دانشنامه فرهنگ مردم ایران - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٦٧ - خاله سوسکه
خاله سوسکه
نویسنده (ها) :
نرگس باقری
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٢ بهمن ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
خالهسوسْکه، از افسانههای مشهور و رایج در مناطق مختلف ایران، با موضوع ازدواج.
افسانۀ خالهسوسکه برگرفته از فرهنگ و زندگی مردم است که به مشکلی فرهنگی در زندگی زنان ــ مسئلۀ انتخاب همسر ــ و تلاش برای یافتن چاره و رفع آن اشاره میکند (آنیزاده، ١٢٧). این افسانه مطابق است با شمارۀ طبقهبندی بینالمللی ٠٢٣‘٢ آرنه ـ تامپسون، که مارتسلف نیز آن را ذیل قصههای زنجیرهای و با همان شماره، با عنوان «خالهسوسکه عروسی میکند» آورده است (ص ٢٥٦).
این افسانه بهسبب برتری در موسیقی، کلام، محتوا، زبان، تصاویر و تخیل ناب، و نگارشهای گوناگون، نسبت به دیگر آثار مشابه در ایران مرسومتر بوده و رواج بیشتری یافته است (صالحی، ١٦). برخی خالهسوسکه را با عنوان متل معرفی میکنند و آن را قصهای سرگرمکننده و شادیبخش میدانند که تنها برای سرگرمی کودکان پدید آمده است و نکتههای اخلاقی و آموزشی ندارد (محمدی، ١ / ٥٨- ٥٩).
خالهسوسکه سرگذشت سوسکی است که برای یافتن همسر دلخواهش بزک میکند و به راه میافتد. سوسک بر سر راه، با صاحبان مشاغل گوناگون برخورد میکند. او از خواستگاران خود میخواهد که با بهترین اسمها و صفتها خطابش کنند. سؤال تکرارشوندۀ او این است: «اگر زن تو بشوم، مرا با چی میزنی؟». هریک از خواستگاران از ابزارهای کار خود نام میبرند؛ مثلاً قصاب، هیزمشکن و سبزیفروش بهترتیب میگویند: با ساطور، تبر و سنگ ترازو؛ اما آقاموشه میگوید: «با دنب نرم و نازکم». با این جواب، خالهسوسکه با آقاموشه ازدواج میکند. روزی خالهسوسکه در آب میافتد؛ آقاموشه از سواری این حادثه را میشنود و او را نجات میدهد، اما وقتی میخواهد برای خالهسوسکه که سرما خورده است، آش درست کند، در دیگ میافتد و از دنیا میرود.
از منشأ، مبدأ و گوینده یا سرایندۀ خالهسوسکه سندی در دست نیست. در لغتنامۀ دهخدا، خالهسوسکه گوگال، خبزدو، خرچسونه، تسنهگوگال و سوسک سیاه ذکر شده است. خالهسوسکه همچنین معادل دختر خردسال چادرچاقچورکرده آمده است.
از این افسانه روایتهای شفاهی فراوانی در گوشهوکنار ایران و نیز افغانستان و میان تاجیکان ثبت شده است. روایتهای مختلف اگرچه شبیه به هماند، در برخی جزئیات تفاوتهایی دارند. نامهای خالهسوسکه در روایتهای گوناگون، متفاوت است: در افسانههای دری، قانغوزَک (رحمانی، ٥٨٢)؛ در کابل، خالهقنگوزک (واحدی، ٦٥)؛ در افسانههای بیرجند و در نهبندان، قَزِلیک (خزاعی، افسانه ... ، ٣١٣)؛ در طبس، خالهپِزوکَک (همو، افسانهها ... ، ١٠ / ٣١٥)؛ در بخارا، گمبوسک (عابدوف، ١٣٧)؛ در شمال، خالهفیسی (میرکاظمی، ٨٨)؛ در سروستان، خالهغَزوکک (همایونی، ٤٠٢)؛ در شیراز، خالهغَزوک (نادری، ٣٢١)؛ در کهگیلویه و بویراحمد، بیبِتِلَک (آذرشب، ٤٩)؛ در خوزستان، بیبیبتل (طلاییانپور، ٨١)؛ در شیراز، خالهخزوکک (فقیری، ١٢٤)؛ در شهمیرزاد، چوسنباجی؛ در دوانِ کازرون، خالهتزو؛ در خراسان، خالهکوزک؛ در نهاوند و ملایر، خالهچُسُنک (وکیلیان، ١٨٣)؛ در بروجرد، خالهنسرنسر (آنیزاده، ١٢٧)؛ در کرمان، هنزیکو یا سوسکو (مرادی، ٤٠٤)؛ در سوادکوه، خالهغازی (باوند، ١٣٦)؛ در افسانههای بلوچی، ماهپرخاتون (افتخارزاده، ٢٩٣)؛ در دانسفهان، خالهگوگالَکَه؛ و در طالقان، خالهتسنی (آنیزاده، همانجا).
