مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٢ - دنیا، رحم جان
مرگ، نسبی است
اشکال مرگ از اینجا پیدا شده که آن را نیستی پنداشتهاند و حال آنکه مرگ برای انسان نیستی نیست، تحوّل و تطوّر است، غروب از یک نشئه و طلوع در نشئه دیگر است؛ به تعبیر دیگر، مرگ نیستی است ولی نه نیستی مطلق بلکه نیستی نسبی، یعنی نیستی در یک نشئه و هستی در نشئه دیگر.
انسان مرگ مطلق ندارد. مرگ، از دست دادن یک حالت و بدست آوردن یک حالت دیگر است و مانند هر تحول دیگری فناء نسبی است. وقتی خاک تبدیل به گیاه میشود، مرگ او رخ میدهد ولی مرگ مطلق نیست؛ خاک، شکل سابق و خواصّ پیشین خود را از دست داده و دیگر آن تجلّی و ظهوری را که در صورت جمادی داشت ندارد؛ ولی اگر از یک حالت و وضع مرده است، در وضع و حالت دیگری زندگی یافته است.
از جمادی مردم و نامی شدم | وز نما مردم به حیوان سر زدم | |
مردم از حیوانی و آدم شدم | پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم؟ | |
حمله دیگر بمیرم از بشر | تا بر آرم از ملائک بال و پر | |
وز ملک هم بایدم جستن ز جو | کلّ شیء هالک الّا وجهه | |