دانشنامه فرهنگ مردم ایران - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١٤ - انوشیروان
انوشیروان
نویسنده (ها) :
محمد جعفری (قنواتی)
آخرین بروز رسانی :
دوشنبه ٢٥ آذر ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
اَنوشیرْوان، یا انوشروان، نوشینروان، تلفظ فارسی اَنوشکروان (به زبان پهلوی) به معنی دارای روان بیمرگ یا روان جاویدان، لقب خسرو اول ساسانی (سل ٥٣١- ٥٧٩ م)، از مشهورترین و قدرتمندترین پادشاهان تاریخ ایران که در ادبیات مکتوب عربی و فارسی و نیز ادبیات شفاهی مردم ایران حکایات و افسانههای فراوانی به وی منسوب است.
در متون عربی و فارسی از وی با صفت عادل یا دادگر یاد شده است. انوشیروان در دوران سلطنت طولانی خود جنگهای بسیاری با رومیان و دیگر دشمنان ایران کرد که در بیشتر این جنگها پیروزی با وی بود. او نهتنها شهرهایی را که ایرانیان در زمان قباد از دست داده بودند، بازپسگرفت، بلکه مرزهای ایران را گسترش نیز داد. انوشیروان در غرب تا دریای سیاه پیش رفت، در شرق هپتالیان را شکست داد، و در جنوب نیز با اخراج حبشیان از یمن یکی از فرماندهان خود، وهرز را به حکومت آنجا گماشت (نک : مسعودی، ١ / ٣٠٣-٣١٠؛ دینوری، ٧٠-٧٢؛ یعقوبی، ١ / ١٦٤-١٦٥؛ ابنبلخی، ٢٣). او درعرصۀ داخلی مزدکیان را سرکوب کرد، اصلاحاتی در سازمان سپاهیان به وجود آورد و اصلاح امور مالیاتی را که در زمان پدرش شروع شده بود، به پایان رساند، نهرها و قنوات را لایروبی کرد و چندین شهر جدید بنا نهاد (طبری، ٢ / ٩٨-١٠٤؛ ابنبلخی، ٨٦-٨٧؛ «شهرستانها ... »، ٤٢٠؛ تفضلـی، «شهرستـانها ... »، ٣٣٢-٣٣٣؛ نیـز نک : دنبـالۀ مقـاله). از مجموعۀ نوشتههایی که نویسندگان عرب و ایرانی دربارۀ اقدامات انوشیروان نوشتهاند، برمیآید که این اقدامات مایۀ آسایش و توانگری ملت ایران گردید (مرزبانراد، ٣٣).
براساس گزارش تاریخنویسان، وی به علم، فرهنگ و هنر اهمیت خاصی میداده است؛ به گونهای که دانشدوستی وی در میان مؤلفان اسلامی ضربالمثل شده بود (محمدی، ٢٠٠-٢٠٥). برای نمونه دینوری ضمن آنکه او را «جامع فنون و حکمت» میداند، تأکید میکند که بیشتر از همۀ پادشاهان ایران «در طلب علم کوشا بود» و صاحبان ادب و حکمت را به خویشتن نزدیک ـ میکرد و بر منزلت آنان میافزود (ص ٧٣). تجمع ادیبان، نویسندگان و دانشمندان در دربار وی، محدود به ایرانیان نبود. مجالست و گفتوگوهای وی با برخی از شاعران و دانشمندان عرب در کتابهای تاریخی ثبت شده است (ابنابیاصیبعه، ١٦٢-١٦٧؛ اقبال، ١٢٨). افزون بر این، هنگامی که در ٥٢٩ م ژوستینین، امپراتور روم شرقی مدرسۀ فلسفی آتن را تعطیل کرد و به اذیت و آزار دانشمندان آنجا پرداخت، ٧ تن از استادان این مدرسه به دربار انوشیروان پناهنده شدند (ممتحن، ١٣٩). اهمیت این واقعه به اندازهای بوده است که برخی پژوهشگران از آن به عنوان «مهمترین واقعه در زمان خسرو انوشروان» یاد کردهاند (همانجا). از دیگر کارهای فرهنگی وی تأسیس مدرسه و بیمارستان جندیشاپور / گندیشاپور بود. سنت پزشکی جندیشاپور در دورۀ اسلامی نیز ادامه یافت (فرای، ٢٣٠).
از اقدامات ماندگاری که به تشویق وی در عرصۀ فرهنگی صورت گرفت، تألیف و ترجمۀ کتابهای فراوانی در زمینههای مختلف به زبان پهلوی بوده است. به گفتۀ ابنندیم، انوشیروان به سبب علاقه و توجهی که به علم و دانش داشت، آن کتابها را گرد آورد (ص ٣٠٠)؛ از آن جمله میتوان به بلوهر و بوذاسف، اندرزخسروکواتان، وامق و عذرا، سندبادنامه و کلیله و دمنه اشاره کرد (تفضلی، تاریخ ... ، ٢٩٦-٣٠٧؛ دولتشاه، ٣٠٧؛ محمدی، ١٢٢-١٢٣) که در میان اینها کلیله و دمنه نه فقط بر ادبیات رسمی فارسی، بلکه بر ادبیات عرب و از آن طریق بر ادبیات اروپا نیز تأثیرات بسزایی برجای گذاشت (اینوسترانتسف، ٢٢-٢٤).
به اعتقاد برخی پژوهشگران روایتی خاص از خداینامه که بعدها به خداینامۀ بزرگ شهرت یافت، در زمان انوشیروان تدوین شده بود و این همان خداینامهای است که ابنمقفع آن را بـه عربـی ترجمه کـرد (شهبـازی، ٥٨٠-٥٨١). فرای نیز احتمال ـ میدهد که تدوین خداینامه در همین دوره صورت گرفته باشد (ص ٢٣١). اینوسترانتسف در بررسی خود ضمن طبقهبندی آثار ادبـی این دوره، تـأثیرات آنها را بر ادبیات دورۀ اسلامی نشان ـ داده است (ص ١٨بب ). یکی دیگر از نمودهای توجه انوشیروان به امور فرهنگی تدوین اوستا بود که در دورۀ وی صورت گرفت (تفضلی، همان، ٦٦-٦٧). این اقدام را از «لحاظ فرهنگ ملی، پربارترین حاصل این دوران» دانستهاند (زرینکوب، ٥٢١).