لباسهای خالهسوسکه و نوع آرایش وی نیز به تناسب مکان و زمان روایت متفاوت است: در طالبآباد ری، پوست پیاز (تاکههارا، ٥٦)؛ در کهگیلویه و بویراحمد، چادری از پوست پیاز (آذرشب، همانجا)؛ در افسانههای شمال، چادر گلدار و چشمهای سرمهکشیده (میرکاظمی، ٨٨)؛ در طبس، سرخاب و سفیداب و چادر سفید (خزاعی، همانجا)؛ در بیرجند، ٧ قلم آرایش و چادر کتون (همان، ٩ / ٣٨٣)؛ در افسانههای دری، پیراهن دراز (رحمانی، همانجا)؛ در بروجرد، چادر پوست پیاز و کفش پوستپستهای (کرزبر، ١٩٤- ١٩٥)؛ در سوادکوه، چادر سفید گلدار (باوند، همانجا)؛ در شیراز، چادر پوستپیازی و کفشی از پوست سنجد (نادری، همانجا)؛ در سیرجان، کفش پوست گردو و چادر پوستپیازی (مؤیدمحسنی، ٥٦٢)؛ در خور، پیراهن کتون و چادر غزن (طباطبایی، باغ ... ، ٤٧)؛ در مرق کاشان، چادری از پوست پیاز و کفشی از پوست خربزه، با صد قلم آرایش (وکیلیان، ١٤٩)؛ در فرنق خمین، روبندی از مویز، چادری از پوست پیاز و موهایی از گشنیز (همو، ١٥٣)؛ و در یزد، لباس، کفش و چادر نو (همو، ١٥٩). نکتۀ قابل توجه آن است که در دو روایت شاملو (ص ٢٤٥-٢٥٣) و صبحی (ص ٣٤٥- ٣٤٦) که در سالهای اخیر و با توجه به روایتهای مختلف بازنویسی شدهاند، بر عناصر زیبایی خالهسوسکه، تأکید بسیار شده و جزئیات زیادی به آن اضافه گردیده است.
برای بیرونرفتن خالهسوسکه از خانه اسباب مختلفی ذکر شده که بیانکنندۀ مهمترین دغدغهها و مشکلات زن در روزگار قدیم است: اذیتهای زنپدر (نک : فقیری، ١١٧؛ همایونی، همانجا)، فرار از زنکاکا (نادری، همانجا)، ناتوانی پدر در تأمین مخارج زندگی (صبحی، ٣٤٥)، و نیز ویرانشدن ٣ خانهای که خالهسوسکه از کاغذ، کاهگل و موم ساخته است؛ در این روایت، خالهسوسکه به خانۀ پسر پادشاه میرود و برای حمام از آنجا خارج میشود (طباطبایی، همان، ٥٣-٥٤، حوض ... ، ٣٢٥-٣٢٦). در روایت مرق کاشان، از دست دادن شوهر و به تنگ آمدن از دست مادرشوهر (وکیلیان، ١٤٩)، و در روایتِ دهآباد میبد، وجه انسانی خالهسوسکه پررنگ میشود؛ زنپدر دخترکی را آنقدر با میلْ داغ میکند که مثل سوسک، سیاه میشود و او را از خانه بیرون میکند (نادری، ٣٣١-٣٣٢). روایت بلوچی، از بعد از ازدواج موش و کَتُگ (سرگینغلتان) آغاز میشود (افتخارزاده، همانجا). در یک روایت کرمانی نیز افسانه با روبهروشدن موش و خالهسوسکه شروع میشود (لاریمر، ٩٩).
