ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٧٢١ - پرسشهاى يهود از ابى بكر
و حسين و جانشين او هستم در تمام حالات و داراى همه منقبتها و عزتها و رازدار پيغمبرم پس يكى از آن دو يهودى گفت من و تو نزد خدا چه مقامى داريم فرمود من از روزى كه خود را شناختهام مؤمن بودم و تو از روزى كه خود را شناختى كافر بودى و از اين پس نميدانم خدا با تو چه خواهد كرد يهودى گفت كدام جاندارى است كه در ميان جاندارى ديگر بوده و در ميان آن دو خويشى و پيوند نژادى نبوده است؟ فرمود آن يونس بود كه در شكم ماهى جا داشت گفت كدام قبرى است كه صاحب خود را ميگردانيد؟ فرمود يونس بود هنگامى كه ماهى او را در هفت دريا گردانيد عرض كرد آفتاب از كجا بر مىآيد؟ فرمود از ميان دو شاخ شيطان عرض كرد كجا غروب ميكند؟ فرمود در چشمهاى گرم كه دوست من رسول خدا فرمود كه هنگام بر آمدن آفتاب و هنگام غروبش نماز نخوان تا آنكه باندازه يك نيزه و يا دو نيزه بشود عرض كرد كجا بود كه آفتاب بر آنجا تابيده و ديگر بآنجا نتابيد؟ فرمود در همان دريائى كه خداوند براى بنى اسرائيل و قوم موسى شكافت عرض كرد پروردگار تو حمل ميكند تا حمل مىشود فرمود پروردگار من عز و جل با قدرت و نيروى خود همه چيز را حمل ميكند و هيچ چيز نتواند او را حمل نمايد عرض كرد پس معنى آيه كه ميفرمايد عرش پروردگار تو را در اين روز هشت تن حمل ميكنند چيست؟ فرمود اى يهودى آيا ندانستهاى كه آنچه در آسمانهاست و آنچه كه در زمين است و آنچه كه در ميان آن دو است و آنچه كه در زير خاك است همه از آن خداست پس همه چيز بر روى خاك است و خاك بر قدرت استوار است و قدرت همه چيز را حمل ميكند عرض كرد بهشت كجا است و دوزخ كجا؟ اما بهشت در آسمان است و اما