حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٥٣ - حديث
پس همينكه به عُنفوان جوانى رسيد/
زبانش همچون نيزه رُدّينى [دراز و برّان] گشت.
اينچنين، به ستم مالم را رُبود و دستم را پيچاند/
خدايى كه به او غالب است، دستش را بپيچاند!
سپس سوگند ياد كرد كه قطعاً به خانه خدا آيد تا از خدا عليه من يارى بطلبد. چندين هفته، روزه گرفت و چندين ركعت، نماز گزارد و دعا كرد و بر شترى راهرو، سوار شد و از دشتها و بيابانها و كوهها گذشت تا در روز حجّ اكبر، وارد مكّه شد. از شتر پياده شد و رو به خانه خدا آورد. پس از سعى و طواف، به پرده كعبه آويخت و با التماس و لابه، نيايش كرد و اينگونه سرود:
اى آنكه حاجيان بر كجاوهها با منتهاى كوشش خود/
از دورترين سرزمينها به سوى او مىآيند.
من نيز به سوى تو آمدهام/
اى آنكه [نااميد نمىسازد] كسى را كه او را با لابه و زارى به يگانگى و بىنيازى بخواند.
اين، مُنازل است كه از نافرمانى (آزُردن) من، خشنود است/
اى جبّار! حقّ مرا از فرزندم بگير.
تا به يارى تو پهلويش فلج شود/
اى آنكه از هر عيب و نقص، پاكى و نه خود، زاده شدى و نه چيزى را زادى!
سوگند به خدايى كه آسمان را افراشت و آب را به جريان انداخت، دعايش را به پايان نبرده بود كه اين بلايى كه مىبينى، بر من نازل شد.
سپس، پهلوى راست خود را گشود. ديدم فلج شده است.
[و ادامه داد:] سه سال است كه از او مىخواهم تا در همانجا كه نفرينم كرد، دعايم كند، و نپذيرفته است، تا امسال كه بر من منّت نهاد و پذيرفت. پس به اميد عافيت، او را به شترى لاغر، سوار كردم و با شتاب و تلاش، از موطن خود بيرون آمديم. همين كه به منزل اراك و خرابههاى سرزمين سياك رسيديم، در شب، پرندهاى رميد و از صداى آن، شتر پدرم رَم كرد و او را به زمين افكند و ميان دو سنگ [صدمه ديد و] درگذشت. او را همانجا دفن نمودم. بالاتر از همه اين مصيبتها اين است كه اكنون در ميان مردم، شناخته نيستم، مگر با عنوانِ: «گرفتارِ نفرين پدر!».
اميرمؤمنان به او فرمود: «لحظه دادرسىات فرا رسيده است. آيا به تو دعايى را بياموزم كه پيامبر به من آموخت و در آن، اسم اعظم خداى اكبرِ عزيزِ اكرم است؛ اسمى كه خداوند به وسيله آن، هر كه او را بخواند، پاسخ مىدهد و هر كه از او