دانشنامه فرهنگ مردم ایران - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٦٥ - خال
خال
نویسنده (ها) :
حسن اکبری بیرق
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٢ بهمن ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
خال، نقطهای غالباً تیره، سیاه و ناهمگون با رنگ زمینه، بر اندام انسان، حیوان یا بر روی اشیاء. خال واژهای است عربی با معانی متعدد (نک : برهان ... ؛ نفیسی، علیاکبر)، که مشهورترین آنها نقطۀ سیاهی بر بالای لب زن است ( لغتنامه ... ).
خال از دیرباز در میان ایرانیان نشانۀ جمال بوده است و شاعران پارسیگوی آن را از عناصر زیبایی و دلربایی معشوق برشمردهاند (نک : سنایی، ٥٤٨؛ خاقانی، ٤٣٩؛ حافظ، غزلهای ٣٩، ٦٦، ٧٦؛ راهمی، ٢٦؛ شهریار، ١ / ١٩٣؛ فرخزاد، ٥١). شاید همین نگرشِ عمومی زیباییشناختی به مقولۀ خال، باعث شدهاست که زنانی که به طور طبیعی از آن بیبهره بودهاند، از راههای مصنوعی به ایجاد خال بر اندامها و به ویژه زیر لب، گونه، میان دو ابرو یا گوشۀ ابرو و حتیٰ سینۀ خود رویآورند و به تقلید از خال طبیعی، خالی ساختگی ایجادکنند (کیوان، ٢ / ٤٩؛ شاردن، ٤ / ٢٢٠)؛ از اینرو، در روزگاران کهن و حتى در دورههای اخیر، در یادکرد از آرایشهای هفتگانه (حنا، وسمه، سرخاب، سفیداب، سرمه، زرورق، غالیه) خال گذاشتن به جای یکی از آنها به شمار میآمده است که مشاطه (آرایشگر) و گاه خودِ شخص، با ابزارهای خاص و مواد رنگی ویژه (مثلاً نیل) ایجاد میکردهاند (ماسه، I / ٨٧؛ شمیسا، ١ / ٤٠٤؛ برای شواهدی در متون فارسی، نک : ارجانی، ١ / ٤٩؛ ادیبالممالک، ٣٧١). اصطلاح «هفت قلم آرایش» (نک : شهری، شکر ... ، ٣٩) یا «هفت آرایش / بَزَک»، «هرهفتکردن» و یا «هفتونُهکردن» (نک : نظامی، ٤٩٨؛ دهخدا، ٤ / ١٩٧٤، ١٩٨٣؛ عفیفی، ٣ / ٢٦١٧)، که بین ایرانیان رایج، و خال نیز جزو جدانشدنی آن بودهاست، اشاره به همین امر دارد.
خال اگرچه در بیشتر موارد ــ چه در ادبیات رسمی (مثلاً نک : نظامی، ١٥٦؛ حافظ، غزل ٤٢٧) و چه در ترانههای روستایی و مردمی (مثلاً نک : کوهی، ٦٤، ١٣٤) ــ سیاه و شبیه به دانۀ فلفلِ سیاه بوده، و بدینسبب، «خال هندو» نام میگرفتهاست که حافظ در شعر معروف خودش دو شهر سمرقند و بخارا را به خال هندوی ترک شیرازی میبخشد و بنابر داستانی باعث تعجب و خشم تیمور میشود (نک : حافظ، غزل ٣؛ دولتشاه، ٥٣٦-٥٣٧؛ اشتری، ١ / ٣٧٥؛ شمیسا، همانجا)، گاهی نیز به رنگهای دیگری بر اندامها دیدهمیشدهاست؛ مثلاً حافظ از نوع سرسبز آن نیز یاد میکند: خال سرسبز تو خوش دانۀ عیشی است ولی / بر کنار چمنش وه که چه دامی داری (غزل ٤٤٨).
خال سبز در ترانههای محلی نیز راه یافته و توصیف شده است (مثلاً نک : غفاری، ٨٦). شاعری نیز با استفاده از نقطه در زیر لب (در خطاطی) و نقطۀ خال بر بالای لب (در زیباییشناسی) سروده است: زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد / این عجب نقطۀ خال تو به بالای لب است / / یا رب این نقطۀ لب را که به بالا بنهاد؟ / نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است (صبوحی، ٣٨). در شاهنامه نیز به مسئلۀ داشتن خال در بدن، اشاراتی شده است که بیشتر مربوط به مسئلۀ هویت فرد بوده، و نوعی وسیلۀ شناسایی به شمار میآمدهاست (نک : فردوسی، ٣ / ٣٩).