کریستنسن آغاز «عهد بزرگ تمدن ادبی و فلسفی ایران» را مصادف بـا آغـاز سلطنت انـوشیروان میداند (ص ٤١٥؛ نیز نک : نولدکه، ٣١٠-٣١٣). محمدی اهمیت این نهضت را از نظر تاریخ ایران بیشتر از اینرو قابل توجه میداند که کاملاً جنبۀ ملی و رنگ ایرانی داشت و تمام شئون سیاسی و فرهنگی آن با وجه ایرانی جلوهگر میشد. هریک از آثار این دوره سرشار از روح ملی است (ص ٣٩-٤٠، ١٨٥بب ). کریستنسن ضمن آنکه توجه انوشیروان به علم و ادب را مثبت ارزیابی میکند (همانجا)، معتقد است کارهای وی توسعۀ عرفان و تصوف را در دورههای بعـدی سهلتر کـرد (ص ٤٣١, ٤٣٤-٤٣٥؛ نیز نک : محمدی، ٢٤٦- ٢٥٥). برخی نیز نتایج حاصل از نهضت علمی و ادبی این دوره را زیربنا و نیز الهامی برای جنبشی ارزیابی میکنند که دو سده پس از آن در دورۀ عباسیان آغاز شد و به «عصر درخشان تمدن اسلامی» موسوم است (رجبی، ٥ / ٣٠٥-٣١١). باید اضافه کرد که در این دوره به سبب آنکه «مردم بیشتر فکر میکردهاند» (کریستنسن، ٤٣٩)، نه فقط امکان آفرینشهای کتبی برای نخبگان جامعه، بلکه طبیعتاً زمینۀ نقل روایات شفاهی نیز بیشتر فراهم بوده است.
نکتۀ با اهمیت دیگر که دربارۀ انوشیروان گفتنی است، و ضمناً محل مناقشه نیز بوده، صفت «دادگر» یا «عادل» است. از آن سبب که این موضوع ارتباط مستقیمی با مضمون و موضوع بیشتر روایتهای شفاهی منسوب به انوشیروان دارد، تأملی هرچند کوتاه، دربارۀ آن ضروری به نظر میرسد. کمتر کتابی از سدههای نخستین اسلامی و حتى پس از آن، اعم از فارسی و عربی، میتوان سراغ گرفت که از انوشیروان با صفت «دادگر» یا «عادل» یاد نکرده باشد. فردوسی او را دادگرتر، پرهنرتر و فرزانهتر از دیگر پادشاهان وصف کرده است (٧ / ١٠٠-١٠١). ثعالبی نیز از او به عنوان «بهترین و خردمندترین و دادگرترین و داناترین پادشاهان ساسانی» یاد نموده است (ص ٦٠٣-٦٠٤). دیگران نیز مانند طبری، دینوری و یعقوبی کموبیش همینگونه نوشتهاند. در بیشتر این کتابها سخنی منسوب به پیامبر اکرم(ص) مبنی بر اینکه از تولد خود در زمان سلطنت پادشاه عادلی چون انوشیروان ابراز شادمانی فرمودهاند، نقل شده است. به جز شاعران ایرانی، بسیاری از شاعران عرب مانند اعشى و عنتره، از اصحاب معلقات، نیز در مدح او شعرهایی سرودهاند (همایی، ١٨٢؛ بـرای نمونـهها، نک : مرزبـانراد، ٢٦٤بب ). امـا در برابر این افراد برخی از نویسندگان غربی مانند پروکوپیوس، که معاصر انوشیروان بوده، سخنانی در مذمت او گفته و از وی با صفاتی مانند پیمانشکن و حریص نسبت به پول یاد کرده است (نک : همو، ٢٩٣-٢٩٧). افزون بر این برخی از اقدامات او مانند سرکوب خونین جنبش مزدکی و نیز برخی حکایتهای منسوب به وی مانند مخالفت با تحصیل فرزند کفشگر (نک : فردوسی، ٧ / ٤٣٥-٤٤٤) و نیز فرمان وی مبنی بر کشتن دبیر معترض، با کوبیدن دواتدان بر سر او (طبری، ٢ / ١٥٠-١٥١)، از مواردی است که ناظر بر شقاوت او ست. اما کریستنسن دربارۀ پروکوپیوس مینویسد که وی مورخ بیطرفی نبوده و نسبت به انوشیروان، که دشمن بزرگ روم بوده، کینه میورزیده است (ص ٣٧٤).
بهنظر میرسد که بهرغم اقدامات خشونتآمیز انوشیروان، آنچه باعث خوشنامی او درمیان مردم شده، کارهایی بوده است که سبب ایجاد آرامش، امنیت و در نتیجه توسعۀ تجارت و آبادانی شده بود؛ زیرا «برقراری نظم و امنیت در فرهنگ ایران همیشه بخش مهمی از مفهوم عدل را تشکیل میداده است» (خالقی مطلق، ١١١). از اینرو، انوشیروان را میتوان با شاهعباس صفوی مقایسه کرد. بیسبب نیست که برخی از حکایات و افسانههای منسوب بـه انـوشیروان را بعدها به شاهعباس نسبت ـ دادهاند (نک : دنبالۀ مقاله). بنابراین، باید با این سخن نولدکه موافقت کرد که «لقب دادگری که مشرقزمینیها به انوشیروان دادهاند، بیمورد نیست» (نک : اقبال، ١٢٦). به عبارت دیگر این داوری بر بستر یک واقعیت تاریخی صورت گرفته است؛ بهویژه آنکه در میان مورخانی که اینگونه دربارۀ وی داوری کردهاند، چهرههای معتبری وجود دارد (عاکوب، ٣٨؛ ابن ندیم، ٣٠٠-٤٠٠) و دیگر نویسندگان، کتابهایی را به انوشیروان منسوب کردهاند.