در اکثر روایتها، مشاغل اصلی روزگار قدیم ذکر شده و مکان روایت در انتخاب شغل خواستگار تأثیر داشته است. شمار صاحبان پیشههایی که از آنها یاد شده است، تعداد شخصیتهای داستان را تغییر میدهد و همین امر، سبب میشود که زنجیرۀ داستان کوتاه یا بلند شود. کوتاهترین زنجیره دو شخصیت، و بلندترین که در اینجا مربوط به سوادکوه است، ١٠ شخصیت است (باوند، ١٣٦-١٤٠). حد معمول شغلها در اکثر روایات، ٣ شغل است؛ غیاثآباد گرمسار: چوپان، گاوچران، موش (وکیلیان، ١٤٧- ١٤٨)؛ مرق کاشان: نجار، بنا، قصاب، آقاموشک (همو، ١٤٩-١٥٠)؛ فرنق خمین: قصاب، گُوگِلبُن (گاوچران)، چوپان، آقاموشه (همو، ١٥٣-١٥٦)؛ یزد: بقال، قصاب، موش (همو، ١٥٩-١٦٠)؛ خور: نجار، آهنگر، قصاب، آقاموشو (طباطبایی، باغ، ٤٧-٥٣)؛ جندق: کفاش، آهنگر، بنا، موش (همو، حوض، ٣٢٥-٣٣١)؛ کرمان: موش (مرادی، ٤٠٤)؛ سیرجان: قصاب، بقال، نانوا، موش (مؤیدمحسنی، ٥٦٢-٥٦٣)؛ کوهمرهسرخی فارس: چوپان، موش (حسامپور، ٨٧)؛ شیراز: چوپان، گوبند، آقاموشه (نادری، ٣٢١-٣٢٢)؛ استان فارس: نانوا، رعیت، گربه، موشک (همو، ٣٢٥-٣٢٦)؛ کهک تفرش: چوپان، چاروادار، آقاموشک (همو، ٣٢٨- ٣٢٩)؛ دهآباد میبد: مرد، موش. در این روایت، دختری که در نقش سوسک است، بلافاصله از دو انسان با عنوان مطلق مرد، گذر کرده، به موش میرسد (همو، ٣٣٢-٣٣٣)؛ زرند کرمان: مخاطب ناشناس با گفتن این عبارت: «فاطیکو کجا میری؟»، چوپان، موش (همو، ٣٣٥-٣٣٦)؛ سوادکوه: کشاورز، چوپان، آهنگر، بقال، خراز، بزاز، قصاب، زرگر، چاهکن، آقاموشه (باوند، همانجا)؛ بروجرد: گایار (گاودار)، چوپان، میش (کرزبر، ١٩٤-١٩٥)؛ سروستان: نانوا، رعیت، موشک (فقیری، ١١٧- ١١٩)؛ خوزستان: مغازهدار، موش (طلاییانپور، ٨١-٨٢)؛ فیروزآباد میبد: علاف، بقال، قصاب، موش (جانباللٰهی، ٢٥٨- ٢٥٩)؛ بخارا: چوپان، موش (عابدوف، ١٣٧- ١٣٨)؛ افسانههای دری: مرد، فیل، موش (رحمانی، ٥٨٢-٥٨٣)؛ و در کابل: چوپان، شتروان، موش (واحدی، ٦٥- ٦٨).