ظاهراً استفاده از خال بهعنوان نشانه، قدمتی دیرینه دارد و در افسانهها، فراوان به آن اشاره شدهاست؛ ازجمله، در داستان زادهشدن حمزه که بنابر افسانهای، خال سبزی میان دو ابرویش بوده است. بزرجمهر در سفرش به مکه حمزه را که کودک بوده دیده، و بر جایگاه خالش بوسه زده، و آن را نشانی از دودمان ابراهیم خلیل دانسته است (نک : قصۀ حمزه، ٦٥).
نشانگیِ خال، محدود به عالَم انسانی نبوده، و در افسانههای کهن برای حیوانات و شناسایی آنها نیز به کار میرفتهاست؛ ازجمله: ماهی خالدار یا پُرخطوخال (نک : خزاعی، ٧ / ٢٩). از معروفترین متلها و افسانهها که در بسیاری از نقاط ایران شناختهشده است، میتوان به داستان گوسفند «خالگردنی» اشارهکرد که غالباً چوپانها اشعار عامیانهای بر پایۀ آن زمزمه میکردهاند (نک : عزیزی، ٣٧٥؛ خزاعی، ١٠ / ١١٥). گاهی نیز حیوانات اهلی، مثلاً خر را با جوهر یا حنا، «خالخالی» میکردند تا از همدیگر متمایز شوند (برای نمونه، نک : شهری، طهران ... ، ١ / ٣٧٣).
تعبیرات و تشبیهاتی که از خال در ادب غنایی پارسی آمده است، به ادبیات عرفانی نیز راهیافته، و سرانجام، خال به نوعی نماد تبدیل شده است (نک : محبتی، ٢١١-٢٢٢؛ نیز ختمی، ١ / ١٧). در متون عرفانی، گاهی از زلف بهمثابۀ دام و از خال بهمثابۀ دانه، و گاه «دانهای که راهزنی آدم کرد»، یاد میکنند (نک : جهانگیر، ٧٤-٧٧؛ برای تعلیل این تمثیل، نک : شوالیه، ٣ / ٦٠-٦١)؛ گاهی از خال به مثابۀ نماد گمراهی، شیطان و نفس اماره یاد شده (جهانگیر، ٧٤)، و گاه نیز نماد و رمز وحدت دانسته شده است (نک : سجادی، ٣٣٦- ٣٣٨). جامعترین تفسیر عرفانی از خال، در منظومۀ معروف گلشن راز آمده، که بیانگر جایگاه ویژۀ آن در کل ادبیات عرفانی فارسی است (نک : شبستری، ٩٧- ٩٨).
برخی معتقدند که هرکس در روز عید غدیر خال بگذارد، آن خال در قیامت به ماه تبدیل میشود (هدایت، نیرنگستان، ٩٣، فرهنگ ... ، ٨٢؛ برای آگاهی بیشتر دربارۀ خالکوبی، نک : ه م). در میان مردم، اشعار فراوانی رایج است که نشانمیدهد وجود خال در جاهای مختلف بدن، نشان از موضوعاتی خاص دارد؛ مثلاً: هرکه دارد خال دست / آن نشان مشهد است / / هر که دارد خال پا / آن نشان کربلا / / هر که دارد خال سینه / آن نشان وصله پینه / / هر که دارد خال رو / آن نشان آبرو (هدایت، همان، ٧١؛ برای روایتهای متفاوت از این شعر، نک : تکلیفی، ٢٣٧؛ شکورزاده، ٣١٥؛ کتیرایی، ٤١٥-٤١٦؛ خلعتبری، ١٠١؛ بختیاری، ٣٢٧؛ مؤیدمحسنی، ٥٠٩؛ نفیسی، محمد، ١٧٧). بهطورکلی در میان ایرانیان، وجود خال در سمت راست صورت، نشانۀ دولت و اقبال و نعمت است (شکورزاده، ٦٣١).