این کتابها سخنانی برگزیده با موضوع پند و اندرز و بیشتر در زمینههای مختلف اجتماعی و سیاسی یا به عبارت دیگر در حکمت عملی است، همچون: اندرز خسرو قبادان که هم متن پهلوی و هم ترجمۀ فارسی آن چاپ شده است (تفضلی، تاریخ، ١٨٧- ١٨٨). این کتاب اندرزهایی است که انوشیروان پیش از مرگ به ملت خود داده است (براون، ١ / ١٦٣). این رساله را یکی از شاعران نیمۀ دوم سدۀ ٥ ق / ١١م، در ٤٠٩ بیت با عنوان راحـةالانسان یـا پندنـامۀ انـوشیروان بـه نظم کشیده است (نک : نفیسی، ١٨١-١٨٧). یکی دیگر از این کتابها عهد انوشیروان نام دارد. ابنندیم از ٣ کتاب «عهد» نام برده است: یکی عهد خسرو به پسرش هرمز در هنگام واگذاری سلطنت به وی و پاسخ هرمز به او، دوم عهد خسرو برای اعضای خانوادۀ خود که به سن آموزش رسیده بودند، و سوم عهد خسرو انوشیروان به پسرش (ص ٣٠٠-٣٠١، ٤٠٠). پژوهشگران احتمال میدهند که این ٣ عنوان در اصل ترجمههای مختلفی از یک کتاب بوده باشند (تفضلی، همان، ٢٢١-٢٢٢؛ اینوسترانتسف، ٢٥-٢٦)؛ همچنین کارنامۀ انوشیروان که ترجمۀ عربی آن در تجاربالامم ابوعلی مسکویه نقل شده است (١ / ١٠٠-١١٠). از متن عربی این اثر ترجمههای مختلفی به فارسی صورت گرفته است که ازجمله میتوان به ترجمۀ امام شوشتری با عنوان «رفتارنامۀ انوشیروان به خامۀ خود او» اشاره کرد (ص ٣١٧ بب ). تفضلی نیز در تاریخ ادبیات پیش از اسلام خلاصهای از آن را نقل کرده است (ص ٢٢٢-٢٢٦). انوشیروان در این کتاب برخی از خاطرات و وقایع سلطنت خود را شرح داده است. شاهینی، و نامههای انوشروان نیز از دیگر کتابهای این پادشاه است (همان، ٢٢٧، ٢٣٤). بخشهایی از این کتابها در منابع مختلفی مانند شاهنامۀ فردوسی (٧ / ٨٨-٩٢، ٤٠٩ بب )، قابوسنامۀ عنصرالمعالی کیکاووس (ص ٥٠، ٥١، ٥٥)، تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی (ص ١١٦-١١٧)، جاویدان خـرد ابـوعلی مسکـویه (ص ٩١ بب ) و متـن عـربی آن بـا عنوان الحکمـة الخـالدة (ص ٤٩بب ) و خـردنـامه (ص ٦٢-٦٥) نقل شده است.
در زبانهای فارسی و عربی برخی از سخنان منسوب به انوشیروان به سبب کاربرد فراوان، بهتدریج در میان مردم رواج ـ یافته و به مَثَل سائر تبدیل شدهاند و از همین رو، باید آنها را در ردیف ادبیات عامه بهشمار آورد. این امثال یا کاملاً مطابق با سخنان انوشیروان هستند و یا تغییر اندکی در آنها صورت گرفته ـ است. در امثال و حکم دهخدا نمونههای فراوانی از اینگونه امثال وجود دارد که به چند مورد از آنها اشاره میشود: ابله مادرزاد را دارو مدهید؛ تا درخت نو ننشانید درخت کهن برمکنید؛ دارو را باید در تندرستی خورد؛ پای به اندازۀ گلیم دراز کنید؛ لَمْ اَندم قطُّ على مالَمْ اقل و نَدِمتُ کثیراً علی ما قُلتُ؛ ماعدلَ مَنْ جارتْ قضاتَهُ و لا صلحَ مَنْ فَسدتْ کفاتَهُ (١ / ٥٣٤، ٢ / ٧٧٠، ٣ / ١٣٦٩، ١٣٨٩). برخی جملات دیگر منسوب به وی اگرچه از لحاظ ادبی مَثَل بهشمار نمیآیند، اما مردم آنها را بهعنوان جملات حکمتآمیز بسیار بهکار میبرند، مانند کار را به کاردان بسپارید؛ خرج به اندازۀ دخل کنید. گفته شده است که بخشی از اینگونه سخنها بر روی تاج او حک شده بود. به گفتۀ مسعودی حتى بر اطراف سفرۀ او نیز سخنان حکمتآمیز نوشته شده بود. انوشیروان سفرۀ بزرگی داشت که با اقسام جواهر بر پیرامون آن نوشته بود: «هر که غذا از حلال خورد و مازاد آن به حاجتمند دهد، نوشش باد» (١ / ٣٠٩).
