمود يا على بنزد اين مردم برو و در كارشان نيك نظر كن و رسوم دوران جاهليت را زير پا بنه پس على ٧ بيرون شد تا بنزد آنان رسيد و پول فراوانى رسول خدا بهمراه على فرستاده بود پس آن حضرت خون بهاى همه را داد و غرامت اموالشان را پرداخت نمود حتى كاسهاى كه براى آب خوردن سگ گذاشته بودند تا آنكه نه خونبهائى ماند و نه غرامتى ولى از مالى كه بهمراه على بود هنوز باقى مانده بود على ٧ چون از كار آنان فارغ شد بآنان فرمود آيا خونبها و يا غرامتى مانده كه نداده باشم؟ گفتند نه فرمود من اين باقيمانده مال را نيز احتياطا براى رسول خدا بشما ميدهم و باقيمانده مال را بآنان داد و بازگشت و در كامل گويد چون بازگشت و برسول خدا گزارش كرد فرمود عملى بسيار بجا و نيكو انجام دادى