در بعضی از مناطق جغرافیایی ایران، خال را خوشیمن تلقی میکنند؛ مثلاً در تاکستان، کسانی که بر سینه خال دارند، پس از مشاهدۀ ماه نو، به سینۀ خود نگاه میکنند، زیرا آن خال را خدایی میدانند و معتقدند برای آنان خوشبختی میآورد (وکیلیان، ٤٣). به باور مردم برخی از مناطق ایران، خال چشم یا زیر چشم نشان شورچشمی است (اسدیان، ٢٩٨). برخی نیز خال ابرو را نشانۀ بخت (ه م) و اقبال، و خال گردن را نشانِ گردنکلفتی میدانند (خلعتبری، همانجا)؛ هرچند مردم سیرجان خال گردن را نشانۀ جهنم (بختیاری، مؤیدمحسنی، همانجاها)، و مردم خراسان و سروستان نشانۀ بریدهشدن سر میدانند، به این معنی که دارندۀ آن خال به مرگ طبیعی نخواهد مرد (شکورزاده، ٣١٦؛ همایونی، ٣٠٧).
گاهی نیز خال درآوردن، نوعی بیماری محسوب میشده است، مثل خالِ «مولودی» و «کَکمَک» (نک : شلیمر، ٢٦١؛ پولاک، II / ٣٠٧-٣٠٨) که برای رفع آن، مثلاً در تهران قدیم، سرگین بلدرچین را در آب حلمیکردند و روی لکوپیس و خالهای سیاهوسفید بدن میمالیدند (شهری، طهران، ٥ / ٢٣٤). بر پایۀ باورداشتهای مردم گیل و دیلم، خوردن همزمان گوشت مرغ و عسل، خالهای ریز لکهمانندی به نام «کَلاچَک» روی پوست بدن به وجود میآورد (پاینده، ٢٤٥).
باورهای بسیاری دربارۀ داشتن خال و یا درآوردن خال، در شهرهای مختلف وجود دارد. بنابر یک باور عمومی، اگر زن آبستن هنگام خسوف (نک : ه د، خسوف و کسوف)، به ماه نگاه کند، روی صورت بچهاش خالی بزرگ میافتد که بعد از تولد نیز باقی میماند؛ به این خال، «ماهگرفتگی» میگویند (خلعتبری، ١٠٤). همچنین درگذشته، زنان حامله به غسالخانه نمیرفتند، زیرا بر این باور بودند که در این صورت بچۀ آنها بدنظر و سفیدۀ چشمش خالدار میشود (هاشمنیا، ٩٢). بسیاری از مردم ازجمله مردم روستای ابیانه، اگر بر روی بدن نوزادِ متولدشده، خالی به اندازۀ یک بند انگشت وجود داشتهباشد، میگویند: مادر او در دوران حاملگی چیزی دلش میخواسته و در همان لحظه جایی از بدن خود را خارانده و کودک در آن محل خال درآوردهاست (نظری، ٥٤١). ایرانیان قدیم، بودن خال در پای نوزاد را به فال نیک میگرفتند و آن را خوشیمن میدانستند (کیوان، ٢ / ٤٩).
در میان تهرانیهای قدیم، معمول بود که برای حفظ طفل از چشمِ بد، هرصبح با انگشت میانی دست چپ، خال یا نشانی از دودۀ اجاق، وسط پیشانیاش میگذاشتند (شهری، همان، ٣ / ١٨٣-١٨٤). زردشتیان کرمان در مراسمی به نام «قوچاندازان»، برای دفع چشمزخم و گزند از حیوان قربانی، بر پشت قوچ، نقوش مختلفی ازجمله «چهارخال» و «چهارسو» یا «چلیپا» میکشند و سپس به امید فراوانی و باروری، آن را قربانی میکنند (عبدالله، ٤٠٢). این مراسم در میان گلهدارهای کردستان و مردم تالش نیز مرسوم است (نک : همانجا، حاشیۀ ١).
در بعضی از نقاط ایران برای معالجه یا چاقکردن نوزادان نحیف و بیمار، که بچۀ عوضی نامیدهمیشدند (یعنی بچهای که جنیان او را با همزادش عوض کردهاند)، مقداری خاک از سر سهراهی برمیداشتند، مُشتی اسفند روی آن میریختند و میسوزاندند، سپس با خاکستر آن مقداری گِل درست میکردند و با آن خالی در وسط پیشانی کودک میگذاشتند (میرنیا، ٢٥٧؛ نیز نک : ه د، جن).