انوشیروان در حکایات و افسانههای کتبی و شفاهی
در ادبیات کتبی فارسی و عربی بیش از ٥٠ حکایت و افسانه، در روایتهای متعدد، دربارۀ انوشیروان نقل شده است (مرزبانراد، ٨٧ بب ). در این داستـانها از عدالت، دورانـدیشی، سیـاستورزی، مدارا، و مردمداری انوشیروان سخن رفته است. موضوع بخش بیشتر آنها ادبیات تعلیمی هستند. نتایج برخی از این داستانها به صورت جملات پندآمیز به مَثَل سائر تبدیل شدهاند. در برخی از داستانها پادشاه آنقدر منعطف است که جملات حکیمانۀ دیگران برای او سرمشق میشوند. در چنین حالتی وی گویندۀ سخن را پاداش فراوان نیز میداده است. از شماری از این حکایتها و افسانهها روایتهایی نیز در ادبیات شفاهی وجود دارد که اینک به آنها اشاره میشود. با توجه به ساختار و جزئیات متن برخی از این حکایات و افسانهها میتوان احتمال داد که از طریق ادبیات شفاهی به ادبیات مکتوب راه یافته باشند:
١. نیت پادشاه
انوشیروان در راه شکار به باغی میرسد. چون محصول آن را فراوان میبیند، تصمیم میگیرد مالیات آن را اضافه کند. در راه بازگشت از شکار برای رفع تشنگی باز هم به همان باغ سر میزند. از زبان دختر صاحب باغ میشنود که محصول باغ خشک شده است. علت را میپرسد. دختر که انوشیروان را نمیشناسد، میگوید نیت پادشاه به رعیت برگشته و قصد ظلم دارد. انوشیروان از نیت خود منصرف میشود. باغ به حالت اولیه برمیگردد (نک : غزالی، ١٤٠-١٤١؛ راوندی، ٧٦-٧٧؛ هزار و یک شب، ٣ / ٢٠-٢١). این افسانه مبین یکی از بنیادیترین اعتقادات ایرانیان دربارۀ پادشاه یا سلطان است. بر اساس این اعتقاد هرگاه پادشاه ظالم باشد، یا نیت ظلم کند، زمین و آسمان، برکت خود را از آن سرزمین قطع میکنند و به گفتۀ نویسندۀ فرائدالسلوک «هوا کدورت گیرد و طبایع ارکان متغیر گردد و قحط و وبا بر تخوم دیار تاختن آورد» (ص ٣١٠). بر همین اساس از این افسانه روایتهای کتبی و شفاهی فراوانی در دست است. کهنترین آن در شاهنامۀ فردوسی آمده و منسوب به بهرام گور است (٦ / ٤٦٨-٤٧٦). این حکایت در اسکندرنامۀ منثور به «پـادشاهی در فرغـانه» منسوب است (نک : جعفـری، ٨٣-٨٥). در آداب الحرب و الشجاعة نیز ٣ روایت از آن آمده است که به مأمون عباسی، بهرام گور و پادشاهی ناشناس (فخرمدبر، ٦٦-٧٢؛ نیز نک : جعفری، ٨٢-٨٣) تعلق دارد، و در مرزباننامه (مرزبان بن رستم، ٢٠-٢١) و روضةالعقول (ملطیوی، ٨٣-٨٧) به بهرام گور و در مصیبتنامۀ عطار (ص ٢٣٠) به سلطان محمود غزنوی نسبت داده شده است.
اساس این روایتها و نتایج آنها مانند هم هستند. روایتهای شفاهی نیز کموبیش مانند روایتهای کتبی است، با این تفاوت که برخی از آنها منسوب به شاهعباس هستند. پراکندگی جغرافیایی روایتهای شفاهی بسیار قابل تأمل است. این روایتها در زنجان (وکیلیان، ٢٧٨- ٢٧٩)، نیشابور (خزاعی، ٢ / ١٠٥-١٠٦)، کرمان (نادری، ٤١٤)، بندر خمیر در هرمزگان (قتالی، ١٢٥-١٢٦)، خوزستان (جعفری، ١٥٥- ١٥٨)، سمنان و فسا (انجوی، مردم ... ، ١ / ٣٢٣-٣٣١) ثبت شدهاند. شباهت فراوان روایتهای شفاهی با کتبی و نیز استمرار بیش از هزارسالۀ این افسانه در منابع شفاهی و کتبی مؤید دیدگاه واحد خواص و عوام جامعۀ ایرانی دربارۀ این بُنمایه است.
٢. الاغ و زنجیر عدالت انوشیروان
الاغ پیر و از کارافتادهای از دست صاحبش که او را بدون غذا رها کرده است، به زنجیر عدل انوشیروان متوسل میشود. انوشیروان صاحب الاغ را موظف میکند که همچون گذشته از خر نگهداری کند (نظامالملک، ٢٩). این افسانه با اندکی تفاوت در مرزباننامه (مرزبان بن رستم، ١٦٦-١٦٧) و روضةالانوار عباسی (محقق، ١٦٦-١٧٠،١٦٧) نیز آمده است. ٤ روایت شفاهی از این افسانه ثبت شده است که مختصر تفاوتی با روایتهای مکتوب دارند. در این روایت انوشیروان صاحب خر را موظف میکند که طی ٤٠روز به خر سواد خواندن یاد بدهد. صاحب خر نیز با حیلهای وانمود میکند که خر سواددار شده است (انجوی، همان، ١ / ٣٥٤-٣٦٠). در یکی از نسخههای خطی رموز حمزه روایتی مختصر از این افسانه آمده است، با این تفاوت که به جای خر، گاوی نزار بـه زنجیـر متـوسل میشـود (نک : ذکـاوتی، ١٠٤-١٠٥). بـه نظـر کریستنسن اساس این افسانه رسمی است که در میان شاهان چین و هند معمول بوده است (ص ٣٧٢).
دربارۀ زنجیر عدالت انوشیروان، انجوی افسانهای دیگر در ٤ روایت ثبت کرده که بر اساس آن یک مار بزرگ آهویی را بلعیده است، اما شاخهای آهو در دهان مار گیر میکنند. جفت این مار به سراغ زنجیر عدالت انوشیروان میرود و با به صدا درآوردن آن از پادشاه کمک میخواهد. انوشیروان نجاری میفرستد و با بریدن شاخهای آهو مار را نجات میدهد (مردم، ١ / ٣٦٠-٣٦٦). همین روایت با شرح و تفصیل بیشتری در یکی از نسخههای قصۀ حمزه نیز آمده است (ذکاوتی، ١٠٥-١٠٦).
٣. افسانۀ خواب انوشیروان و تعبیر آن توسط بزرگمه
این افسانه که ناظر بر چگونگی راهیافتن بزرگمهر به دربار انوشیروان است، در شاهنامه با شرح آمده است. بر اساس این افسانه انوشیروان خواب میبیند که گرازی عیش او را برهم زده ـ است. همۀ درباریان از تعبیر آن درمیمانند. فرستادگان شاه به سراغ موبدی میروند که اوستا به کودکان میآموخته، اما موبد نیز از تعبیر آن اظهار عجز میکند. بزرگمهر که نوجوانی بود و اوستا میآموخت میگوید که تعبیر خواب را میداند، ولی آن را نزد پادشاه بیان میکند. وی در حضور پادشاه میگوید که مردی با لباس زنان در شبستان پادشاه حضور دارد. انوشیروان مرد را مییابد و دستور کشتن او را میدهد و بزرگمهر مرتبهای بلند در دربار به دست میآورد (فردوسی، ٧ / ١٦٧-١٧٧). این افسانه به همین صورت در غرراخبار (ثعالبی، ٦١٩-٦٢٢)، به صورت مختصر در مجملالتواریخ و القصص (ص ٧٥) و با کمی تفاوت در جوامعالحکایات نیز آمده است (عوفی، ٣١٩-٣٢٠). در نسخههای متفاوت رموزحمزه یا قصۀ حمزه این افسانه با اضافات فراوان و تفاوتهایی جدی نسبت بـه روایت فـردوسی نقل شده است (نک : قصه ... ، ١ / ٥٥- ٥٨؛ ذکاوتی، ٧٨ بب ؛ محجوب، ٨٥- ٨٨؛ نیز نک : ه د، بزرگمهر).
