اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٧١ - حركت و تكامل
از بيان فوق نتيجه مىگيريم كه ١-حركت بى غايت نمىشود- .
٢-حركت بالذات خود بخود و براى خود مطلوب نخواهد شد- .
٣-اگر براى حركتى موضوعى متحرك فرض شود- موضوع مجزا نيستند- پس هر حركتى يك واقعيت است- .
ثانيا حركت هر چند خود نوعى فعليت است- زيرا اگر آنرا در مقابل سكون قرار دهيم- فعليتى است از فعليتها- اما اين تفاوت را با همه فعليتها دارد كه- آميخته است با قوه- شىء مادام كه در حركت است بالقوه است- و فعليتى پشت سر دارد- لهذا حركت را كمال اول ناميدهاند نه كمال ثانى- و گفتهاند كمال اول است براى شىء بالقوه- يعنى تا شىء حالت بالقوه نسبت به شىء ديگر- كه كمال ثانى ناميده مىشود نداشته باشد- نمىتواند حركت داشته باشد- از اين رو حركت طلب است نه مطلوب- به عبارت ديگر حركت انتقال از حالتى به حالت ديگر است- اما خود حالتى از حالات نيست- فرضا آنرا حالت بدانيم- با ساير حالات اين تفاوت را دارد كه- وسيله رسيدن به يك حالت ديگر است- پس هر گاه حركت را به عنوان يك واحد در نظر بگيريم- فعليتى بيرون از خود را ايجاب مىكند- پس محال است كه خود حركت- ملاك فعليت يافتن قوههاى موجود باشد- همچنين است هر چيزى خواه عرض و خواه جوهر- كه وجودش مساوى با حركت باشد- پس همواره آن فعليتى كه شىء بالقوه خواهان آن فعليت است- واقعيتى است ما وراء حركت- كه وصول به آن پايان حركت است- و شىء متحرك حركت را وسيله وصول به آن قرار مىدهد- و او است غايت و مقصد متحرك- و هم او است كمال واقعى كمال ثانى شىء متحرك- پس هر حركت و تكامل جوياى غايتى است بيرون از حركت.