حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٥١ - حديث
پناه خداوندى! تو را به خدا، فرا خوانى پسر عموى پيامبر خدا را اجابت كن.
با شتاب، سجده و تشّهد و سلام نماز را به پايان برد و بى آنكه سخنى گويد، [برخاست و] با دست به من اشاره نمود كه پيش بيفت.
پيش افتادم و او را به حضور اميرمؤمنان آورده، گفتم: اين، همان مرد است.
امام عليه السلام بر او نگريست كه جوانى خوشرو و پاكيزه لباس بود. از او پرسيد: «كيستى؟».
گفت: از برخى قبايل عرب هستم.
پرسيد: «نامت چيست؟».
گفت: مُنازل شيبانى.
پرسيد: «حالت چگونه است؟ چرا گريه و استغاثه مىكردى؟».
گفت: چگونه باشد حال كسى كه به گناه عاقّ، گرفتار آمده و اكنون، در تنگى معيشت و در گرو بدبختى و بلاست، آنگونه كه اگر توبه كند، نمىپذيرند؟!
پرسيد: «چرا چنين شدهاى؟».
گفت: من در ميان مردم خود، سرگرم هوسرانى و خوشگذرانى بودم، نافرمانى حق تعالى را در ماههاى رجب و شعبان نيز ادامه دادم و از پروردگار مهربان، نمىترسيدم. پدرى مهربان و نرمخو داشتم كه مرا از پيشامدهاى ناگوارِ ريشهبرانداز روزگار، برحذر مىداشت و از عِقاب آتش خشم خداوندى مىترساند و مىگفت: چه قدر نور و تاريكى، شبها و روزها، ماهها و سالها، و فرشتگان بزرگوار، از دست تو به [ستوه و] فرياد آيند [و تو از خطا و گناه خود برنگردى]؟!
هرگاه در اندرز دادنم اصرار مىورزيد، من، پرخاشگرانه، او را كتك مىزدم. روزى خواستم قدرى سكّه طلا را كه در خيمه بود، بردارم و در عيّاشى صرف كنم. پدرم مانع شد و من، او را آزردم و دستش را پيچاندم و سكّههاى زر را برداشتم و رفتم. او دستش را به زانو نهاد تا از جاى برخيزد؛ ولى از شدّت درد و ناراحتى نتوانست. پس اين اشعار را سرود:
ميان من و «مُنازل»، قرابتى پيش آمد/
درست به همان گونه كه طالب باران، آن را مىطلبد.
او را پروراندم تا نيرومند و بلندقامت گشت/
هرگاه بر مىخاست، يال او چون يال گوساله بود.
در خردسالىاش هرگاه گرسنه مىشد/
گواراترين خوراك را به او مىدادم.