٣ روایت شفاهی از این افسانه ثبت شده است: یکی از گنبد قابوس که در اساس مانند روایت فردوسی است با این تفاوت که اولاً روساخت آن متأثر از جامعۀ اسلامی گردیده و به جای موبد از «ملای مکتبی» یاد میشود و ثانیاً نامی از بزرگمهر برده نمیشود و او را با عنوان «شاگرد» و «پسر» معرفی میکند و البته با تفاوتهای مختصر دیگری در جزئیات (انجوی، همان، ١ / ٣٤٢-٣٤٣). روایت دوم در خراسان که کموبیش مانند روایت حمزهنامه است (میهندوست، ١٣٤-١٤٦). روایت سوم که در باغملک خوزستان ثبت شده است (رحمانیان، ٢٩٧بب ) و در حقیقت ترکیبی از دو افسانۀ نسبتاً مستقل است. قسمت اول آن کموبیش مانند روایت خراسان است، اما قسمت دوم آن روایتی است که در طبقهبندی مارتسلف با عنوان «پیشگویی» و با کد ٩٣٠ معین شده است (نک : ص ١٨٠-١٨٧).
٤. درس انوشیروان از گفتوگوی جغدها
بر اساس این افسانه انوشیروان در راه شکار به خرابهای میرسد که دو جغد بر سر آن نشستهاند. از وزیرش میپرسد که جغدها چه میگویند؟ وزیر میگوید یکی از جغدها دختر آن دیگری را برای پسرش خواستگاری میکند و مادر دختر از او این ده ویرانه را بهعنوان شیربها مطالبه میکند. مرغ دیگر در جواب میگوید: گر ملک این است نه بس روزگار / زین ده ویران دهمت صد هزار (نظامی، ٨١).
از این افسانه ٣ روایت شفاهی ثبت شده است که در ترکیب با افسانههای دیگر نقل شدهاند. در هر ٣ روایت انوشیروان پس از شنیدن سخن جغد تصمیم میگیرد تا زنجیر عدالت در ایوان خود نصب کند و پس از آن افسانههایی مربوط به زنجیر عدالت نقل میشوند (انجوی، مردم، ١ / ٣٥٠-٣٥٣، ٣٦١-٣٦٣). این روایت در نسخههای متفاوت قصۀ امیرالمؤمنین حمزه نیز با تفاوتهایی نقل شده است. وجه مشترک روایتهای موجود در قصۀ حمزه این است که انوشیروان ظلم و ستم خود را نتیجۀ تحریکات بختک بختیار میداند. در قصۀ حمزه خطاب به بزرگمهر میگوید: «رهنمونی بختک است از این پس تو جهانبانی کن». در این نسخه مصرع دوم بیت مذکور با تصحیف به این صورت آمده است: «زین همه ویران دهمت صد هزار» (١ / ٦٧-٧١). در نسخۀ دیگر انوشیروان پس از شنیدن سخن جغد به شدت متأثر میشود و حکم میکند که «بختک حرامزاده را از بالای قاطر» به زیر بکشند و بیندازند و «چوب بسیاری بر وی بزنند» و سپس ضمن سوگند یاد کردن به «ارواح پادشاهان کیان» به او میگوید: «اگر بار دیگر مرا به شراب و کباب ترغیب کنی، زبانت را از قفا بیرون خواهم آوردن». بیت مذکور نیز با تصحیف فراوان به این صورت آمده است: گر ملک این است در این روزگار / من به تو ویرانه دهم صد هزار (ذکاوتی، ١٠٢-١٠٤).
٥. سحرخیز باش تا کامروا باشی
از این حکایت که عنوان آن به مثل سائر تبدیل شده، و اصل آن در مرزباننامه آمده است (مرزبان بن رستم، ١٧٢-١٧٣)، یک روایت شفاهی در اردبیل ثبت شده که تفاوتی با روایت مکتوب ندارد (انجوی، همان، ١ / ٣٤٨).
٦. مجازات والی آذربایجان و رفع ستم از پیرزنی مظلوم
بر اساس این حکایت که با شرح فراوان در سیرالملوک (سیاستنامه) آمده است، در اوایل سلطنت انوشیروان، والی آذربایجان سرای پیرزنی را به جبر از او میگیرد «و بها یا عوض آن را» نمیدهد. پیرزن نزد انوشیروان میرود و ماجرا را میگوید. پادشاه دستور میدهد پوست تن والی را برکنند و آن را پر از کاه کنند و بر در سرا بیاویزند. در ادامه شرح نصب زنجیر عدالت آمده است (نظامالملک، ٤٦-٥٣). از این حکایت روایتی شفاهی با تفاوتهای روساختی جدی در آذربایجان ثبت شده است (انجوی، همان، ١ / ٣٣٩-٣٤٠).
در روضةالانوار عباسی (محقق، ١٦٩) حکایت مختصری از زبان انوشیروان نقل شده است که بر اساس آن هرکس ستمی بر دیگری روا کند، در همین جهان عقوبتش را خواهد دید. خود وی میگوید: همین موضوع باعث گرایش او به دادگری شد. روایتی شفاهی از این حکایت وجود دارد و متعاقب آن تصمیم نصب زنجیر عدالت آمده است (انجوی، همان، ١ / ٣٦٥-٣٦٦).
