ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٥٣٨ - (بدترين خلق اولين و آخرين دوازده نفرند)
با ثقلين چه كرديد؟ ميگويند بزرگتر را دروغ شمرديم و پاره پارهاش نموديم و با كوچكترين جنگيديم و او را كشتيم من ميگويم از راه رفيقان خود برويد پس تشنه و رو سياه باز ميگردند و قطرهاى از آن نمى چشند. فرمود:
سپس پرچم هامان امت من بر من وارد مىشود من بر مىخيزم و دستش را مىگيرم همين كه دستش را گرفتم چهرهاش سياه و پاهايش مىلرزد و دلش طپيدن گيرد و همكارانش نيز چنين شوند من ميگويم پس از من باد و امانت گرانبهاى من چه كرديد؟ ميگويند بزرگتر را دروغ شمرديم و پاره كرديم و كوچكتر را خوار كرديم و فرمانشان نبرديم پس من ميگويم راه رفيقان خود را در پيش گيريد تشنه و خسته و رو سياه باز مىكردند و قطرهاى از آن آب نمىچشند.
سپس پرچم عبد اللَّه بن قيس كه پيشواى پنجاه هزار از امت من است بر من وارد مىشود پس بر خيزم و دستش را بگيرم همين كه دستش را گرفتم چهرهاش سياه شود و قدمهايش بلرزد و دلش بطپد و پيروانش نيز اين چنين شوند من ميگويم پس از من با دو امانت گرانبهاى من چه كرديد؟
مىگويند: بزرگتر را تكذيب كرديم و فرمانش نبرديم و كوچكتر را يارى نكرديم و ديگرى بجاى او برگزيديم من مىگويم راه رفيقان خود در پيش گيريد پس خسته و تشنه با روى سياه بر مىگردند در حالى كه يك قطره از آن نچشيده باشند.
سپس آن شل با پرچم خود بر من وارد مىشود پس دستش را مىگيرم چون دستش را گرفتم چهرهاش سياه و قدمهايش لرزان و دلش مىطپد و پيروانش نيز اين چنين شوند پس گويم با دو امانت گرانبهاى من