ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٧٠٠ - (هفتاد منقبت امير المؤمنين
پديد آمد و از هر سر پستانش آب روان شد چون اين را ديدم بشتاب نزد پيغمبر آمدم و بحضرتش اطلاع دادم فرمود: يا على برو از آن آب برگير مردم هم آمدند و مشكها و ظرفهاى خود را پر كردند و چهار پايانشان را سيراب نمودند و نوشيدند و وضو ساختند پس خداى عز و جل تنها مرا بدين فضيلت مخصوص كرد نه ساير اصحاب را.
و اما پنجاه و هشتم اينكه رسول خدا ٦ در يكى از جنگها كه آب تمام شده بود مرا دستور داد و فرمود: يا على كاسهاى براى من بياور من آوردم پس آن حضرت دست راست خود را با دست من بميان آن كاسه گذاشت و فرمود بجوش پس آب از ميان انگشتان ما جوشيدن گرفت.
و اما پنجاه و نهم اينكه رسول خدا مرا بسوى خيبر فرستاد چون نزديك شدم ديدم در خيبر بسته است آن را تكان سختى دادم و از جايش كندم و چهل گام بدور انداختم و داخل قلعه شدم مرحب بنزد من آمد او بمن حمله كرد و من باو و من زمين را از خون او سيراب كردم در صورتى كه رسول خدا ٦ دو نفر از اصحاب خود را پيش از من فرستاده بود و شكست خورده بازگشته بودند.
و اما شصتم اينكه من بودم كه عمرو بن عبد ود را كه با هزار مرد برابر بود كشتم.
و اما شصت و يكم اينكه شنيدم رسول خدا ميفرمود يا على مثل تو در امت من مثل سوره قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ است پس هر كس تو را از دل دوست داشته باشد مانند اين است كه يك سوم قرآن را خوانده است و هر كس كه تو را بدل دوست بدارد و بزبان يارى كند مانند اين است كه دو سوم قرآن را خوانده است و هر كس تو را بدلش دوست بدارد و بزبانش تو را يارى كند و با دست تو را كمك نمايد مانند اين است كه همه قرآن را خوانده است.