ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٤٥٥ - (معناى حديثى كه از پيغمبر روايت شده است كه فرمود روزها را دشمن مداريد كه روزها شما را دشمن خواهند داشت)
(معناى حديثى كه از پيغمبر روايت شده است كه فرمود روزها را دشمن مداريد كه روزها شما را دشمن خواهند داشت)
١٠٢- صقر بن ابى دلف كرخى گويد: هنگامى كه متوكل عباسى امام هادى ٧ را از مدينه برد من آمدم تا خبرى از حال حضرت بگيرم گويد: رازقى كه دربان متوكل بود نگاهى بمن كرد و دستور داد تا مرا بنزد او ببرند همين كه بردندم بمن گفت: اى صقر چه كار دارى؟ گفتم: اى استاد خير است گفت: بنشين، من در گذشته و آيندهام بفكر فرو رفتم و بخود گفتم در اين آمدنم اشتباه كردم گويد: او مردم را از خود دور كرد سپس بمن گفت: چه كار دارى؟ و براى چه آمدهاى؟ گفتم براى كار خير مختصرى گفت: شايد ميخواهى از آقايت خبرى بگيرى، گفتمش: آقاى من كيست؟
آقاى من امير المؤمنين است گفت: خاموش باش كه آقاى تو همان است كه حقا آقا است از من مترس كه من با تو هم عقيده ام گفتم: خدا را شكر، گفت: مايلى او را به بينى؟ گفتم: آرى گفت: بنشين تا مأمور پست از نزد او بيرون آيد، گويد: نشستم چون مأمور پست بيرون رفت بغلامى كه داشت گفت دست صقر را بگير و ببر به اطاقى كه علوى زندانى در آنجا است و او را با وى تنها بگذار گويد مرا بآن حجره برد و باطاقى اشاره كرد من داخل شدم ديدم حضرت بر بوريائى نشسته و در برابر او گورى كنده شده است گويد: سلام دادم حضرت جواب فرمود و دستور داد كه بنشينم سپس بمن فرمود: اى صقر براى چه آمدهاى؟ عرض كردم آقاى من آمدم تا خبرى از تو بدست آورم گويد سپس نگاهم بقبر افتاد و گريستم