توضيح المباني في شرح مختصر المعاني - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٣٨ - استعاره تبعيه و برخى از موارد آن
اسم تلقى گردند چه آنكه اسميّت و حرفيّت صرفا باعتبار معنا است و چنان چه اشاره شد معانى اسمى شمرده ميشوند و بدين ترتيب امكان ندارد كه آنها را معانى حروف ياد شده قرار دهيم بلكه اينمعانى، متعلقات معانى حروف مزبور هستند يعنى اينحروف مفيد معانى بوده كه بنوعى از استلزام بمعانى سهگانه مذكور برمىگردند، بنابراين بايد اعتراف نمود اينكه مصنّف در تمثيل براى متعلّق معناى حروف گفته است:
كالمجرور فى قولنا: زيد فى نعمة.
صحيح نيست.
و بهرتقدير وقتى تشبيه در افعال و مشتقات از آنها نسبت به معناى مصدرى بوده و در حروف نسبت بمتعلّق معناى آنها باشد در دو مثال ذيل بايد تشبيه را مقدّر گرفت، دو مثال مزبور عبارتند از:
الف: نطقت الحال بكذا (حال بفلان چيز سخن گفته و شهادت مىدهد).
ب: الحال ناطقة بكذا (حال بفلان چيز گويا و دالّ ميباشد).
در ايندو مثال دلالت به نطق تشبيه شده و اين تشبيه مقدر است يعنى دلالت حال مشبّه و نطق ناطق مشبهبه بوده و وجه شبه عبارتست از ايضاح معنا و ايصال آن به ذهن سپس لفظ [نطق] را براى دلالت استعاره آورده و پس از آن از اين لفظ كه مستعار است در مثال اوّل فعل و در مثال دوّم صفت را مشتقّ نمودهايم در نتيجه استعاره در مصدر از قبيل استعاره اصليّه بوده و در فعل و صفت تبعيّه محسوب ميشود.
لازم بتذكّر است اگر نطق را بر دلالت اطلاقت كنند نه به اعتبار تشبيه بلكه باعتبار و لحاظ اينكه دلالت لازمه آن است اين اطلاق از باب