در اکثر روایتها، خواستگاران با دیدن سوسک، او را خالهسوسکه خطاب میکنند و میپرسند: به کجا میروی؟ سوسک ضمن اعتراض به خواستگاران، از آنها میخواهد که او را با بهترین نامها و صفتها خطاب کنند. نام و صفتها در روایتهای مختلف، متفاوت است: طبس: چادرسفید، موزهقلم، شاه زُها (زنها) (خزاعی، افسانهها، ١٠ / ٣١٦)؛ بیرجند: زنزنو، چادرکتون (همان، ٩ / ٣٨٣)؛ بخارا: شاطرنیاز، گوشپیاز، خرمنگل (عابدوف، ١٣٧)؛ کابل: ماهتابو، کلاهکجگردو (واحدی، ٦٥)؛ سروستان: شرفنسا، ارسیطلا (همایونی، ٤٠٣)؛ طالبآباد شهرری: خالهقزی، لبقرمزی، شلواریَزی، پیراهنقرمزی (تاکههارا، ٥٧)؛ بروجرد: حالهنصق، چادرقصق، دختر شاه، موزه و پا (کرزبر، ١٩٤)؛ زرند کرمان: فاطمهنسا، سینهبلور، چادریزی، پیرهنقرمزی (نادری، ٣٣٥)؛ سیرجان: فاطمهنسا، کفشساقری [ساغری]، پیرنگلی (مؤیدمحسنی، ٥٦٢)؛ جندق: غزمهغزن، چادرکتون، پسّهدهون، آروم جون (طباطبایی، همان، ٣٢٧)؛ غیاثآباد گرمسار: خالهقزی، قزمَنقزی، چادرکتان، شاه زنان، موزیقلم (وکیلیان، ١٤٧)؛ فرنق خمین: بیبیتُتُل، خرمن گل، خالهقزی، چادرپیازی، رومِییزی (مویزی)، ترناگشنیزی (همو، ١٥٣)؛ یزد: خَزمَخَزون، چادرکتون، خانم ما، خرمن ما، موزهبهپا (همو، ١٥٩). در برخی از روایتها نیز خالهسوسکه اعتراضی به نحوۀ خطاب ندارد و بیدرنگ مکالمه درمیگیرد (نک : طباطبایی، باغ، ٤٧؛ حسامپور، همانجا).
علل شوهرکردن خالهسوسکه در روایات مختلف تقریباً شبیه به هم است؛ انگیزههایی چون غذای خوب خوردن، قلیانکشیدن و منتنکشیدن تکرار شده که همگی حاکی از امید برای رسیدن به زندگی بهتر و مرفهتر است: سوادکوه: غذای چربی بخورم، قلیان مفتی بکشم، منت مردم نکشم (باوند، ١٣٦)؛ بروجرد: نون گنم بهرم، بکشم قلیون شیشه، نکشم منت هیشکه (کرزبر، همانجا)؛ فارس: نون گندم بخورم، منت بوآم نکشم (فقیری، ١١٨)؛ خوزستان: گردۀ گندم میخورم (طلاییانپور، ٨١)؛ بیرجند: نومی کنم، نون سفیدچه بخورم، منت هیچکس نکشم (خزاعی، همانجا)؛ بخارا: هیت و هویت کردن میرم، تقلید شو کردن میرم (عابدوف، همانجا)؛ فرنق خمین: بپوشم لعل و کتون، بخورم روغن و دون، نون گندم بخورم، کوری چشم همتون (وکیلیان، ١٥٣)؛ شیراز: هف تا پسرو بغل کنم، گندم رضاخانی بخورم، منت زنکاکاجونی نکشم (نادری، ٣٢١)؛ کهک تفرش: آردو به کَندَلو کنم، روغن به وَسفَلو کنم، نرمهاش به تن خود کنم، لورمهاش به تن شو کنم (همو، ٣٢٨).
مقصد خالهسوسکه و نام همسر دلخواه وی نیز در برخی روایات ذکر شده است: خور: میروام شهر همدون، شو کنام با رمضون (طباطبایی، همان، ٤٧- ٤٨؛ نیز نک : صبحی، ٣٤٦؛ شاملو، ٢٤٦؛ تاکههارا، طلاییانپور، کرزبر، همانجاها). به اعتقاد برخی پژوهشگران، حرکت خالهسوسکه به سمت همدان، بیانگر حرکت از شیوۀ درونهمسری به شیوۀ برونهمسری است که یک خرق عادت در اجتماع آن زمان به حساب میآید (آنیزاده، ١٣١).
