مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٩٠ - خشونتهای کلیسا
با وجدانی بود! و در آخر عمر از آن جهت که از کشتن چند کودک چشم پوشیده بود، خود را گناهکار احساس میکرد: مگر کسی حقّ دارد از کشتن بچّه افعی خودداری کند؟! اسقف ترز پتربینزفلد فرمان مرگ ششهزار و پانصد نفر را صادر کرده بود.»
آنگاه مینویسد:
«هنگامی که بازرسان عقیده به ناحیه تازهای در میآمدند، اعلان میکردند که هر کس نسبت به ساحری مظنون است اطّلاعات خود را بدهد. اگر کسی اطّلاعات خود را مخفی میکرد، در معرض آن قرار میگرفت که وی را تبعید کنند و مبلغی به عنوان جریمه از وی بستانند. دادن اطّلاع در این زمینه عنوان تکلیف و وظیفه داشت و کسانی که خبر میدادند نامشان افشا نمیشد. اشخاص متّهم را- که ممکن بود در میان آنان کسانی بوده باشند که دشمنان شخصی، بیجهت در حقّ ایشان سعایت کردهاند- از جرمی که به ایشان نسبت داده شده و از دلایل آن جرم، بیخبر میگذاشتند. چنان فرض و قبول میشد که این مردم، گناهکار و بزهکارند و بر ایشان بود که گناهکاری خود را ثابت کنند. داوران هرگونه وسیله فکری و بدنی را برای وادار کردن ایشان به اعتراف به گناه و شناساندن همدستان خود به کار میبردند. برای تشویق متّهمین به اعتراف، وعده بخشش یا تخفیف به ایشان میدادند. ولی آن داوران چنان میپنداشتند که برای وفا کردن به عهدی که با جادوگران و بددینان بستهاند، هیچ الزام اخلاقی ندارند و این وعده را برای مدّت مختصری که در آن فاصله متّهم آنچه گفتنی است بگوید، مراعات میکردند. هر عمل خارج از حدود شرافتمندی را که نسبت به آن متّهمان انجام میشد، چون به منظور مقدّسی میدانستند، روا میداشتند. هر چه بیشتر مردم را عذاب و شکنجه میدادند، این کار را ضروریتر تصوّر میکردند. اینها که گفتیم ممکن است به آسانی با مراجعه به چکش و کتابهای دیگر و نیز به صورت مجسّمتر با مطالعه صورتمجلسهای محاکمات که عددشان فراوان است، تأیید شود.» [١]
جرج سارتون پس از سه چهار صفحه بحث در این زمینه، میگوید:
«اعتقاد به جادوگری به راستی یک بیماری دماغی بود که از سفلیس خطرناکتر بود و سبب مرگ وحشت انگیز هزاران مرد و زن بیگناه شد. از آن گذشته، توجّه به این
[١]. شش بال، ص ٢٩٦- ٢٩٨.