مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٩٦ - مشکل « علّت نخستین »
و احتیاجی به وجه و غایت دیگر ندارد.
نظیر آنچه هگل در باب علّت نخستین گفته است کانت و سپنسر نیز گفتهاند.
سپنسر میگوید:
«مشکل اینجاست که عقل بشر از یک طرف برای هر امری علّت میجوید و از طرف دیگر از دور و تسلسل امتناع دارد؛ علّت بیعلّت را هم نه مییابد و نه فهم میکند، چنانکه کشیش چون به کودک میگوید دنیا را خدا خلق کرده است، کودک میپرسد خدا را کی خلق کرده است؟»
و همچنین نظیر اینها و بلکه بیپایهتر از اینهاست آنچه ژان پل سارتر در این باره گفته است. وی به نقل پل فولکیه درباره علّت نخستین میگوید:
«تناقض است اینکه وجودی خودش علّت خودش باشد.»
پل فولکیه در توضیح گفته سارتر چنین میگوید:
«برهان مزبور که سارتر آن را تشریح نمیکند معمولًا اینچنین عرضه میگردد: اگر ادّعا کنیم که خود وجود خویش را پایه گذاردهایم، باید این را نیز باور داشت که پیش از وجود خود وجود داشتهایم، و این همان تناقض آشکاری است که رخ میگشاید.» [١]
اکنون باید ببینیم تصویر واقعی نظریه علّت نخستین از نظر فلسفی چگونه است؟ آیا به این شکل است که ژان پل سارتر و گروهی دیگر فرض کردهاند که یک شیء به وجود آورنده خود باشد و به اصطلاح، پایه گذار وجود خود باشد؟ که لازمهاش این است یک شیء خودش علّت خودش و معلول خودش باشد. و یا معنی علّت نخستین آن است که کانت و هگل و سپنسر تصوّر کردهاند، یعنی موجودی که درباره او استثنائی در قانون علّیت صورت گرفته است؛ یعنی با آنکه هر چیزی نیازمند به علّت است و ممکن نیست بدون علّت باشد، استثنائا علّت نخستین چنین نیست. و آیا امتناع تسلسل که ما را ملزم میکند به قبول علّت نخستین، ملزم میکند به اینکه قبول
[١]. پل فولکیه: اگزیستانسیالیسم، ترجمه فارسی، ص ٩٦.