در خراسان سفرهای به نذر شفای بیمار میانداختند و صاحب سفره یک قاشق از آش نذری را به بیمار میخورانید، سپس یک قاشق یا چاقو را روی آتش شمع نگاهمیداشت تا نوک آن از دود شمع سیاه شود؛ آنگاه انگشت کوچک خود را به دوده آغشتهمیکرد و با آن خالی بر پیشانی خود میگذاشت و با نوک همان انگشت دو خط سیاه متقاطع به شکل بعلاوه یا ضربدر بر سینۀ مریض رسم میکرد و یک خال هم روی پیشانی او میگذاشت (شکورزاده، ٣١، ٤٧، حاشیۀ ٢). شبیه چنین رسمی نیز در آیین «زَمهزدن» بیرجند وجود داشته است.
در روزگاران گذشته، برای درمان کسی که چشمخوردهبود، زنی که دستش سبُک بود، به اندازۀ یک حبه قند از زمه (= زاج سفید) را با ٧ دانۀ اسفند روی آتش زغال مینهاد؛ سپس سوختۀ آنها را در کاسۀ آب میمالید و با سرانگشت، به پیشانی و پای راست آن شخص، خال میزد (رضایی، ٦١٢؛ نیز نک : ه د، چشمزخم). به باور اصفهانیها، اگر روی ناف کسی خال سفید بزند، او لباس نو پیدا خواهد کرد (نفیسی، محمد، همانجا). در لرستان، خال سفید بر ناخن، نشانۀ خلعتگرفتن، و خال بر دست و پا نشانۀ تقدس است (اسدیان، ٢٩٩).
بسیاری از زنان برای افزونشدنِ مِهر شوهر و سپیدبختی، بر روی زبان خود خال آبیرنگ به شکل خروس میکوبیدند (هدایت، علویه ... ، ١٠؛ برای شواهد دیگر، نک : حبیب، ٣٠)؛ یا زیر ناف خال میکوبیدند که به آن «خال محبت» میگفتند (کتیرایی، ٤١٣) و معمولاً در کوبیدن آن، مهرگیاهِ کوبیده هم میافزودند. کوبیدنِ این خال بهویژه در دورۀ ناصرالدین شاه رواجداشته، و از خال به شکل شیرِ ژیانِ زنجیرکردهای در زیر ناف مهدعلیا سخن گفته شده است (کتیرایی، ٤١٣-٤١٤).
از واژۀ خال در زبان فارسی برای ساخت ترکیبات کنایی و اصطلاحات خاص استفاده شده است؛ برای مثال، میتوان به این کلمات اشاره کرد: «خالخالی» = سطحی که خالهای متعدد از رنگ و نظایر آن بر خود دارد (برای نمونه، نک : شهری، طهران، ١ / ٣٧٣)؛ «خالباز» = آدم شیاد و حیلهگر (نک : خضرایی، ٣٨٢)، برگرفته از اصطلاح خال در ورقهای بازی مثل خال خشت یا خال گشنیز و جز آن (برای نمونه، نک : آلاحمد، ٥٩؛ هدایت، زندهبهگور، ١٥)؛ «خالکوبیدن» = عمل خالکوبی (برای نمونه، نک : مؤذن، ١٧٦)؛ «خالدار» = پوست یا سطحی دارای نقاط رنگی (برای نمونه، نک : اسلامیندوشن، ٥٢)؛ چیزی را «خالآسمانکردن»، کنایه از فرستادن یا پرتاب کردن چیزی به آسمان (برای نمونه، نک : شهری، شکر، ٢٣٦)؛ گاهی نیز به نقشهای ریز روی پارچهها یا لباسها، خال اطلاق میشود (مثلاً نک : علوی، ٩٨).
در امثال و اصطلاحات نیز خال و میخچه گذاشتن کنایه از شاخ و برگ دادن به چیزی است (امینی، ١ / ٣١٤). همچنین در تداول عامه، «خال روی کسی گذاشتن»، کنایه از عیبگذاشتن و انگشت نهادن روی ننگ و سابقۀ زشت کسی است؛ این اصطلاح بر پایۀ داستانی ساخته شده است که براساس آن تاجری هنگام سفر، جامۀ سفیدی بر تن زن خود میپوشاند و از غلامش میخواهد برای هر خطایی که از زن سر میزند، انگشت به نیل بزند و با آن لباس زن را نشان بگذارد (شهری، قند ... ، ٣١٦؛ نیز نک : لغتنامه). ضربالمثل شعرگونهای نیز به این عبارت در بین ایرانیان رایج است: خال مهرویان سیاه و دانۀ فلفل سیاه / هر دو جانسوزند، اما این کجا و آن کجا؟ (دهخدا، ٢ / ٧١١؛ نیز نک : عظیمی، ١٥٩).
