اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٥٠ - اشكال
اين بيان يا نزديك به اين بيان را مىتوانيم- در مورد هر فعليتى تازه كه جسم فعليت كهنه خود را- تبديل به آن مىكند اجرا كنيم و در نتيجه- امكان را اثبات نموده- و دو فعليت را به يك فعليت تحويل دهيم- و معناى تبدل فعليتى به فعليت ديگر را روشن سازيم- .(١٨) مىكند- و مىخواهد با حركت به آن مقصد برسد و به عبارت ديگر- حركت براى شىء متحرك همواره وسيله است نه هدف- بنا بر اين اگر حركت يك جسم را يك جا در نظر بگيريم- و آنرا در مقابل هدف و مقصد حركت قرار دهيم- خود فعليتى است كه قبل از آغاز حركت نبود- و فقط امكان آن وجود داشت- و همان فعليت نسبت به هدف اصلى نهائى قوه و امكان است- .
اينست كه مىگويند- حركت يك شىء كمال آن شىء است- اما نه كمالى كه خود آن كمال مطلوب باشد- بلكه كمالى كه در عين اينكه كمال است و فعليت است- ماهيتش ماهيت طلب است نه مطلوب- طلب از آن جهت كه طلب است- مىتواند بالقوه باشد و مىتواند بالفعل باشد- بديهى است كه طلب بالفعل نسبت به طلب بالقوه- نوعى كمال و فعليت است در عين حال- طبيعت اين كمال و اين فعليت اينست كه خود- مطلوب شىء طالب نيست مطلوب چيز ديگر است- اينست كه مىگويند حركت كمال اول است نه كمال ثانى- فلاسفه اسلامى معتقدند كه- در ميان تعاريف متعددى كه از حركت شده است- دقيقترين تعريفات همان است كه از ارسطو رسيده است- .
از ارسطو در تعريف حركت جملهاى رسيده است- كه مفادش اينست- الحركه كمال اول لما بالقوه من حيث انه بالقوه- يعنى حركت كمال است اما كمال اول- يعنى كمالى كه وسيله است نه هدف- براى امر بالقوه از آن جهت كه بالقوه است (١٨)پس از آنكه معلوم شد- هر فعليتى نسبت به فعليت بعدى امكان است- و نسبت به امكان قبلى فعليت است دو چيز روشن مىشود- يكى اينكه وقتى