از مکالمههای تکراری در برخی از روایتها، پرسش خالهسوسکه از آقاموشه دربارۀ مکان خواب او ست که جاهای مختلفی مانند خیک شیره، خیک روغن، مشک دوغ، کیسۀ گردو (نک : شاملو، ٢٥٠)، و در مرق کاشان: روی گردوها و ظرف عسل (وکیلیان، ١٥٠) ذکر میشود و در نهایت، جایی چون بازوی گرم و نرم موش (نک : صبحی، ٣٤٨)، روی سینۀ آقاموشک (وکیلیان، همانجا)، فرنق خمین: سرسینۀ گرمم (همو، ١٥٦)، یزد: سینۀ نرم و نازک (همو، ١٦١)، و کرمان: روی سینه (لاریمر، ٩٩؛ نادری، ٣٣٦). در دو روایت نیز خالهسوسکه خانهاش خراب میشود، به خانۀ پسر پادشاه میرود، همین مکالمات برای جای خواب خالهسوسکه تکرار میشود و در نهایت، او روی سینۀ پسر پادشاه میخوابد (نک : طباطبایی، همان، ٥٣-٥٥، حوض، ٣٢٥-٣٢٧).
در آب افتادن خالهسوسکه در روایتها اسباب مختلفی دارد، مانند شستن لباسهای آقاموشه (نک : فقیری، ١١٩)، رفتن سر دریاچۀ آب (خزاعی، افسانهها، ١٠ / ٣١٩)، آب کشیدن از چاه و افتادن در آن (نک : رحمانی، ٥٨٣) و شستن برنج در نهر آب (باوند، ١٤٠). در بسیاری از روایتها، سوسک در جای پای گاو که در آن آب جمع شده است، میافتد. در برخی نیز جای سم اسب است (کرزبر، ١٩٥). در روایتی، یک پوست تخممرغ دریاچۀ آب خالهسوسکه است (خزاعی، همانجا).
به دنبال افتادن خالهسوسکه در آب، آقاموشه به جای نردبانی از طلا که خواستۀ خالهسوسکه است، با آوردن یک هویج دندانهدندانهشده، او را نجات میدهد. تنها در یک روایت، نردبانی از چوب کبریت آمده (نادری، ٣٣٠) که در ظاهر از افزودههای سالهای اخیر است. در روایت کوتاه دیگری از زرند کرمان نیز وسیلۀ نجات خالهسوسکه، برگی دندانهدندانه است (همو، ٣٣٦).
پایان روایتها نیز متفاوت است و اغلب میزان وفاداری و بیوفایی هریک از طرفین ازدواج را نشان میدهد. در برخی روایتها، خالهسوسکه تا آخر عمر عزادار میماند (نک : فقیری، ١٢١؛ صبحی، ٣٥٠) و در برخی، دوباره ازدواج میکند (جانباللٰهی، ٢٦٤). برخی روایتها با نجات خالهسوسکه پایان میپذیرد و موش با دم نرم و نازک خود، قزلیک ]سوسک[ را کتک میزند (نک : خزاعی، همان، ٩ / ٣٨٧، افسانه، ٣١٧؛ نیز نادری، ٣٣٨). در پایان روایت صبحی نیز اختلاف چند نسخه از قصه ذکر شده است (ص ٣٥٠-٣٥١). در روایت ضبطشده در شمال، این خالهسوسکه است که در دیگ میافتد و میمیرد و آقاموشه عزادار میشود (باوند، ١٤٢). در روایت کرمان، بلافاصله موش جلو راه سوسک را میگیرد و اولین و آخرین خواستگار است. در این روایت، عروسی سوسک و موش پس از بیرونآوردن سوسک از آب است؛ موش از سوسک میخواهد برای او آش بپزد و در این حین، سوسک داخل دیگ میافتد. ادامۀ این روایت با روایت «مورچۀ خاک به سر» (تیپ ٢٠٢‘٢ فهرست آرنه ـ تامپسون) در هم آمیخته است. این پایانبندی و آمیختگی در روایت مرق کاشان نیز دیده میشود؛ خالهسوسکه حلیم میپزد و از خانه بیرون میرود، و موش در حال برداشتن حلیم، در دیگ میافتد. سوسک وقتی به خانه برمیگردد، شوهر خود را از دیگ حلیم بیرون میآورد، قدری خاک تنور روی او میریزد و مشغول عزاداری میشود. ادامۀ آن همان روایت مورچۀ خاک به سر است (وکیلیان، ١٤٩-١٥٢). این درآمیختگی در روایتی که در یزد ضبط شده نیز وجود دارد، افزون بر آنکه اضافات دیگری چون ورود همسر اول موش و مکالمۀ آنها هم در روایت آمده است (همو، ١٦٣-١٦٥).