در ترانههای محلی کهگیلویه و بویراحمد نیز هنگام وصف دختران زیبا، در اغلب موارد، به خالهای غالباً طبیعی بدن آنها اشاره شده است (مثلاً نک : غفاری، ٤٦، ٦١، ٨٦، ٨٧). تقریباً در بیشتر لهجهها و گویشهای محلی، اشعاری در وصف خال دختران زیبارو میتوان یافت؛ مثل ترانههایی از این دست که: «بلند بالا به بالات اومدم من / هوای خال لبهات اومدم من / / شنیدم خال لبهات میفروشی / خریدارم به سودات اومدم من» (فقیری، ٢٧؛ کوهی، ٢٤، ٦٦)؛ «عزیزم میدوید، من میدویدم / عزیزم مینشست من میرسیدم / / دو تا خال سیاه کنج لبش بید / اگر او میفروخت من میخریدم» (همو، ٦٤).
مآخذ
آلاحمد، جلال، خسی در میقات، تهران، ١٣٤٦ ش؛
ادیبالممالک، محمد صادق، دیوان، به کوشش حسن وحید دستگردی، تهران، ١٣١٢ ش؛
ارجانی، فرامرز، سمک عیار، به کوشش پرویز خانلری، تهران، ١٣٤٧ ش؛
اسدیان خرمآبادی، محمد و دیگران، باورها و دانستهها در لرستان و ایلام، تهران، ١٣٥٨ ش؛
اسلامی ندوشن، محمدعلی، روزها (سرگذشت)، تهران، ١٣٦٣ ش؛
اشتری، بهرام، این راه بینهایت، تهران، ١٣٨٥ ش؛
امینی، امیرقلی، فرهنگ عوام، اصفهان، ١٣٥٠ ش؛
بختیاری، علیاکبر، سیرجان در آیینۀ زمان، کرمان، ١٣٧٨ ش؛
برهان قاطع؛
پایندۀ لنگرودی، محمود، آیینها و باورداشتهای گیل و دیلم، تهران، ١٣٥٥ ش؛
تکلیفی چاپشلو، احمد، ادبیات عامۀ شهرستان درگز، تهران، ١٣٧٩ ش؛
جهانگیر، اکرم، حلقههای بازگشت در عرفان ایران، تهران، ١٣٨١ ش؛
حافظ، دیوان، بـر اساس نسخـۀ غنی ـ قزوینی، به کوشش منصور موحدزاده، تهران، ١٣٧٠ ش؛
حبیب اصفهانی، غرائب عوائد ملل، استانبول، ١٣٠٣ ق؛
خاقانی شروانی، دیوان، به کوشش حسین نخعی، تهران، ١٣٣٦ ش؛
ختمی لاهوری، عبدالرحمان، شرح عرفانی غزلهای حافظ، به کوشش بهاءالدین خرمشاهی و دیگران، تهران، ١٣٧٤ ش؛
خزاعی، حمیدرضا، افسانههای خراسان، مشهد، ١٣٨٢-١٣٨٥ ش؛
خضرایی، امین، فرهنگنامۀ امثال و حکم ایرانی، شیراز، ١٣٨٢ ش؛
خلعتبری لیماکی، مصطفى، فرهنگ مردم تنکابن، تهران، ١٣٨٧ ش؛
دولتشاه سمرقندی، تذکرة الشعراء، به کوشش فاطمه علاقه، تهران، ١٣٨٥ ش؛
دهخدا، علیاکبـر، امثـال و حکم، تهـران، ١٣٥٢ ش؛
رامی تبریـزی، حسـن، انیـس العشاق، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، ١٣٢٥ ش؛
رضایی، جمال، بیرجندنامه، به کوشش محمود رفیعی، تهران، ١٣٨١ ش؛
رضی، هاشم، آیین مهر (میتراییسم)، تهران، ١٣٧١ ش؛
سجادی، جعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، تهران، ١٣٧٠ ش؛
سنایی، دیوان، به کوشش مظاهر مصفا، تهران، ١٣٣٦ ش؛
شاردن، ژان، سیاحتنامه، ترجمۀ محمد عباسی، تهران، ١٣٣٦ ش؛
شبستری، محمود، گلشن راز، به کوشش حسین الٰهی قمشهای، تهران، ١٣٧٧ ش؛