٧. افسانۀ بازدید مأمون از گور انوشیروان
در تاریخ بناکتی افسانهای دربارۀ بازدید مأمون عباسی از گور انوشیروان وجود دارد که بر اساس آن در فاصلۀ ٥٠ فرسخی از مداین بر بالای کوهی صعبالعبور قرار داشته است و مأمون به راهنمایی پیرمردی ایرانی که پدرانش نسل اندر نسل «دخمهبان انوشیروان» بودهاند، به آنجا میرود. مأمون «مشک، کافور و عبیر» بر کالبد میپراکند و «جامههای نو بر وی» میافکند. بر بالای سر انوشیروان با مروارید پندهایی نوشته بوده است. این بازدید باعث حیرت مأمون میشود. در مقابل کالبد انوشیروان دست بر سینه میایستد و کنارۀ تخت او را میبوسد (ص ١٦٠-١٦٢). این افسانه بهصورت مختصر در قابوسنامه (عنصرالمعالی، ٥٠)، نصیحةالملوک (غزالی، ١٣٧- ١٣٨)، معراجالسعاده (نراقی، ٨٩) و راحةالصدور (راوندی، ٧٢)، و بهصورتی دیگر در اخلاق محسنی (کاشفی، ٣٨- ٣٩) و روایات داراب هرمزدیار (٢ / ٢٤٠-٢٤٣) نیز آمده است. از این افسانه روایتهایی در برخی مجموعههای خطی نیز وجود دارد که ازجمله میتوان به دو نسخۀ موجود در انستیتو آثار خطی تاجیکستان اشاره کرد که یکی از آنها در ١٠٦٥ق / ١٦٥٥م کتابت شده است ( فهرست نسخ ... ، ١ / ٣٣١). بهنظر میرسد که این افسانه، با توجه به قدمت آن، ساخته و پرداختۀ شعوبیانی باشد که خواستهاند با فرستادن موجهترین خلیفۀ عباسی به دستبوسی انوشیروان، برتری پادشاهان پیش از اسلام را بر خلفا نشان دهند.
دربارۀ محل دفن انوشیروان حکایات و افسانههایی در میان عامۀ مردم وجود دارد. در بین راه خرمآباد به اندیمشک، در کوه کور(کبیرکوه)، تنگهای به نام کَوَلکنی وجود دارد و غاری به همین نام نزدیک به دهانۀ تنگه است که راه یافتن به آن غیرممکن است. به باور مردم جد انوشیروان در این غار دفن است. در اینباره افسانههایی نیز در میان مردم رایج است (ایزدپناه، آثار ... ، ١ / ٤٨٢-٤٨٣، «قبر ... »، ٤٩-٥٤). جمالزاده با بررسی مقایسهای گزارش ایزدپناه و افسانۀ مندرج در تاریخ بناکتی احتمال وجود دخمۀ انوشیروان را در این محل دور از ذهن نمیداند (ص ٤٨- ٥٩).
در میان افسانههای منسوب به انوشیروان، دو روایت از کد ٩٢١، «گفتوگوی اسرارآمیز شاه»، نیز وجود دارد. روایتهای دیگری از این افسانه در دست است که به شاهعباس یا پادشاهی ناشناس منسوب است (مارتسلف، ١٧٨؛ بینایی، ٤٩-٥٠؛ تاکههارا، ٢٤٤-٢٤٥).
دربـارۀ یکی از سخنـان منسوب به انوشیروان ــ پای خود را بـه انـدازۀ گلیـم دراز کنیـد ــ کـه بـه مثلـی سائـر تبدیـل شده است، حکایتی وجود دارد که به شاهعباس منسوب است (انجوی، تمثیل ... ، ١ / ٣٥).
مقایسۀ روایتهای شفاهی و کتبی، مبین تفاوت مهمی است. در شماری از روایتهای شفاهی، زندگی انوشیروان به دو دوره تقسیم میشود: دورهای که ظالم بوده است و دورهای که عادل میشود. این روایتها معمولاً اینگونه شروع میشوند: «انوشیروان در ابتدا عادل نبود» یا اینکه «انوشیروان پادشاهی عیاش و خوشگذران بود» یا حتى «انوشیروان قبلاً عادل نبوده که هیچ، بلکه خیلی هم ظالم و عیاش بوده و هیچ به فکر مملکت نبوده است». پس از آن معمولاً واقعهای در تأیید این حکم روایت میشود که نتیجۀ آن بیداری انوشیروان و تغییر جهت او به سمت مردمداری و دادگری است (انجوی، در تاریخ بناکتی افسانهای دربارۀ بازدید مأمون عباسی از گور انوشیروان وجود دارد که بر اساس آن در فاصلۀ ٥٠ فرسخی از مداین بر بالای کوهی صعبالعبور قرار داشته است و مأمون به راهنمایی پیرمردی ایرانی که پدرانش نسل اندر نسل «دخمهبان انوشیروان» بودهاند، به آنجا میرود. مأمون «مشک، کافور و عبیر» بر کالبد میپراکند و «جامههای نو بر وی» میافکند. بر بالای سر انوشیروان با مروارید پندهایی نوشته بوده است. این بازدید باعث حیرت مأمون میشود. در مقابل کالبد انوشیروان دست بر سینه میایستد و کنارۀ تخت او را میبوسد (ص ١٦٠-١٦٢). این افسانه بهصورت مختصر در قابوسنامه (عنصرالمعالی، ٥٠)، نصیحةالملوک (غزالی، ١٣٧- ١٣٨)، معراجالسعاده (نراقی، ٨٩) و راحةالصدور (راوندی، ٧٢)، و بهصورتی دیگر در اخلاق محسنی (کاشفی، ٣٨- ٣٩) و روایات داراب هرمزدیار (٢ / ٢٤٠-٢٤٣) نیز آمده است. از این افسانه روایتهایی در برخی مجموعههای خطی نیز وجود دارد که ازجمله میتوان به دو نسخۀ موجود در انستیتو آثار خطی تاجیکستان اشاره کرد که یکی از آنها در ١٠٦٥ق / ١٦٥٥م کتابت شده است ( فهرست نسخ ... ، ١ / ٣٣١)، ١ / ٣٥١-٣٥٤)؛ در صورتی که در بیشتر روایتهای کتبی، رفتار انوشیروان بهگونهای بیان شده است که گویی هیچ دغدغهای جز رفع ظلم و ستم ندارد. البته در موارد معدودی این روایتها نیز زندگی انوشیروان را به دو دوره تقسیم میکنند و از این لحاظ به روایتهای شفاهی نزدیک میشوند، مانند «درس انوشیروان از گفتوگوی جغدها» (نظامی، ٨١). در این مورد خاص با توجه به ساختار افسانه و اجزاء آن میتوان احتمال داد که نظامی آن را از ادبیات شفاهی وام گرفته باشد.