در روایت فرنق خمین، برای مردن موش در پایان داستان هیچ علتی ذکر نشده است (همو، ١٥٩). در پایان روایت کابل، موش تا دست خالهسوسکه را میگیرد، خالهسوسکه آخ میگوید، پایش را میگیرد، آخ میگوید، هر جای او را میگیرد، آخ میگوید؛ در نهایت، موش با لگد او را در جوی آب پرت میکند (واحدی، ٦٨). در روایت بخارا، موش پس از نجات سوسک، او را به خانه میآورد و در آغوش هم به خواب میروند (عابدوف، ١٤٠). در روایت دری نیز موش خالهقانغوزک را نجات میدهد و به خوشی زندگی میکنند (رحمانی، ٥٨٤). در روایتی که در طالبآباد شهر ری ضبط شده است، پس از افتادن موش در دیگ آش، خالهسوسکه روی پشتبام میرود و ناله و فریاد میکند. آسمان تیره و تار میشود، باران میگیرد و باران شدید خالهسوسکه را از ناودان قل میدهد؛ او روی زمین میافتد و میمیرد (تاکههارا، ٦١). پایان روایت کهگیلویه و بویراحمد تصویری از بیبیبتلکِ افتاده در آب است که در آب بالا و پایین میرود و برای عروسی پسر پادشاه شعری میخواند (آذرشب، ٥٠-٥١). در روایتی که در سیرجان ضبط شده است، پس از افتادن موش در آش، سوسک روی سنگی میایستد و فریاد سرمیدهد. همۀ سوسکها و موشها جمع میشوند، موش را نجات میدهند و از هر دو مراقبت میکنند (مؤیدمحسنی، ٥٦٢-٥٦٦). در دو روایت ضبطشده در شیراز و دهآباد میبد، داستان با بنمایههای طنز پایان میگیرد (نک : نادری، ٣٢٣، ٣٣٤).
این افسانه در برخی مناطق، با بخش نخست تیپ ٧٠٠ آرنه ـ تامپسون آمیختگی پیدا کرده است؛ مثلاً در روایتی که در روستای فتحآباد از کوهمرهسرخی فارس ضبط شده است، پیرزنی بیفرزند دعا میکند که ای کاش دستکم فرزندی به اندازۀ یک سوسک داشت. چند روز بعد، پیرزن چند سوسک به دنیا میآورد، از خواستۀ خود پشیمان میشود و سوسکها را میکشد، اما یک سوسک باقی میماند. در ادامۀ روایت، سوسک هنگام بردن غذا به مزرعه برای پدرش، با چوپان و سپس موش برخورد میکند و همسر موش میشود. وقتی سوسک در آب میافتد، موش برای نجات او میآید و دستهای سوسک را میگیرد، اما آنها کنده میشوند. سوسک بالهایش را دراز میکند که آنها نیز از جا کنده میشوند. موش از ازدواج خود پشیمان و عصبانی میشود و با لگد سوسک را در چاه میاندازد (حسامپور، ٨٦- ٨٨). بخش نخستین روایت کهگیلویه و بویراحمد نیز شبیه به این روایت است (آذرشب، ٤٩). در روایت دزفول نیز زنی بعد از دعا، یک سبد سوسک به دنیا میآورد، بزرگترین آنها از خانه خارج، و وارد بازار میشود، و روایت بعد از نجات سوسک بلافاصله پایان میگیرد (طلاییانپور، ٨١-٨٣).