شکورزاده، ابراهیم، عقاید و رسوم مردم خراسان، تهران، ١٣٦٣ ش؛
شمیسا، سیروس، فرهنگ اشارات ادبیات فارسی، تهران، ١٣٧٧ ش؛
شوالیه، ژان و آلن گربران، فرهنگ نمادها، ترجمۀ سودابه فضایلی، تهران، ١٣٨٢ ش؛
شهری، جعفر، شکر تلخ، تهران، ١٣٤٧ ش؛
همو، طهران قدیم، تهران، ١٣٧١-١٣٨٣ ش؛
همو، قند و نمک، تهران، ١٣٧٠ ش؛
شهریار، محمدحسین، کلیات دیوان، تبریز، ١٣٤٩ ش؛
صبوحی، شاطرعباس، دیوان، به کوشش احمد کرمی، تهران، ١٣٧٠ ش؛
عبدالله گروسی، عباس، «آیینهای زایش و رویش در جنوب کرمان، سرزمین عشایر سلیمانی»، کرمانشناسی (مجموعۀ مقالات)، به کوشش محمدعلی گلابزاده، کرمان، ١٣٦٩ ش؛
عزیزی، منصور، تاریخ و فرهنگ شهر بابک، کرمان، ١٣٨٣ ش؛
عظیمی، صادق، فرهنگ مثلها و اصطلاحات متداول در زبان فارسی، تهران، ١٣٧٢ ش؛
عفیفی، رحیم، فرهنگنامۀ شعری، تهران، ١٣٧٣ ش؛
علوی، بزرگ، چمدان، تهران، ١٣٥٧ ش؛
غفاری، یعقوب، نمونهای از اشعار محلی مردم کهگیلویه و بویر احمد، یاسوج، ١٣٦٢ ش؛
فرخزاد، فروغ، دیوان، تهران، ١٣٨٥ ش؛
فردوسی، شاهنامه، به کوشش جلال خالقیمطلق، تهران، ١٣٨٦ ش؛
فقیری، ابوالقاسم، ترانههای محلی، شیراز، ١٣٤٢ ش؛
قصۀ حمزه (حمزهنامه)، به کوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٤٧ ش؛
کتیرایی، محمود، از خشت تا خشت، تهران، ١٣٤٨ ش؛
کوهی کرمانی، حسین، هفتصد ترانه از ترانههای روستایی ایران، تهران، ١٣٤٧ ش؛
کیوان قزوینی، عباسعلی، کیواننامه، تهران، ١٣١١ ش؛
لغتنامۀ دهخدا؛
محبتی، مهدی، زلف عالمآرا، تهران، ١٣٧٩ ش؛
مؤذن، ناصر، «فقط یک تومان»، داستانهای نو، به کوشش جمال میرصادقی، تهران، ١٣٦٨ ش؛
مؤیدمحسنی، مهری، فرهنگ عامیانۀ سیرجان، کرمان، ١٣٨١ ش؛
میرنیا، علی، فرهنگ مردم (فلکلور ایران)، تهران، ١٣٦٩ ش؛
نظامی گنجوی، کلیات خمسه، تهران، ١٣٥١ ش؛
نظری داشلیبرون، زلیخا و دیگران، مردمشناسی روستای ابیانه، تهران، ١٣٨٤ ش؛
نفیسی، علیاکبر، فرهنگ، تهران، ١٣٤٣ ش؛
نفیسی، محمد، «خال»، کتاب هفته، تهران، ١٣٤٠ ش، شم ٦؛
وکیلیان، احمد، رمضان در فرهنگ مردم، تهران، ١٣٧٦ ش؛
هاشمنیا، محمود و ملوک ملکمحمدی، فرهنگ مردم گروس (بیجار و حومه)، بیجار، ١٣٨٠ ش؛
هدایت، صادق، زنده به گور، تهران، ١٣٣٩ ش؛
همو، علویه خانم و ولنگاری، تهران، ١٣٣٨ ش؛
همو، فرهنگ عامیانۀ مردم ایران، تهران، ١٣٨١ ش؛
همو، نیرنگستان، تهران، ١٣١١ ش؛
همایونی، صادق، فرهنگ مردم سروستان، تهران، ١٣٧١ ش؛
نیز:
Massé, H., Croyances et coutumes persanes, Paris, ١٩٣٨;
Polak, J. E., Persien, das Land und seine Bewohner, Leipzig, ١٨٦٥;
Schlimmer, J. L., Terminologie medico-pharmaceutique et antropologique francaise- persane, Tehran, ١٨٧٤.
حسن اکبری بیرق