اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٤٧ - زمان و حركت
بى آغاز و انجام- مانند خطى كه اين سر و آن سرش- در اعماق ازل و ابد فرو رفته باشد تصوير كرده- حوادث را به وى نسبت مىدهيم تا جائى كه- در ستايش و نكوهش وى سخنپردازيها نموده- و شعرها مىسرائيم- .
اين پندار به اندازهاى در مخيله ما جايگزين شده- كه حتى بسيارى از متفكرين و كنجكاوان ما- وجود واجب الوجود را كه از طوفان تغير- و جار و جنجال حوادث بر كنار است- نمىتوانند بى زمان تصور كنند- و از براى خود زمان كه زاده حركت طبيعت است- و همچنين از براى عالم طبيعت- آغاز زمانى فرض مىكنند- چنانكه همين گرفتارى را در مورد مكان نيز داريم- و ذهن ما از بس با مكان و فضا آشنا شده- و از براى هر پديده جسمانى مشهود فضائى فرض كردهايم- براى هر موجودى حتى براى واجب تعالى و براى عالم تجرد- فضائى بيرون از فضاى عالم طبيعت فرض مىنمائيم- و يك فيلسوف آزموده با زحمت و رنج مىتواند- اين موضوعات را آنچنانكه شايد و بايد تصور كند و بفهمد- .
از سخنى كه در چگونگى گرفتن اين مقياس گفتيم- فهميده مىشود كه در حقيقت- به شماره حركات موجوده در جهان زمان داريم- اگر چه ذهن ما با يكى از آنها كه زمان معروف است- بيشتر آشنائى دارد- ولى پس از اثبات حركت جوهرى در جوهر جهان طبيعت- زمانى با مفهومى تازه كه مىتواند جنبه تعين داشته- و از ادراك هيچ مدركى پنهان نشود روشن مىگردد- و آن زمان جوهرى است- .
و راستى همان گونه هم هست- زيرا هر يك از ماها كه