در یکی از روایتها از سروستان، افزون بر موش، یک عنصر حیوانی دیگر نیز وجود دارد و آن گربه است که بهسبب ترس او از سگ، سوسک با او ازدواج نمیکند (همایونی، ٤٠٣). در روایتی از افسانههای دری نیز فیل سر راه خالهقانغوزک را میگیرد و میخواهد در صورت دعوا، با خرطوم او را بزند (رحمانی، ٥٨٢).
در روایتی تالشی، اندیشۀ اصلی ناظر بر افسانه تغییر میکند. روایت از جایی شروع میشود که موش و سرگینغلتان با هم زن و شوهرند. سرگینغلتان میخواهد از خانه بیرون برود، اما موش میگوید جای او در خانه است. سرگینغلتان از خانه بیرون میرود و در آب میافتد، و موش او را نجات میدهد. نتیجهگیری داستان همان است که جای زن در خانه است (عبدلی، ٣١١-٣١٢).
پژوهشگران بیشتر این افسانه را از منظر نقد زنانه و با توجه به نقشهای جنسیتی بررسی کردهاند و نظر آنها در این زمینه متفاوت است. برخی معتقدند که: «خالهسوسکه که میتواند نمایندۀ زنان روزگار خود و کرسی دفاع از حقوق آنان باشد، حق انتخاب همسر را ابتداییترین حقوق خود میداند» (صالحی، ٢٠).
سیر داستان به تعبیر امروزی، داستانی سفری و جادهای است که با عصیان آغاز میشود، سفری جسورانه برای تغییر وضع موجود (نامآور، ١٧٧). به باور برخی نیز خالهسوسکه در لایۀ بیرونی آن خشونت ضد زن را بازگو میکند و بسامد ظاهری آن فعل «زدن» است که مدام از زبان خواستگاران صرف میشود، اما لایۀ درونی آن «عصیان علیه خشونت و استقبال از مهرورزی» است (نک : آنیزاده، ١٢٩). اما برخی دیگر میگویند خالهسوسکه نقشهای مختلف جنسیتی را تعریف و القا میکند، جایگاه دختر را در خانواده تعیین میکند، چیرگی گفتمان مردسالار و برتری مرد بر زن را مینماید، استقلال اقتصادی را به زن نسبت میدهد، رابطۀ زن با طبیعت را نشان میدهد، بدن و معیارهای زیباییشناختی آن را تعریف میکند، شیوۀ خطاب را به زنان میآموزد، نقش و جایگاه اجتماعی زنان را مشخص میکند، و نقش «مقدس» همسری (و در نهایت مادری) را غایت آنان قرار میدهد (نک : پورگیو، ٤١- ٤٢). بررسی همۀ اختلافات در روایتها و تغییر جزئیات در هر یک، از این منظر قابل تأمل است.
این افسانه را شخصی به نام ملا عبدالله، فرزند ملا محمدحسن محرر، در قالب مخمس به نظم کشیده و در ١٣٠٧ ق / ١٢٦٩ ش منتشر کرده است (برای آگاهی بیشتر، نک : صالحی، ٤٠-٦٤). براساس این افسانه، فیلم سینمایی بلندی نیز به کارگردانی نادره ترکمانی در ١٣٨٨ ش ساخته شد و به نمایش درآمد (آنیزاده، ١٢٨).