البته روایتهای کتبی حتى در این موارد نیز صراحت روایتهای شفاهی را ندارند و «دورۀ پیش از دادگری» انوشیروان را به شکل کلی و مبهم بیان میکنند و با اشارهای از آن میگذرند. در این مورد باز هم میتوان به افسانۀ «گفتوگوی جغدها» استناد کرد. مقایسۀ روایتهای شفاهی و کتبی آن مؤید نظر ما ست. شاید روایتهای شفاهی با تقسیم زندگی انوشیروان به دو دوره عملاً خواستهاند تا برخی اقدامات وی را که در اسناد تاریخی آمده است، به دورۀ اول زندگی وی نسبت دهند و به این ترتیب «انوشیروان عادل» را از آن اعمال دور کنند.
همانگونه که مشخص شد، در همۀ روایتهای داستانی، اعم از شفاهی و کتبی، انوشیروان پادشاهی عادل، دوراندیش، دانا و مردمدار توصیف میشود. در این میان یک استثنا وجود دارد و آن مربوط به داستان رموز حمزه یا قصۀ حمزه است. در روایتهای مختلف این داستان، که با هم تفاوتهای عمده نیز دارند، تصویر ارائه شده از انوشیروان نه فقط آنگونه که گفته شد، نیست، بلکه وی پادشاهی ظالم، کافر، بیاراده و ترسو ست که ملعبۀ دست بختک وزیر است. افزون بر این، در این داستان ایرانیان به استثنای بزرگمهر، به شدت تحقیر و خوار میشوند (نک : ه د، رموز حمزه). ذکاوتی قراگزلو به درستی همین ویژگیهای محتوایی را سبب عقبنشینی این داستان در مقابل داستانهای دیگر در مجامع نقالی و مطالعاتی میداند (ص ٧٠).
در پایان بیان دو نکته ضروری است: اول اینکه در «جندق» از توابع خور و بیابانک، قلعۀ کهن بزرگی وجود دارد که در حقیقت بخش کهن شهر را تشکیل میدهد و هنوز هم خانوادههای بسیاری در آن ساکن هستند. به این قسمت شهر که محصور است «زندان انوشیروان» میگویند. به رغم پرسشهای مکرر از اهالی، سبب این نامگذاری برای نگارنده روشن نشد. نکتۀ دیگر اینکه در بیشتر حکایات و افسانههایی که پس از انقلاب ثبت و منتشر شدهاند، کمتر نامی از انوشیروان برده شده است. عمدۀ حکایات و افسانههای منسوب به وی در سالهای پیش از انقلاب ثبت شدهاند.
مآخذ
ابنابیاصیبعه، احمد، عیونالانباء، به کوشش نزاررضا، بیروت، دارمکتبةالحیاة؛
ابن بلخی، فارسنامه، به کوشش لسترنج و نیکلسن، کیمبریج، ١٣٣٩ق / ١٩٢١م؛
ابن ندیم، الفهرست؛
ابوعلی مسکویه، احمد، تجاربالامم، به کوشش ابوالقاسم امامی، تهران، ١٣٦٦ق / ١٩٨٧م؛
همو، جاویدان خرد ( الحکمة الخالدة)، ترجمۀ تقیالدین محمد شوشتری، به کوشش بهروز ثروتیان، تهران، ١٣٥٥ش؛
همو، الحکمةالخالدة (جاویدان خرد)، به کوشش عبدالرحمان بدوی، قاهره، ١٣٧٣ق / ١٩٥٣م؛
اقبال آشتیانی، عباس، «معارف ایران در عهد انوشیروان»، مجموعۀ مقالات، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٥٠ش؛
امام شوشتری، محمدعلی، «رفتارنامۀ انوشیروان به خامۀ خود او»، دوازده مقالۀ تاریخی، به کوشش یحیى شهیدی، تهران، ١٣٥٢ش؛
انجوی شیرازی، ابوالقاسم، تمثیل و مثل، تهران، ١٣٥٢ش؛
همو، مردم و شاهنامه، تهران، ١٣٥٤ش؛
ایزدپناه، حمید، آثار باستانی و تاریخی لرستان، خرمآباد، ١٣٥٠ش؛
همو، «قبر انوشیروان»، کاوه، مونیخ، بیتا، شم ٥٢-٥٣؛
اینوسترانتسف، کنستانتین، مطالعاتی دربارۀ ساسانیان، ترجمۀ کاظم کاظمزاده، تهران، ١٣٤٨ش؛
براون، ادوارد، تاریخ ادبی ایران، ترجمۀ علی پاشا صالح، تهران، ١٣٣٣ش؛
بناکتی، داوود، تاریخ، به کوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٤٨ش؛
بینایی، قوامالدین، افسانههای مردم نور و رویان مازندران، تهران، ١٣٨٥ش؛
تاکههارا، شین و احمد وکیلیان، افسانههای ایرانی به روایت دیروز و امروز، تهران، ١٣٨١ش؛
تفضلی، احمد، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، به کوشش ژاله آموزگار، تهران، ١٣٧٦ش؛
همو، «شهرستانهای ایرانی»، شهرهای ایران، به کوشش محمدیوسف کیانی، تهران، ١٣٦٨ش؛
ثعالبی مرغنی، حسین، غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم، به کوشش زُتنبرگ، پاریس، ١٣٨٣ق / ١٩٦٣م؛
جعفری (قنواتی)، محمد، روایتهای شفاهی هزارویک شب، تهران، ١٣٨٤ش؛
جمالزاده، محمدعلی، «دخمۀ انوشیروان کجاست؟»، فرهنگ ایران زمین، یادگارنامۀ پورداود، تهران، ١٣٥٤ش، ج٢١؛
حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٦٢ش؛
خالقی مطلق، جلال، «آیا انوشیروان دادگر بوده است؟»، فصلنامۀ هستی، تهران، ١٣٧٢ش؛
خردنامه، به کوشش منصور ثروت، تهران، ١٣٦٧ش؛
خزاعی، حمیدرضا، افسانههای خراسان، مشهد، ١٣٧٩ش؛
دولتشاه سمرقندی، تذکرةالشعراء، به کوشش ادوارد براون، لیدن، ١٣١٨ق / ١٩٠٠م؛
دهخدا، علیاکبر، امثال و حکم، تهران، ١٣٥٢ش؛
دینوری، احمد، الاخبارالطوال، بغداد، المکتبةالعربیه؛
ذکاوتی قراگزلو، علیرضا، قصههای عامیانۀ ایرانی، تهران، ١٣٨٧ش؛
راوندی، محمد، راحةالصدور، به کوشش محمد اقبال، تهران، ١٣٣٣ش؛
رجبی، پرویز، هزارههای گمشده، تهران، ١٣٨٢ش؛
رحمانیان، داریوش، افسانههای لری، تهران، ١٣٧٩ش؛
روایات داراب هرمزدیار، به کوشش رستم اونوالا، بمبئی، ١٣٤١ق / ١٩٢٢م؛
زرینکوب، عبدالحسین، تاریخ مردم ایران، تهران، ١٣٦٤ش؛
شهبازی، علیرضا شاپور، «خداینامه در متن یونانی»، سخنواره، به کوشش ایرج افشار و هانس روبرت رومر، تهران، ١٣٧٦ش؛
«شهرستانهای ایران»، ترجمۀ صادق هدایت، مجموعۀ نوشتههای پراکندۀ صادق هدایت، به کوشش حسن قائمیان، تهران، ١٣٤٤ش؛
طبری، تاریخ؛
عاکوب، عیسى، تأثیرالحکم الفارسیة فیالادب العربی، به کوشش محمد حمویه، دمشق، ١٩٨٩م؛
عطار نیشابوری، فریدالدین، مصیبتنامه، به کوشش عبدالوهاب نورانیوصال، تهران، ١٣٨٣ش؛
عنصرالمعـالی کیکاووس، قـابوسنـامه، بـه کوشش غلامحسین یـوسفـی، تهـران، ١٣٦٤ش؛
عوفی، محمد، جوامعالحکایات، به کوشش محمد رمضانی، تهران، ١٣٣٥ش؛
غزالی، محمد، نصیحةالملوک، به کوشش جلالالدین همایی، تهران، ١٣٥١ش؛
فخرمدبر، محمد، آدابالحرب و الشجاعة، به کوشش احمد سهیلی خوانساری، تهران، ١٣٤٦ش؛
فرائدالسلوک، به کوشش عبدالوهاب نورانیوصال و غلامرضا افراسیابی، تهران، ١٣٦٨ش؛
فردوسی، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، تهران، ١٣٨٦ش؛
فهرست نسخ خطی فارسی انستیتوی آثار خطی تاجیکستان، به کوشش علی موجانی و امریزدان علیمردان، تهران، ١٣٧٦ش؛
قتالی، عبدالجلیل، هفتاد افسانه از افسانههای بندرخمیر، شیراز، ١٣٨٩ش؛
قصۀ حمزه (حمزهنامه)، به کوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٤٧ش؛
کاشفی، حسین، اخلاق محسنی، به کوشش ابراهیم شیرازی، بمبئی، ١٣٥٨ق؛
مارتسلف، اولریش، طبقهبندی قصههای ایرانی، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، ١٣٧١ش؛
مجملالتواریخ والقصص، به کوشش محمدتقی بهار، تهران، ١٣١٨ش؛
محجوب، محمدجعفر، ادبیات عامیانۀ ایران، به کوشش حسن ذوالفقاری، تهران، ١٣٨٧ش؛
محقق سبزواری، محمدباقر، روضة الانوار عباسی، به کوشش نجف لکزایی، قم، ١٣٨١ش؛
محمدی، محمد، فرهنگ ایرانی پیش از اسلام، تهران، ١٣٥٦ش؛
مرزبانبن رستم، مرزباننامه، ترجمۀ سعدالدین وراوینی، به کوشش محمد قزوینی، تهران، ١٣٣٧ش؛
مرزبانراد، علی، خسرو انوشروان در ادب فارسی، تهران، ١٣٥٦ش؛
مسعودی، علی، مروجالذهب، به کوشش شارلپلا، بیروت، ١٣٨٥ق / ١٩٦٥م؛
ملطیوی، محمد، روضة العقول، به کوشش محمد روشن و ابوالقاسم جلیلپور، تهران، ١٣٨٣ش؛
ممتحن، حسینعلی، «نهضت علمی و ادبی ایـران در روزگار خسرو انوشیروان»، بررسیهای تاریخی، تهران، ١٣٥٤ش، شم ١؛
میهندوست، محسن، اوسنههای خواب، تهران، ١٣٨٢ش؛
نادری، افشین، نمونههایی از قصههای مردم ایران، تهران، ١٣٨٣ش؛
نراقی، احمد، معراج السعادة، قم، ١٣٧١ش؛
نظامالملک، حسن، سیرالملوک (سیاستنامه)، به کوشش هیوبرت دارک، تهران، ١٣٤٧ش؛
نظامی گنجوی، مخزنالاسرار، به کوشش وحید دستگردی، تهران، ١٣١٣ش؛
نفیسی، سعید، «پندنامۀ انوشیروان»، مهر، تهران، ١٣١٣ش، س ٢، شم ٣؛
نولدکه، تئودُر، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمۀ عباس زریاب، تهران، ١٣٥٨ش؛
وکیلیان، احمد، قصههای مردم، تهران، ١٣٧٩ش؛
هزارویک شب، به کوشش محمد رمضانی، تهران، ١٣١٦ش؛
همایی، جلالالدین، تاریخ ادبیات ایران، تهران، ١٣٦٦ش؛
یعقوبی، احمد، تاریخ، بیروت، ١٣٧٩ق / ١٩٦٠م؛
نیز:
Christensen, A., L’Iran sous les Sassanides,
Frye, R. N., The Heritage of Persia,
محمد جعفری (قنواتی)