مآخذ
آذرشب، حسین، افسانههای مردم کهگیلویه و بویراحمد، شیراز، ١٣٧٩ ش؛
آنیزاده، علی، «ساختارشکنیهای یک سوسک: متل خالهسوسکه؛
سفری عصیانگرانه از خشونت مردسالار به دنیای مهرورزی»، فرهنگ مردم، تهران، ١٣٩٠ ش، س ١٠، شم ٣٩؛
افتخارزاده، افسانه و دیگران، قصههای بلوچی، تهران، ١٣٨٨ ش؛
باوند سوادکوهی، احمد، افسانههای سوادکوه، ساری، ١٣٨٦ ش؛
پورگیو، فریده و مسیح ذکاوت، «بررسی نقشهای جنسیتی در خالهسوسکه»، مطالعات ادبیات کودک، تهران، ١٣٨٩ ش، س ١، شم ٢؛
تاکههارا، شین و احمد وکیلیان، افسانههای ایرانی، تهران، ١٣٨٤ ش؛
جانباللٰهی، محمدسعید، چهل گفتار در مردمشناسی میبد (دفتر پنجم)، تهران، ١٣٩١ ش؛
حسامپور، سعید و عظیم جباره، افسانهها و قصههای مردم کوهمرهسرخی فارس، شیراز، ١٣٩٠ ش؛
خزاعی، حمیدرضا، افسانۀ شعرها، مشهد، ١٣٨٥ ش؛
همو، افسانههای خراسان، مشهد، ١٣٨٥ ش؛
رحمانی، روشن، افسانههای دری، تهران، ١٣٧٤ ش؛
شاملو، احمد، قصههای کتاب کوچه، تهران، ١٣٨٧ ش؛
صالحی، خسرو، خالهسوسکه (از اولین روایت چاپی تا امروز)، تهران، ١٣٨٧ ش؛
صبحی مهتدی، فضلالله، افسانههای کهن ایرانی، به کوشش محمد قاسمزاده، تهران، ١٣٨٦ ش؛
طباطبایی، لسانالحق، باغ کاکا، تهران، ١٣٨٧ ش؛
همو، حوض توتیا، تهران، ١٣٩٠ ش؛
طلاییانپور، پرویز، قصههای مردم خوزستان، تهران، ١٣٨٠ ش؛
عابدوف، داداجان و دیگران، فلکلور بخارا، دوشنبه، ١٩٨٩ م؛
عبدلی، علی، تاتها و تالشان، تهران، ١٣٦٩ ش؛
فقیری، ابوالقاسم، قصههای مردم فارس، تهران، ١٣٤٩ ش؛
کرزبر یاراحمدی، غلامحسین، فرهنگ مردم بروجرد، به کوشش علی آنیزاده، تهران، ١٣٨٨ ش؛
لاریمر، د. ل. ر.، فرهنگ مردم کرمان، به کوشش فریدون وهمن، تهران، ١٣٥٣ ش؛
لغتنامۀ دهخدا؛
مارتسلف، اولریش، طبقهبندی قصههای ایرانی، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، ١٣٧١ ش؛
محمدی، محمدهادی و زهره قایینی، تاریخ ادبیات کودکان ایران، تهران، ١٣٨٠ ش؛
مرادی، عیسى، ترانهها، زبانزدها و فرهنگ عامۀ مردم کرمان، کرمان، ١٣٩٠ ش؛
مؤیدمحسنی، مهری، فرهنگ عامیانۀ سیرجان، کرمان، ١٣٨١ ش؛
میرکاظمی، حسین، افسانههای شمال، تهران، ١٣٧٢ ش؛
نادری، افشین، نمونههایی از قصههای مردم ایران، تهران، ١٣٨٣ ش؛
نامآور، فرشته، «داستان خاله سوسکه: کتمان خشونت در فرهنگ ایرانی»، فرهنگ مردم، تهران، ١٣٨٩ ش، س ٩، شم ٣٤؛
واحدی دایپولاد، تقی، گل قاقا، کابل، ١٣٨٩ ش؛
وکیلیان، احمد، متلها و افسانههای ایرانی، تهران، ١٣٨٧ ش؛
همایونی، صادق، فرهنگ مردم سروستان، تهران، ١٣٧١ ش.
نرگس باقری